بایگانی برچسب‌ها: بودایی

بودا و درخت

بودا و درخت

«نقش درخت در زندگی و آیین بودا»

 بودا و درخت

آیین بودا، بر سه اصل اساسی استوار است: بودا1، آیین (دارما)2 و انجمن (سنگه)3. بنابراین اصول اولیه، پیروان این طریقت، موظف به شناخت خودِ بودا و روایت زندگی او هستند؛ روایتی که در بطن خود، آموزه‌های بسیاری را شامل می‌شود.

در نگاهی به روایت زندگی بودا، «درخت» به‌عنوان سمبل و نشانی طبیعی، جایگاهی ویژه دارد. این نماد، پس از بودا نیز به ورطه‌ی اندیشه و نماد‌شناسی، کشیده شد و تفاسیری استعاری از آن پدید آمد.

بودا، زیر درخت به‌دنیا آمد، زیر درخت به بیداری (ساتوری)4 رسید، در سایه‌سار درخت‌ها به موعظه و شرح تعالیم‌اش پرداخت و در نهایت، روی تختی برپا شده زیر درخت‌ها، درگذشت. از این‌رو «درخت» به‌عنوان مظهری بالنده از طبیعت و حیات – که بعدها گاهی به نمادی آموزشی نیز بدل شد – در آیین بودا نقش قابل توجهی را به‌خود اختصاص داد.

در بسیاری از پیکرتراشی‌ها و به‌خصوص، تصاویری که روایتگر زندگی بودا‌ست، «درخت» عنصری جدایی‌ناپذیر از تصویر است. این مورد را حتا می‌توان در آثار هنری به‌جا مانده از «گندهارا»5 نیز مشاهده کرد.

تولد بودا

حدود دو هزار و پانصد سال پیش، در قلمرو پادشاهی «شاکیا»6 در هند باستان، شاهزاده‌ای تولد یافت که امروزه او را از بزرگ‌ترین اندیشمندان و تاریخ‌سازان جهان قلمداد می‌کنند. نام واقعی وی، «گوتمه سیدارتا»7 بود. در داستان‌ها و افسانه‌ها آمده‌است که مادر سیدارتا، «ملکه مایا»8 که همسر پادشاه قلمروی «شاکیا» به‌نام شاه «سود‌هدانا»9 هم بود، شبی در خواب دید که فیل سپیدی از پهلوی وی وارد رحم‌اش شد. پیشگویان و بزرگان دربار، خبر تولد فرزندی را پیش‌بینی کردند. قصر پادشاهی، سرشار از شادی و شور گشت، زیرا راجه10 و ملکه مایا، پس از بیست سال، صاحب فرزند می‌شدند. همان‌طور که انتظار می‌رفت، ملکه باردار و بنابر رسم آن دوران، برای تولد فرزندش، رهسپار خانه‌ی پدری خود شد. در مسیر این سفر، در منطقه‌ای به نام «لومبینی»11، ملکه قبل از رسیدن به مقصد، فرزند خود را زیر یک درخت، به‌دنیا آورد. تاریخ دقیق تولد بودا به‌وضوح مشخص نیست. تاریخ‌نگاران، بر این باورند که تولد وی در سال 563 قبل از میلاد بوده‌است.

در روایت‌های تاریخی و آیینی بودیسم آمده «ملکه مایا»، در میانه‌ی سفر، احساس کرد فرزندش در شرف تولد است. به‌میان جنگلِ حاشیه‌ی راه رفت. در همین هنگام، درختی تنومند، شاخه‌ی بزرگی از خود را به‌پایین خم کرد و ملکه مایا، با ادای احترامی به درخت، شاخه‌ی آن‌را گرفت و بدون هیچ دردی، فرزند خود را به‌دنیا آورد. 

درست است که از دیدگاه منطقی، چنین روایتی – که درختی در برابر مادر بودا، شاخه‌اش را به‌پایین خم کرد – افسانه‌ای بیش نیست، اما باید توجه داشت، این سبک بیان اغراق‌آمیز، سعی دارد تا نگاه رهرو یا مخاطب را به‌ سمت و سوی خاصی هدایت کند که در این حکایت، «درخت» را نیز شامل می‌شود.

آن‌چه در این میان، مسند تاریخی دارد آن است که بی‌تردید، بودا در حاشیه‌ی جنگل و کنار درخت‌ها متولد شد، نه در فضایی بسته یا اتاق‌مانند.

بیداری

پس از تولد بودا، زاهدی وارسته، پیشگویی کرد که ولیعهد تازه متولد شده، در صورت دیدن رنج‌ها و مشقات جهان، زندگی درباری را رها می‌کند و به بی‌خانمانی روی می‌آورد و نجات دهنده‌ای بزرگ خواهد شد. از این‌رو پادشاه، فرزند خود را در نهایت خوشی و لذت‌های دنیوی پرورش داد. سه قصر برای بودای کوچک ساخته شد، قصرهایی برای فصل باران، زمستان و تابستان. شاهزاده از هفت سالگی، دروس و فنون حکومتی و نظامی را آموخت و در جوانی، تیرانداز و سوارکاری ورزیده شد. در شانزده سالگی یا در روایتی نوزده سالگی با دختر‌دایی خود «شاهزاده یَسودرا»12 ازدواج کرد.

بودا در یکی از گشت و گذارهایش در خارج از قصر، به چهار پدیده برخورد که تا آن زمان چنین مسائلی را ندیده بود. این چهار مورد که به «چهار نشانه» معروف هستند عبارتند از «پیری»، «بیماری»، «مرگ» و «ترک‌ِخانمان». برخورد با این نشانه‌ها که وی تا آن زمان ندیده بود، انقلابی ذهنی در او به‌وجود آورد. آن‌گاه بود که رنج و سختی را دریافت و برای درک حقیقت زندگی و رهایی از رنج، مخفیانه قصر پادشاهی را ترک کرد. این واقعه درست در زمانی روی داد که فقط یک روز از تولد تنها فرزندش «راهوله»13 گذشته بود. وی در سحرگاه، با همسر و فرزندش که در خواب بودند وداع کرد، قصر را ترک گفت و زندگی بی‌خانمانی را آغاز نمود؛ در آن زمان، وی بیست‌و‌نه ساله بود.14

در آغاز راهش به‌سوی بیداری، با مکاتب و اساتید مختلفی آشنا شد و انواع راه‌ها را پیمود، در این میان با پنج مرتاض، همگام شد. پس از شش سال ریاضت و سختی در راستای کشف حقیقت، هیچ راهی از پیش نبرد، از این‌رو بر بیهودگی ریاضت پی برد. بودا در واقع دو مرحله‌ی «افراط» و «تفریط» را طی کرد و هر دو راه را عبث و بی‌نتیجه یافت. دوران خوش‌گذرانی و ریاضت را پیمود و ناگاه به «راه میانه» دست یافت. از این‌رو، ریاضت را رها کرد، تن شست و خوراک خورد. پنج مرتاض، او را به‌علت شکستن ریاضتش ترک کردند.

پس از آن، بودا به مراقبه‌ی عمیق پرداخت و «راه میانه» را پیمود، راهی میان افراط و تفریط. در مراقبه‌ای زیر یک درخت که بعدها به «درخت بُدی»15 (یا بُدهی) مشهور شد، وی به مبارزه با شیطان یا نفس خویش پرداخت. مبارزه‌ی وی با شیطان، یک حکایتِ نمادین و افسانه‌ای‌ست. در این داستان، شیطان یا «مارا»16، پنج دختر خود که نمادی از «تکبر»، «طمع»، «ترس»، «جهل» و «شهوت» هستند را برای فریفتن سیدارتا به‌سوی او فرستاد، اما شکست خورد و آن‌گاه، خود به فریب بودا پرداخت، اما کاری از پیش نبرد و نابود شد. پس از آن، بودا به «بیداری» رسید و حقیقت جهان بر وی نمایان گشت. از آن پس بود که وی را «بودا» نامیدند، به‌معنای روشن شده و کسی که به بیداری رسیده‌است. در آن زمان وی سی و پنج ساله بود.

در آیین بودا، درختی که بودا زیر آن به مراقبه پرداخت و به بیداری رسید، شهرتی فراوان یافت. آن درخت، به پدیده‌ای مقدس برای بوداییان تبدیل شد و حتا برای آن، نامی نیز برگزیدند که به‌معنای «درخت بیداری»ست. حتا امروزه هم در محل آن درخت، دیر بودایی برپاست و بسیاری بر این باورند که درختی که امروزه آن‌را به نام بُدی می‌نامند، از نوادگان همان درختی‌ست که بودا زیر آن به بیداری رسید. 

موعظه

بودا پس از بیداری، به گسترشِ دریافت‌ها و آموزه‌های خود پرداخت. ابتدا به‌سمت «گردشگاه آهوان ایسیپته»17، محلی که پنج مرتاض دوران ریاضت وی در آن‌جا ساکن بودند رفت و اولین موعظه‌ی خود که به «موعظه‌ی بودا در بنارس»18 مشهور است را بیان کرد و پنج مرتاض، نخستین شاگردان وی شدند. وی تا پایان عمر، به گسترش آیین خود پرداخت و راه رهایی را در پیمودن راه میانه، که راهی‌ست میان افرط و تفریط دانسته و آن را روشنگری کرد.

بودا به‌طور دایم در سفر بود. از شهری و روستایی به محلی دیگر می‌رفت و پیام خود را برای همگان، گسترش می‌داد. وی عموما در سایه‌سار درخت‌ها به موعظه می‌پرداخت. خانه و اقامتگاهی نداشت و به‌صورت معلمی دوره‌گرد، سفر می‌کرد. در فضاهای باز و کنار درخت‌ها به موعظه و گفت‌و‌گو می‌پرداخت و ماوای مشخصی نداشت.

مرگ

بودا در راستای آموزش آیین یا «دارما»، به اقصا نقاط کشور سفر کرد و همواره به ارشاد و آموزش رهروان پرداخت. آموزه‌های منحصر به فرد، بی‌چشم‌داشت و ناب او، نام وی را در ردیف معلمان بزرگ تاریخ جهان قرار داد. وی طریق رهایی و رستگاری را بر پایه‌های یکساندلی، احترام و شفقت بنا نهاد. بودا پس از چهل و پنج سال تلاش و کوشش پی‌گیر در راه بیداری رهروان، کمک به تمامی انسان‌ها و ابراز عشق به تمامی موجودات هستی، در سن هشتاد سالگی، زیر دو درخت در منطقه‌ی «کوسینارا»19، کالبد جسملانی‌اش را بدرود گفت و به نیروانا20 پیوست. جسد وی چند روز بعد از مرگش، سوزانده و خاکسترش بین هفت خاندان بزرگ تقسیم شد.

ریشه‌های زمینی – ریشه‌های آسمانی

درختی با شاخه‌های انبوه و پرثمر و تنه‌ای ستبر، و یا نهالی نو‌ رَس با بدنه‌ای آسیب‌پذیر و نحیف، هر دو ثمره‌ی رشد فقط یک «دانه» هستند.

روایت انسانِ جویای کمال – در تفاسیر عرفانی شرق دور – به روایت دانه‌ی خُرد و نحیفی تشبیه می‌شود که رویای دیدن آسمان و بالیدن دارد.21

در روایتی از آیین دائو22 نیز آمده‌است: «یک درخت، هرچند هم بزرگ باشد، با یک دانه آغاز می‌شود؛ طولانی‌ترین سفرها، با اولین قدم.»

انسانی که در راه تکامل و رشد قدم می‌گذارد، هم‌چون دانه‌ای‌ست که رنج سربرآوردن از خاک را می‌پذیرد و باور دارد. جوانه‌ زدن، زیرِ انبوهی خاک و به تعبیری «تاریکی» آغاز می‌شود. هیچ دانه‌ای – یا انسانی – به‌راستی نمی‌داند پس از سربرآوردن از خاک، چه‌ چیز در انتظارش خواهد بود. به همین‌سان، آغازین عزم دانه/انسان در راه رهایی از سکون و نامولد بودن، غلبه بر «ترس» است. ترسِ از رخدادهایی که در «دانه» ماندن، هیچ اثری از آن نیست. اولین مرحله‌ی رشد و تعالیِ دانه/انسان، چیره شدن بر ترس است. از نظرگاه بودایی، «ترس» یکی از پنج دختر مارا (شیطان یا اهریمن) و مسبب بسیاری از رنج‌های بشری عنوان می‌شود. غلبه بر ترس اولیه، سبب می‌شود دانه/انسان، به جوانه/رهرو بدل شود، و این‌گونه آغازِ راهی پرخطر و دشوار رقم می‌خورد.

این‌چنین است که جوانه/رهرو پس از تلاشی طاقت‌فرسا در ظلمات، با سر بر آوردن از خاک، برای نخستین بار می‌تواند نور خورشید/حقیقتِ بودا را مشاهده کند و از آن برای رشد و بالیدن خویش بهره گیرد.

به‌همین دلیل است که بعضی رهروان بودایی که به سلک راهبان پیوسته و سر می‌تراشند، نام دیگری برای خویش برمی‌گزینند. زیرا با تبدیل شدن به جوانه، دیگر از دانه، هیچ نشانی به‌جای نمی‌ماند.

جوانه/رهرو در تلاشی که در عمق آن «بی‌تلاشی» نهفته است در مسیر «راه» (دارما) قرار می‌گیرد. این عدم تلاش، نه به‌معنای «هیچ کار نکردن» در تعبیر عامیانه‌ی آن، بلکه منوط به بخشی از تعالیم بودا‌ست که تجلی آن را می‌توان در طریقت «ذن» یافت و به «بی‌کنشی» یا «وو وِی»23 اشاره دارد. این تعلیم در آیین دائو نیز بسیار حائز اهمیت است.  

شاید بهترین نمونه از تعریف «بی‌کنشی» را بتوان در مختصر گفتارِ دو تن از بزرگان ذن بودیسم یافت.

«مرد دانا ھیچ کاری نمی‌کند، ابله خودش را به دار می‌آویزد.» (دوشین ذنجی)24

«بهترین ذاذن (مراقبه) آن است که در جریان آن، کاری انجام ندهند.» (کودو ساواکی روشی)25

بنابراین، با قرار گرفتن رهرو در مسیر تعالی، همان‌گونه که دانه برای بالیدن، تلاش بیهوده نمی‌کند، بلکه در بطن رشد قرار می‌گیرد، «راه» همان‌گونه که هست و «کنش» به همان‌صورت اصیل «بی‌کنشی» نمایان می‌شود. ساقه‌ها در پرتوی نور، رشد، و ریشه‌ها اعماق را می‌کاوند و استقرار تنه را مستحکم‌تر می‌کنند.

شاخه‌های درخت، همانند ریشه‌ها، در آسمان گسترش می‌یابند و باعث بالندگی درخت می‌شوند.

«تنه» در میانه قرار گرفته‌است، درست مانند چاکرای26 چهارم در انسان (چاکرای قلب). پایین چاکرای چهارم، سه چاکرای زمینی قرار دارد و بالای این مرز، سه چاکرای آسمانی است. بنابراین اصل، چاکراهای پایین دست که به امور زمینی و جسمانی، از قبیل اشتیاق جنسی و غیره تعلق دارند و در تمثیل درخت، ریشه‌ها را تشکیل می‌دهند، بی‌ارزش و پست نیستند بلکه باید چون ریشه‌های درختی تنومند، در خاکی مناسب و مساعد رشد یابند. رشد، به‌معنای «شناخت و درک عمیق ماهیت آن‌ها».

چاکراهای فوقانی، تلاش انسان/درخت است در راستای جذب بیشتر نور که بی‌ آن، حیات درخت، بی‌ثمر می‌شود.

بنابراین، زمینی/خاکی بودن در آیین بودا به‌معنای پست و دون بودن نیست، بلکه بستری‌ست برای ریشه دواندن و در نهایت، رهایی در آسمان.

درختی/انسانی که در تکاپوی بالندگی/تعالی از کشمکش‌ها و ناملایمات گذشت، به مرحله‌ی شکوفه دادن می‌رسد. این همان رتبه‌ای‌ست که در آیین بودا به «ارهت»27 تعبیر می‌شود.

شکوفه‌ها سمبل زیستن و مرگ هستند. همان‌گونه که در این هایکو28 از «اوئجینا اونیتسورا»29  به‌شکلی زیبا روایت شده‌اند:

می‌شکفند و …

نگاه می‌کنیم و …

فرو می‌ریزند و …

در این مرحله و پس از شکوفا شدن گل‌ها روی درخت، درخت/انسان به بخشش رایحه و زیبایی می‌پردازد. این بخشش در بطن خود، بی‌تلاش است و قضاوتی در کار نیست. برای نمونه می‌توان این هایکو را به‌عنوان تصویری زیبا از این حالت، بازخوانی کرد:

شکوفه‌های آلو

ایثار می‌کند بوی خود را

بدان کس که شاخه را می‌شکند

(بانو چی‌یوجو)30

اما این پایان نیست. پس از شکوفه دادن و مرگ گلبرگ‌ها و فروریختن ‌آن‌ها بر خاک، درخت به بار و ثمر می‌رسد و بی‌دریغ، میوه‌ی خود را ارزانی همگان می‌‌دارد. این میوه‌ها و روشنگری‌ها، ثمر و بار درخت/انسانِ وارسته است برای همگان، بی‌هیچ قضاوت و انتخاب یک‌جانبه‌ای.

در این مرحله است که درخت/انسان ، بدل می‌شود به بُدی/بودا.

از دانه‌ای در دل خاک، درختی حاصل می‌شود که بار و برش، وقف همگان می‌شود، بخششی فارغ از چشمداشت، قضاوت و انتخاب.

دانه‌های/انسان‌های بسیاری، از کف می‌روند و خوراک جانوران/مارا می‌شوند، مگر دانه/انسانی که به‌راستی، عزم بالندگی و رشد و دیدن نور را در سر می‌پروراند و در «راه» (دارما) قدم می‌گذارد.

بهترین مثال دانه‌ها/انسان‌هایی که هیچ‌گاه از پوسته‌ی خود رها نشده و هم‌چنان در خفا می‌مانند را می‌توان در این روایت بودایی مشاهده کرد.

روزی بودا از یک روستا دیدار می‌کرد. مردی از او پرسید: «تو هر روز می‌گویی که همه می‌توانند به اشراق برسند. آن‌وقت چرا همه به اشراق نمی‌رسند؟» بودا گفت: «دوست من، کاری بکن، عصر که شد فهرستی از تمام افراد دهکده تهیه کن و خواسته‌های هر یک را مقابل نام‌شان بنویس.» مرد به روستا رفت و از همه پرسید. روستایی کوچک بود و آن‌ها پاسخ‌های‌شان را دادند و او عصر، نزد بودا بازگشت و آن فهرست را به بودا نشان داد. بودا پرسید: «چه تعدادی از این مردم جویای اشراق هستند؟» مرد تعجب کرد زیرا حتا یک نفر هم نگفته بود که آرزوی اشراق را دارد. و بودا گفت: «من می‌گویم که هر انسان قادر است به اشراق برسد، نمی‌گویم که هر انسانی خواهان آن است.»

روایت درخت، تمثیلی‌ست از بالندگی و رهایی و غلبه بر ترس. رهایی دانه‌ای نحیف که با قدم گذاشتن در «راه» به مرحله‌ای خواهد رسید که ثمرش، همگان را شامل می‌شود، بی‌هیچ قضاوت، انتخاب و تکبری.

هر دانه‌ای (انسانی) در جهان، می‌تواند به درختی عظیم و پربار بدل شود، همان‌گونه که بودا می‌گوید: «همه‌ی انسان‌ها، بودا هستند.»

 

 

علی فرح‌بخش

29 ژانویه 2013

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- Buddha

2- Dharma (سانسکریت) یا Dhamma (پالی) – در ترجمه‌های فارسی، آن را درمه، دارمه، دمه، ذمه و غیره هم نوشته‌اند.

3- سنگه Sangha – به‌معنای انجمن بوداییان.

4- Satori (ژاپنی) – بُدی یا بُدهی (سانسکریت) معادل وو (چینی).

5- Gandhara – گنداره یا گندارا نیز گفته می‌شود (با قندهار اشتباه نشود). رجوع کنید به: گندهارا و هنر پیکره‌تراشی بودایی/ علی فرح‌بخش/ رادیو کوچه

6- Shakya یا ساکیا  Sakya

7- Siddhartha Gautama (سانسکریت) Siddhattha Goatama (پالی)

8- Maha Maya Davi

9- Suddhodana

10- Raja – لقب پدر بودا در بعضی مدارک و گزارشات تاریخی.

11- Lumbini – این منطقه که در زمان تولد بودا یک بیشه‌ی پر درخت بوده‌است، اکنون در نپال واقع شده، در دویست‌و‌سی کیلومتری شمال بنارس.

12- Yasodhara – برای وی نام‌های گوناگونی ذکر شده‌است از قبیل بهدا (Bhadda)، سوبهدکا (Subhaddaka) و بمبه (Bimba).

13- Rahula –  در روایاتی ذکر شده که راهوله در زمان خروج بودا از قصر، هفت روزه بود.

14- بنابر گزارشاتی احتمالا سی ساله.

15- Bodhi – به‌معنای روشن‌شدگی. در واقع این درخت، یک درخت استه (Assattha) یا پیپالا (Pippala) بوده، نوعی انجیربن که به انجیر بزچرانان هم معروف است. مکان این درخت، به معبدی به نام ماهابُدی (Mahabodhi Temple) بدل یافت. معبد، در منطقه‌ی بُدگایا (Bodh Gaya) در صد کیلومتری پاتنا (Patna) از ایالت بیهار (Bihar) هند قرار دارد و یکی از اماکن مقدس بوداییان قلمداد می‌شود.

16- Mara – در آیین بودا، شیطان نه یک وجود یا نیرویی خارجی، بلکه وهم و نیرویی‌ست درونی. شیطان در داستان‌ها شکلی نمادین داشته و بیشتر در افسانه‌ها حضور دارد.

17- Isipatana – باغ آهوان؛ منطقه‌ای در بنارس که امروزه سرنات (Sarnath) گفته می‌شود.

18- Benares – «موعظه‌ی بودا در بنارس» به «گفتار به‌گردش در آوردن چرخ آیین» یا Dhamma cakkappavatana مشهور است.

19- Kusinara – کاسیای کنونی، در پنجاه و پنج کیلومتری شرق گواخپور.

20- Nirvana (سانسکریت) – مقصد نهایی بوداییان است که فرد پس از رهایی به آن می‌پیوندد و از دایره‌ی مرگ و زندگی خارج شده و دیگر تولدی نخواهد داشت.

21- تمثیل درخت در آیین بودا، آن‌گونه که در این یادداشت به آن اشاره شده، ممکن است به دیگر طریقت‌های معنوی و مذهبی نیز شباهت داشته باشد. لذا به کارگیری این تمثیل و شرح آن با معیارهای بودایی، به‌معنای انحصاری بودن آن در بودیسم نیست. در این یادداشت، با ساختارهای اندیشه‌ی بودایی به این مبحث پرداخته شده و چه بسا در دیگر اندیشه‌ها نیز مشابه آن یافت شود. 

22- Dao یا Tao

23- Wu Wei

24- Doshin Zen-ji

25- Sawaki kodo Roshi

26- Chakra

27- Arhat

28- Haiku رجوع کنید به: هایکو و تاریخچه‌ی آن/ علی فرح‌بخش/ رادیو کوچه

29- Uejina Onitsura

30- Lady Chiyojo

بودا و درخت – دانلود فایل پی‌دی‌اف

بودا و درخت

استفاده از مقاله با ذکر منبع بلامانع است.  


برزخ و سیگار

 تقدیم به «بان­­ کی­مون» (دبیر کل سازمان ملل متحد)*

برزخ و سیگار**

 ( داستان کوتاه )

 

بوی گند و گُه، بوی کثافت.

ساعت، نزدیک به سه‌ی نیمه‌شب است، یا شاید سه‌ی صبح، فرق‌اش را نمی‌دانم. در هر حال، ساعت نزدیک سه است. من نزدیکِ خرواری زباله ایستاده‌ام و سیگارم را روشن می‌کنم. انتهای کُریدورِ ساختمان، یک دختر جوان افریقایی، با تلفن همراه صحبت می‌کند. باید می‌رفتم ته کریدور و سیگار می‌کشیدم تا از شرّ بوی تند زباله‌ها خلاص شوم، اما با بودن دخترک نمی‌شد. نباید دروغ گفت، حوصله هم نداشتم برای کشیدن یک سیگار، حفاظ فلزی در را ببندم، قفل را بزنم و دوباره موقع برگشتن، روز از نو و روزی از نو. آن سر و صدایی که سمفونیِ ناشیانه و گوش‌خراش کشیدنِ حفاظ آهنی به‌راه می‌اندازد و شاید باعث بی‌خوابی اهل خانه شود هم، می‌شود قوزِ بالا قوز.

به کشیدن سیگار، کمی دورتر از زباله‌ها اکتفا کردم. ساعت، نزدیک به سه‌ی نصفه‌شب است و هنوز از بعضی واحد‌ها صدا می‌آید، صدای تلویزیون، حرف زدن و حمام کردن. راهروها تقریبا سوت و کور است و هر از گاهی، آسانسور باز می­شود و کسی، سلانه‌سلانه از آن بیرون می‌خزد و می‌رود ردّ ِ کارش.

چند پُک از سیگار را از دماغم بیرون دادم تا بوی زباله‌ها را حس نکنم، فایده‌ای نداشت. این‌همه‌ جا برای ریختن زباله، آن‌وقت مردم باید حتما آن­ها را بریزند جلوی واحدِ ما؟ احتمالا چون به آسانسور نزدیک است، این‌جا می‌ریزند تا صبح، نظافت‌چی‌ها راحت‌تر آن‌ها را پایین ببرند، شاید هم یک سنت است، نمی‌دانم. دستم را روی لبه‌ی سرد و سیمانی راهرو گذاشتم. این‌جا از شیشه و حفاظ نرده‌ای و این قبیل چیزها خبری نیست؛ فقط یک تیغه‌ی بی­رنگ و لعاب سیمانی، که تا جلوی سینه می‌رسد و دیگر هیچ.

دختر افریقایی، هنوز مشغول حرف زدن است و من هم کلا بی‌خیال قضیه شدم که سیگار را ته کُریدور بکشم. البته جاهای دیگری هم هست. هر‌ طبقه‌‌ی این ساختمان، مثل روده‌ی آدمیزاد، پر از پیچ و تاب و تاخوردگی‌ست، اما من عادت کردم که حتما، یا جلوی واحد خودمان سیگار بکشم، یا ته همان کُریدور همیشگی که می‌ایستم و می‌شود از آن، چراغ‌های روشن گوشه‌ای از این شهر و آسمان‌اش را دید؛ فقط همین دو جا و نه هیچ جای دیگر. همان جای همیشگی. عادت، مرض، وسواس، لجبازی با دنیا یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذارید با قضیه هماهنگی دارد و من، هیچ مخالفتی نمی‌کنم.

آسانسور باز می‌شود و یک زن و مرد میانسال چینی، می‌زنند بیرون. انگار نه انگار که نصفه‌شب است. از پشت سرِ من رد می‌شوند و حین راه رفتن، حرف می‌زنند. این‌جا تقریبا همه‌جور آدمی هست، چینی، کره‌ای، افریقایی، هندی، تایلندی، برمه‌ای، عرب، پاکستانی….. بعضی برای کار آمده‌اند و بعضی برای تحصیل. تشخیص دادن اصلیت بعضی‌شان، سخت است، مثل این‌که فکر کنی آن کسی که از کنارت گذشت، هندی بود یا بنگلادشی، یا سری‌لانکایی، اندونزیایی، برمه‌ای یا از جای دیگر. حالا وسط بوی گند این زباله‌ها، چه اهمیتی دارد؟

این مجتمع، شکّه کننده‌است. بیشتر از هزار و پانصد واحد مسکونی، در هشت ساختمان L شکل یا هشت بلوک که به­صورت مربع، دورِ هم قرار گرفته و محیط وسط ساختمان‌ها، فضایی تفریحی‌ست. کنار این فضا، یک استخر بزرگ قرار گرفته که شب‌ها، قورباغه‌ها داخل آن شنا می‌کنند. شاید باور نکنید، اما واقعا شب‌ها قورباغه‌ها داخل آن می‌پرند یا موقع فرار از دست رهگذرها، می‌افتند توی آب استخر و با چند جوان که آخرِ شب، ویارِ آبتنی کرده‌اند، مسابقه‌ی شنا می­گذارند. نکته‌ی اساسی هم این است که هیچ زنی داخل استخر نمی‌رود، مگر با لباس و روسری و حجاب کامل.

جایی که من ایستاده‌ام و سیگار می‌کشم، طبقه‌ی دوازدهم بلوک A است، واحد یازده، درست مقابل آسانسورها و دقیقا نزدیک همان‌جایی که همه، زباله‌های‌شان را نزدیک آسانسور می‌ریزند تا صبح،  نظافتچی‌های مجتمع، آن‌ها را جمع کنند. فکر کنم این را یک‌بار گفته بودم.  

کشیدن سیگار، داخل خانه امکان ندارد. صاحب‌خانه‌ی ما به بوی سیگار حساسیت دارد و باید بیرون سیگار بکشیم. منظورم از ما در جمله‌ی قبل، یعنی من و همسرم. صاحب‌خانه‌ی ما در نوع خودش استثنایی‌ست. او، هم دوست من است، هم صاحب‌خانه‌ای که یکی از اتاق‌های واحدش را به ما داده، و هم بزرگ‌ترین طلبکار من روی این کره‌ی خاکی.

سیگار دوم را روشن می‌کنم. دست‌هایم را روی لبه‌ی سیمانی راهرو می‌گذارم. بوی زباله‌ها، کلافه کننده‌است. هر بار که می‌خواهم سیگار بکشم، باید حفاظ نرده‌ای را باز کنم و بعد از وارد شدن به خانه، آن را ببندم و از داخل، قفل عجیب و غریبی را به حفاظ بزنم و این مورد، هر بار باید تکرار شود.

روبه‌روی جایی که ایستاده‌ام، زانوی دیگرِ بلوک ما قرار گرفته. بنابراین، چیزی که منظره‌ی مقابل من را تشکیل می‌دهد عبارت است از دیوار و پنجره‌ی واحد‌های قسمت دیگر ساختمان. تنها چیز جالب این ساختمانِ به‌نظرم غول پیکر، رنگ آن است. ترکیبی از رنگ‌های تفکیک شده‌ی اُخرایی و سفید و فکر کنم کرم. ببخشید، اسم رنگ‌ها را هم مثل خودشان خیلی خوب بلد نیستم اما تنها چیزی که اطمینان دارم این است که رنگ‌های مجتمع مسکونیِ ما، خیلی شبیه رنگ‌های ساختمانِ «پوتالا» در لهاسایِ تبت است. همان ساختمانی که روزی محل اقامت دالایی‌لاما بود و بعد از فرار و تبعیدش به هند، افتاد دست کمونیست‌های ارتش سرخ چین. البته هنوز هم عظمت خودش را حفظ کرده و راهب‌های بودایی هم گاهی در آن جولان می‌دهند، همان راهب‌های بودایی نسبتا کوتاه قد با هیکل‌هایی پُر و پیمان. از همان­هایی که هر از گاه، خودشان را در اعتراض به رفتار و سیاست­های دولت چین، به آتش می­کشند و باعث می­شوند که بیشتر بنگاه­های مدافع حقوق بشر، برای رفع تکلیف و اشغال­زایی هم که شده، به زحمت بیافتند و دائم کاغذ سیاه کنند و بیانیه برینند، و سازمان ملل متحد هم به دولت چین، اخم کند و بعد به کاسه لیسی تن بدهد؛ و بعضی از این راهب­های بودایی را هم می­شود این­ور و آن­ور دنیا پیدا کرد و یا اتفاقی دید.

چند روزِ پیش که برای رساندن مادر همسرم به فرودگاه رفته بودم، توی آسانسور، دو راهب بودایی دیدم. راهب­هایی با ردای نارنجی و چمدان. نارنجی‌اش کمی به سرخی می‌زد. طبقه‌ی چهارم سوار شدند. من از طبقه‌ی پنجم می‌رفتم قسمت همکفِ فرودگاه تا با مترو برگردم به شهر، چون کرایه­ی تاکسی زیاد می‌شد. داخل آسانسور که شدند و  ایستادند، کفِ دست‌هایم را به‌هم چسباندم و جلوی‌شان کمی تعظیم کردم. جوان بودند؛ لااقل جوان‌تر از من. یکی‌شان با یک دست بالا آمده، مقابله به‌مثل کرد. به انگلیسی پرسید: «?Buddhist» و من فقط گفتم: «Yes». لبخند نرمی زد و قبل از این‌که بخواهیم بیشتر اختلاط کنیم، رسیده بودیم طبقه‌ی دوم و آن‌ها از آسانسور بیرون زدند. آرامش، از سر و صورت و ردای‌شان می‌ریخت کف آسانسور و سالن فرودگاه.

بودایی؟ ایرانی بودایی؟ شاید مسخره به‌نظر برسد اما برای من حقیقتی‌ست که از شانزده سالگی، همراهم بوده. کاری به‌کار دنیا و مملکت نداشتم، البته آن‌ها با من کار داشتند. دادگاهی و بازدداشت شدم و کتک خوردم و قضیه آن‌قدر کِش پیدا کرد که خودم، خودم را تبعید کردم به سرزمینی دیگر. یا آن­ها مرا تبعید کردند. چه فرقی می­کند، بودن یا نبودن، مسئله­ای نیست، مسئله، خود تبعید است.

یک مارمولک، روی دیوار سفید ساختمانِ روبه‌رویی، برای خودش قدم می‌زند و من، سیگار  به‌دست ایستاده‌ام.

وقتی به یک ایرانیِ هموطن می‌گویند که فلان ایرانی، بودایی‌ست – که البته به‌ندرت هم اتفاق می‌افتد – انگار بهش گفته‌ای که فلانی، کچلِ مو فِرفِری‌ست.

وقتی به دو راهب بودایی گفتم «بله»، خیلی تعجب نکردند، برعکسِ بیشتر هموطن‌هایم که انگار چیزی غیر عادی دیده‌اند! برای همین هم عموما کسی از حال و روز درون من خبر ندارد. چرا باید داشته باشد؟ چه سودی به حالش دارد؟ اصلا من چه اهمیتی دارم؟

برگردیم به داستان. پشتِ سرم، اتاقِ ما‌ست. اتاقی که فقط یک درِ چوبی دارد و یک پنکه‌ی سقفی که کلا صدای هلیکوپتر می‌دهد. نه کمدی هست و نه تختی. وسایل، به شکلی بدوی، کنار دیوارهای اتاق، برای خودشان لم داده‌اند. چمدان‌ها شده‌اند کمد. راستی، دو تا تشک ابری درجه سه هم هست، مثلا برای خوابیدن. این تشک‌های نازک و لِه و لَوَرده، بیشتر از آن‌که خواب را تداعی کند، من را یاد قوانین رهبانی دیر‌های بودایی می‌اندازد؛ راهبان بودایی که سر تراشیده‌‌اند، اجازه ندارند روی تخت­های نرم بخوابند.   

خانه‌ی قبلیِ محلِ اقامت‌مان نسبت به این‌جا، رویایی بود. چهار اتاق داشت و تمام وسایل مورد نیاز، تخت، مبل، کمد، تلویزیون….. حتی وردنه‌ی آشپزخانه هم داشت. پول که ته کشید، آوارگی نسبی هم شروع شد.

چند روز دیگر باید برای مصاحبه یا چیزی شبیه آن، بروم. احتمالا از همین ساختمانی که شبیه عمارت پوتالا ست. باید با آسانسور پایین بروم و دم ورودی مجتمع، بالاجبار تاکسی بگیرم. آسانسورهای زحمت‌کش و بی‌ادعا. آسانسورهایی که قاب بیرونی‌شان به رنگ نارنجی‌ست. نارنجی یعنی یک قدم مانده به مرگ. این تعبیر رنگ‌ها مربوط به هفت کالبد انسان است و مثلا، رنگ زرد، نماد کالبد هفتم و آخر است، همان رنگی که بودا برای ردای خودش و بر و بچه‌های تیمش انتخاب کرد. رنگ زرد در سنت‌های هندو و حتی بودایی، نماد کالبد هفتم و مرگ است، البته مرگ، نه در تعبیر عامیانه‌اش. قضیه کمی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و خود من هم زیاد سر در نمی‌آورم. راهب‌های بودایی بی‌چاره، برای این‌که هندوها با دیدن آن‌ها نگُرخند و فرار نکنند – چون ردای زرد می‌پوشیدند – مجبور شدند رنگ ردای‌شان را یک درجه پایین­تر بیاورند، یعنی رنگ کالبد ششم، که نارنجی‌ست. رنگ زرد، مرگ. رنگ نارنجی، یک قدم مانده به مرگ.

نمی‌ترسم، فعلا نمی‌ترسم. نه از مرگ و نه از آوارگی. نه از رنگ زرد و نه از خوابیدن روی تشک‌های زهوار در‌­رفته‌ی لاغرتر از خودم . حتی از بودن در این‌جا هم نمی‌ترسم، فقط کمی نگرانم.

این‌جا شهری‌ست که اگر پول داشته باشی، مردم خایه‌هایت را هم می‌لیسند و اگر نداشته باشی، کسی تو را به تخم خودش هم حساب نمی‌کند.

سیگارم به ته رسیده. همان­طور که آن­را توی آبِ گندیده­ی بیرون‌زده از یکی از کیسه‌های زباله خاموش می‌کنم، دختر افریقایی از پشت سرم رد می‌شود و می‌رود سمت آسانسور و دکمه‌ی آن را می‌زند. هنوز دارد با تلفن همراهش صحبت می‌کند و من، یک کلمه از حرف­هایش را هم نمی­فهمم.

خوابم نمی‌آید. مدتی‌ست که خواب برایم غریبه شده و هر از گاهی، فقط مهمان ناخوانده‌ی تنم می‌شود. دختر که از کنارم رد می‌شود، من هم آرام می‌روم داخل خانه تا یک داستان کوتاه بنویسم. داستانی که شاید چند خط بیشتر نباشد. نمی­دانم.

از مارمولک روی دیوار، خبری نیست. حفاظِ در، کشیده و قفل زده شد و خلاص…..

 

داستانِ اصلی، از این قرار است؛ آن‌طور که تازگی‌ها فهمیدم، من یک ایرانیِ بوداییِ تبعیدی هستم. این‌جا مالزی‌ست، کوالالامپور، بهشتِ توریست‌ها و پولدارها، جهنم کسانی که از گرمای مرطوب و باران و حشره نفرت دارند؛ و برزخ پناهنده‌های سازمان ملل متحد که احتمالا بعضی‌شان، نصفه‌های شب، کنار زباله‌ها سیگار می‌کشند.

 

*********

 علی فرح­بخش

14 آبان 1390  /  3 نوامبر 2011

کوالالامپور

————–

* این داستان کوتاه را تقدیم کردم به بان کی­مون. البته فکرنمی­کنم حتا اگر کسی پیدا شود و برایش ترجمه کند هم، وقت و فرصتی برای خواندنش داشته باشد، بس که گرفتار دست دادن با همه و گرفتن عکس یادگاری­ و امضا کردن پای کاغذپاره­های مثلا حقوق بشری­ست.

** یک­سال پیش، درست همین وقت­ها این داستان کوتاه را نوشتم. بعد از گذشت یک سال، حکایت همچنان باقی­ست. البته این بار اگر سیگاری برای کشیدن، پیدا شود.

=========

دانلود فایل پی‌دی‌اف

برزخ و سیگار – وبلاگستان رادیو کوچه – مشاهده