بایگانی برچسب‌ها: ساتوری

مراحل کمال معنوی در طریقت ذن

روایت گاو و گاوچران

روایت گاو و گاوچران

 رسیدن به بودایی یا واقعیت بخشیدن روشن‌شدگی، هدف همه‌ی رهروان بودایی‌ست، گرچه شاید در یک زندگیِ خاکی، خود بدان دست نیابند؛ و ذن نیز – چون یکی از مکتب‌های مهایانه – بر آن است که کوشش‌های ما باید به‌سوی این مقصود عالی، راهنمایی شود. بسیاری از مکتب‌های بودایی برای شکوفایی جان رهروان، چندین مرحله می‌پذیرند و برای رسیدن به کمال معنوی، بالا رفتن از همه‌ی پله‌های این نردبان را تاکید می‌کنند. ولی ذن این طی مراحل را ندیده می‌گیرد و گستاخانه می‌گوید، وقتی که انسان در ژرفای طبیعت خود بنگرد، بی‌درنگ و در دم، بودا می‌شود، و برای این کار بایسته نیست که از «دور پرگار وجود» یا «دایره‌ی تولد و مرگ» بگذرد و از پله‌های این کمال، بالا برود. این از زمان بُدی‌دارما به این‌سو، برجسته‌ترین تعلیم ذن بوده‌است.

همواره شعار ذن این بوده: «در طبیعت خویش بنگر و بودا شو» و این نگریستن، نتیجه‌ی دانش بسیار یا اندیشیدن نظری و بحثی نیست، بلکه از تربیت خاص جان و به یاری استاد ذن، به‌دست می‌آید. پس این «نگریستن در طبیعت خود» کار یک دم است، و از «طی مراحل و مقامات» دست نمی‌دهد.

ولی با این‌همه، چنین نیست که در ذن، هیچ مرحله‌ای از سلوک در کار نباشد. چون تا زمانی‌که جان‌های نسبی ما چنین باشند که یک چیز را پس از آن دیگری، یعنی درجه به درجه و پشت هم، و نه یک‌باره و هم‌زمان بفهمند، به ناگزیر باید از گونه‌ای پیشرفت در کمال معنوی، سخن گفت. ذن نیز از این نظر، تابع محدودیت‌های زمانی‌ست، یعنی در آن نیز شکوفاییِ کمالِ معنوی، مراحلی دارد. حقیقت چون حقیقت، بالاتر از هرگونه محدودیت است، ولی آنگاه که در جان انسان واقعیت می‌یابد، دستخوش قوانین روانی ما می‌گردد که نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت.

«نگریستن در طبیعت خود» باید درجاتی از روشنی به‌خود بپذیرد. اگر به‌طور کلی نگاه کنیم، ما همه بوداییم، هر چند نادان و گنه‌آلود که باشیم، ولی با توجه به واقعیت زندگانی عملی، باید دست از این آرمان‌پرستی ناب بشوییم و راه را برای نوعی فعالیت لمس‌پذیر و جزیی‌تر باز کنیم. این جنبه‌ی سازنده‌ی ذن است و کاملا رو به‌روی جنبه‌ی همه‌روب آن قرار می‌گیرد. و این‌جاست که ذن، درجات کمال معنوی را کاملا در میان پیروانش باز می‌شناسد، چه حقیقت، اندک اندک در جان آنان آشکار می‌شود تا نگریستن در طبیعت خود در آنان به کمال برسد.

با این همه، روشن‌شدگی انسان، یعنی فرا رسیدن ساتوری، «ناگهان» است و نه چون برآمدن خورشید، ساتوری چون انجماد آب است که ناگهان صورت می‌گیرد. شرط میانجی سپیده‌دمی در کار نیست که جان در آن روزنی به‌روی حقیقت بگشاید. گذر از ندانستن به روشن‌شدگی، چنان ناگهانی‌ست که گویی به مثل سگ بازاری ناگهان بدل به شیری زرین یال شود. ولی این آنگاه درست است که حقیقت ذن به تنهایی در نظر گرفته شود، یعنی جدا از بستگی‌اش به جانی که در آن می‌شکفد. با این‌همه حقیقت آنگاه حقیقت است که پرتو روشنی‌یی که به جان می‌دمد نگریسته شود و نمی‌توان آن‌را یک‌سره از جان جدا دانست، از این‌رو از واقعیت یافتن تدریجی و پیش‌رونده‌اش در خودمان سخن می‌گوییم.

در زمان دودمان سونگ در چین (قرن دوازدهم میلادی) یک استاد هنرمند ذن به‌نام سی‌کیو (Seikyo) مراحل پیشرفت در کمال معنوی را در شش پرده با تصویر مرد و گاو کشیده‌است. سی‌کیو (در چینی Ching Chu) مراحل سلوک و کمال معنوی را با سفید کردن تدریجی نقش گاو و سرانجام در ناپدید شدن گاو و مرد نشان می‌دهد. تصویرهایی که امروزه در ژاپن رواج دارند به قلم کاکوآن (Kakuan) است از فرقه‌ی رین‌زایی، که به احتمال، هم‌زمان سی‌کیو بود. پرده‌های کاکوآن (در چینی Kuo-an Shih-Yuan) ده تا هستند، و هر یک درآمدی به نثر و به‌دنبال آن یک شعر تفسیری دارد. میان تصویرهای کاکوآن و سی‌کیو – و تصویرهای دیگر در همین زمینه – تفاوت آشکاری به‌چشم می‌خورد. در تصویرهای کاکوآن، گاو به‌تدریج به سفیدی نمی‌گراید و آخرین تصویر هم یک دایره‌ی سفید نیست. تصویرهای کاکوآن در ژاپن رواج بسیار دارد و از روی آن – از قرن پانزدهم تاکنون – نمونه‌های بسیاری کشیده‌اند.

از گاو در تمثیل‌های بودایی – چه مکتب هینه‌یانه و چه مهایانه – فراوان سخن گفته شده، و هم‌چنین است در ذن، از این‌گونه «گاو سفید در میدان فراخ روستا» یا به‌طور کلی «گاو». یک نمونه در این زمینه می‌آوریم که به موضوع این گفتار هم‌بستگی دارد.

دای‌آن از مردم فوجو از بای‌جانگ پرسید:

می‌خواهم درباره‌ی بودا بدانم؛ او کیست؟

بای‌جانگ گفت: این به جستن گاوی می‌ماند که بر آن نشسته باشی.

پس از این که دانستم، چه کنم؟

این به خانه رفتن ماند بر پشت آن گاو.

چگونه همیشه از آن پرستاری کنم تا (با آیین) هماهنگ باشم؟

باید چون گاوچرانی رفتار کنی که چوب‌دستی در دست دارد، و می‌پاید که مبادا گاوش به شالیزار دیگران رها شود.

 

ده تصویر گاوچرانی که نمودگار گام‌های رو به کمال تربیت معنوی‌ست، بی‌شک نمونه‌ی دیگری‌ست در همین زمینه، ولی سنجیده‌تر و منظم‌تر از آن‌چه نقل کرده‌ایم، که هم هنر نقاشی ذن است و هم روشنگری آموزش ذن.

تصویرهای ذیل اثر کاکوآن است.

 

1- جستجوی گاو

1- جستجوی گاو

گاو هرگز آواره نگشته است، پس، از جست‌و‌جوی او چه حاصل؟ ما با او آشنایی نزدیک نداریم، زیرا که خلاف طبیعت نهادی‌مان کوشیده و رفته‌ایم. او گم شده‌است، چون ما خود از راه حواس فریبکارمان، از راه به در شده‌ایم. خانه هم‌چنان دورتر می‌شود، و راه‌های فرعی و چارراه‌ها همواره گیج کننده‌اند. آرزوی سود و ترس از زیان چون آتش سوزان است، پندارهای راست و نادرست چون بند انگشت رشد می‌کنند.

 

تنها در صحرا، گم شده در جنگل، او (گاوچران) به جست‌و‌جوی است، هم‌چنان گم شده را می‌جوید.

آب‌ها بالا می‌آیند، کوهستان‌ها دور دست، و راه بی‌پایان است؛ او، خسته و نومید، نمی‌داند به کجا برود، تنها آواز زنجره‌های شامگاهی را می‌شنود که در جنگل درختان افرا می‌خوانند.

 

2- دیدن رد پای گاو

2- دیدن رد پای گاو

 او به یاری گفتارهای بودایی و با پژوهش در تعلیم‌ها به فهم چیزی پی‌ برده؛ نشانه را یافته است. اکنون می‌داند که چیزها – هر چند بسیار که باشند – از یک گوهرند، و جهان بیرون از اندیشه بازتابی از خود است. با این‌همه، نمی‌تواند نیک را از آن‌چه نیک نیست باز شناسد. جانش هنوز درباره‌ی حقیقت و دروغ پراکنده است. چون تاکنون از دروازه‌ نگذشته، موقتا می‌توان گفت که به نشانه‌ها توجه کرده‌است.

 

کنار آب زیر درختان، از آن گمشده نشانه‌ها پراکنده بود: علف‌های خوشبو انبوه‌تر می‌شوند – آیا او راه را یافته است؟ هر چند دور افتاده که باشد، بالای تپه‌ها و دور دست، گاو شاید سرگردان باشد، پوزه‌اش به آسمان‌ها می‌رسد و هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌را پنهان کند.

 

3- دیدن گاو

3- دیدن گاو

او از راه صدا راه را پیدا می‌کند؛ در خاستگاه چیزها می‌نگرد، و همه‌ی حس‌های او نظمی هماهنگ دارند. این در همه‌ی کوشش‌هایش پیدا است. به نمک می‌ماند در آب و به چسب در رنگ (آن‌جاست، خود اگر چه به گونه‌یی تفکیک‌پذیر شناختنی نیست.) آنگاه که چشم به درستی هدایت شود، او آن‌را در چیز دیگری جز در خود نخواهد یافت.

 

آنک نشسته بر شاخه بلبلی آوازی شاد می‌خواند؛

آفتاب گرم است، نسیم آرامش‌بخش از میان بیدبنان سبز ساحل می‌رود؛ آنک گاو که تنهاست، جایی نیست تا خود را پنهان کند؛ سر شکوهمندش آراسته به شاخ‌های پر شکوه، کدام نقاش می‌تواند او را بر پرده نقش کند؟

 

4- گرفتن گاو

4- گرفتن گاو

او دیری پس از گم شدن در بیابان سرانجام گاو را یافت و دست بر او نهاد، ولی از فشار چیرگی دارنده‌ی جهان بیرون از اندیشه، در می‌یابد که به فرمان داشتن گاو سخت است. او همواره شوق علف‌های خوش‌گوار دارد. طبیعت وحشی هنوز به فرمان در نمی‌آید، باز از قبول تربیت سر باز می‌زند، اگر بخواهد او را به‌طور کامل به فرمان داشته باشد، باید هر گاه که باید تازیانه را به‌کار گیرد.

 

با نیروی تمامی روانش، او سرانجام گاو را فراچنگ آورده‌است؛ ولی اراده‌اش چه سرکش، و نیرویش چه به فرمان نیامدنی‌ست! گه‌گاه در همواره‌یی بر کوه گام بر می‌دارد، بنگر! که در گذرگاه مه‌آلود و رخنه‌ناپذیر گم شده‌است.

 

5- رام کردن گاو

5- رام کردن گاو

آنگاه که اندیشه‌ای به حرکت درآید، یکی دیگر هم به‌دنبال آن می‌آید؛ بدین‌سان زنجیر بی‌پایانی از اندیشه‌ها بیدار می‌شود. این‌همه از راه روشن‌شدگی بدل به حقیقت می‌گردد؛ ولی آنگاه که سردرگمی گسترده شود، دروغ خود را نمایان می‌کند. چیزها ستمگرانه به ما فرمان می‌رانند نه به‌سبب جهان بیرون از اندیشه، بلکه از یک جان خویشتن فریب. پوزبندش را باز مکن؛ محکم نگاهش دار، و مگذار سهل‌انگاری در تو راه یابد.

 

هرگز از تازیانه و ریسمان جدا مشو، مبادا که او در جهان آلودگی، سرگردان شود؛

آنگاه که به درستی هدایت شود، پاک شده آسان تربیت خواهد پذیرفت، حتا بی‌زنجیر، بی هیچ بند، خود از پی تو خواهد آمد.

 

6- به خانه آمدن بر پشت گاو

6- به خانه آمدن بر پشت گاو

تلاش پایان یافته است؛ او دیگر نگران سود و زیان نیست. او یکی از ترانه‌های روستایی جنگل‌نشینان را زمزمه می‌کند، آوازهای ساده‌ی پسران روستایی را می‌خواند. بر پشت گاو نشسته، چشمانش به چیزهایی از خاک – خاکی – دوخته نشده. اگرش هم بخوانند، سر بر نمی‌گرداند؛ او هر چند فریفته که باشد – دیگر بازگرداندنی نیست.

 

گاو را می‌راند و آسوده به خانه باز می‌گردد؛

پنهان در مه شامگاهی، نی چه نواخوان ناپدید می‌شود! آوازی کوتاه می‌خواند، با دست ضرب آواز را نگاه می‌دارد، دلش آکنده از شادی وصف‌ناپذیر است! که اکنون از آنانی است که می‌دانند. باید آن‌را گفت؟

 

7- گاو فراموش شده، تنها مرد به جا مانده

7- گاو فراموش شده، تنها مرد به جا مانده

چیزها یکی‌اند و گاو رمزی است. شما آنگاه که به آن‌چه نیاز دارید نه دام است و نه دام ماهیگیری‌ست بلکه خرگوش یا ماهی‌ست، این به زر می‌ماند که از کف جدا شده و به ماه می‌ماند که از ابرها بیرون آمده باشد. تنها یک پرتو آرام و نافذ نور حتا پیش از روزهای آفرینش می‌درخشد.

 

نشسته بر پشت گاو سرانجام به خانه باز می‌گردد، آنک، نگاه کن! گاو دیگر نیست، و او چه آرام و تنها نشسته است!

گرچه خورشید سرخ در آسمان است، چنین می‌نماید که او هم‌چنان به آرامی خفته باشد؛ زیر سرپناهی گاله‌پوش، تازیانه و ریسمانش بیکار در کنارش افتاده‌است.

 

8- گاو و مرد هر دو از نظر ناپدید شده

8- گاو و مرد هر دو از نظر ناپدید شده

سردرگمی به یک سو افکنده شده، و تنها آرامش همه‌جا را فرا گرفته‌است؛ حتا از پندار تقدس هم خبری نیست. او در کنار جایی که بودا هست درنگ نمی‌کند، و نیز از جایی که بودایی در آن نیست بی‌درنگ می‌گذرد. آنگاه که هیچ صورتی از دوگانگی در کار نباشد، حتا دارنده‌ی یک هزار چشم هم در کشف یک رخنه‌ی گریز، توفیق نمی‌یابد. تقدسی که پرندگان به آن گل پیشکش کنند جز یک نمایش خنده‌آور نیست.

 

همه تهی است، تازیانه، ریسمان، مرد و گاو. تاکنون کسی پهنه‌ی آسمان را اندازه گرفته است؟ بر سطحی که شعله‌ور است دانه‌ای برف هم نتواند افتاد؛

آنگاه که این حالت از چیزها به‌دست آید، روح استاد کهن نمایان می‌شود.

 

9- بازگشت به اصل، باز آمدن به خاستگاه

9- بازگشت به اصل، باز آمدن به خاستگاه

او از همان آغاز، ناب و نیالوده، و هرگز دستخوش آلودگی نبوده‌است. او بالیدن و از میان رفتن چیزها را با شکل‌شان به آرامی می‌نگرد، حال آن‌که او خود در آرامش نجنبیدنی بی‌ادعایی ساکن است. آنگاه که خود را با دیگرگونی‌های خیال‌گونه یک و همان نداند باید با چیزهای ساختگی تربیت خود چه کند؟ آب آبی جاری‌ست، کوه سبز سر بر آسمان کشیده‌است. تنها نشسته است، و در چیزها، که دگرگونی می‌پذیرند، می‌نگرد.

 

بازگشتن به اصل، بازگشتن به خاستگاه؛ پیش از این گامی نادرست بود این!

نابینا و ناشنوا بی‌درنگ و نه با رنج بسیار، در خانه ماندن بسی بهتر است. او در میان کلبه نشسته هیچ آگاهی به چیزهای بیرونی‌ ندارد، آب را نگاه کن که جاری‌ست – به کجا می‌رود؟ کسی نمی‌داند؛ و آن گل‌های سرخ و شاداب؛ برای کیستند؟

 

10- به شهر آمدن با دست‌های پر برکت

10- به شهر آمدن با دست‌های پر برکت

در کلبه‌ی فقیرانه‌اش بسته است، و حتا داناترین کسان هم او را نمی‌شناسند. هیچ نگاهی به زندگانی درونی او نمی‌توان افکند؛ زیرا او راه خود را دنبال می‌کند، بی‌پیروی از گام‌های دانایان کهن. یک کدوی قلیانی با خود دارد و به بازار وارد می‌شود؛ تکیه بر چوب‌دست به خانه می‌آید. او همگام بدمستان و قصابان است؛ او و آنان همه به بودایان بدل شده‌اند.

 

سینه عریان و پابرهنه، به بازار می‌آید؛ گل‌آلود و خاک‌آلود، چه لبخند گشاده‌ای به لب دارد!

نیازی به نیروی معجزه‌آسای خدایان نیست، چون او دست می‌زند و درختان خشک را نگاه کن که سراپا شکوفه می‌شوند.

 

 **********

 

منبع: ذن چیست، ع. پاشایی

 

 


بودا و درخت

بودا و درخت

«نقش درخت در زندگی و آیین بودا»

 بودا و درخت

آیین بودا، بر سه اصل اساسی استوار است: بودا1، آیین (دارما)2 و انجمن (سنگه)3. بنابراین اصول اولیه، پیروان این طریقت، موظف به شناخت خودِ بودا و روایت زندگی او هستند؛ روایتی که در بطن خود، آموزه‌های بسیاری را شامل می‌شود.

در نگاهی به روایت زندگی بودا، «درخت» به‌عنوان سمبل و نشانی طبیعی، جایگاهی ویژه دارد. این نماد، پس از بودا نیز به ورطه‌ی اندیشه و نماد‌شناسی، کشیده شد و تفاسیری استعاری از آن پدید آمد.

بودا، زیر درخت به‌دنیا آمد، زیر درخت به بیداری (ساتوری)4 رسید، در سایه‌سار درخت‌ها به موعظه و شرح تعالیم‌اش پرداخت و در نهایت، روی تختی برپا شده زیر درخت‌ها، درگذشت. از این‌رو «درخت» به‌عنوان مظهری بالنده از طبیعت و حیات – که بعدها گاهی به نمادی آموزشی نیز بدل شد – در آیین بودا نقش قابل توجهی را به‌خود اختصاص داد.

در بسیاری از پیکرتراشی‌ها و به‌خصوص، تصاویری که روایتگر زندگی بودا‌ست، «درخت» عنصری جدایی‌ناپذیر از تصویر است. این مورد را حتا می‌توان در آثار هنری به‌جا مانده از «گندهارا»5 نیز مشاهده کرد.

تولد بودا

حدود دو هزار و پانصد سال پیش، در قلمرو پادشاهی «شاکیا»6 در هند باستان، شاهزاده‌ای تولد یافت که امروزه او را از بزرگ‌ترین اندیشمندان و تاریخ‌سازان جهان قلمداد می‌کنند. نام واقعی وی، «گوتمه سیدارتا»7 بود. در داستان‌ها و افسانه‌ها آمده‌است که مادر سیدارتا، «ملکه مایا»8 که همسر پادشاه قلمروی «شاکیا» به‌نام شاه «سود‌هدانا»9 هم بود، شبی در خواب دید که فیل سپیدی از پهلوی وی وارد رحم‌اش شد. پیشگویان و بزرگان دربار، خبر تولد فرزندی را پیش‌بینی کردند. قصر پادشاهی، سرشار از شادی و شور گشت، زیرا راجه10 و ملکه مایا، پس از بیست سال، صاحب فرزند می‌شدند. همان‌طور که انتظار می‌رفت، ملکه باردار و بنابر رسم آن دوران، برای تولد فرزندش، رهسپار خانه‌ی پدری خود شد. در مسیر این سفر، در منطقه‌ای به نام «لومبینی»11، ملکه قبل از رسیدن به مقصد، فرزند خود را زیر یک درخت، به‌دنیا آورد. تاریخ دقیق تولد بودا به‌وضوح مشخص نیست. تاریخ‌نگاران، بر این باورند که تولد وی در سال 563 قبل از میلاد بوده‌است.

در روایت‌های تاریخی و آیینی بودیسم آمده «ملکه مایا»، در میانه‌ی سفر، احساس کرد فرزندش در شرف تولد است. به‌میان جنگلِ حاشیه‌ی راه رفت. در همین هنگام، درختی تنومند، شاخه‌ی بزرگی از خود را به‌پایین خم کرد و ملکه مایا، با ادای احترامی به درخت، شاخه‌ی آن‌را گرفت و بدون هیچ دردی، فرزند خود را به‌دنیا آورد. 

درست است که از دیدگاه منطقی، چنین روایتی – که درختی در برابر مادر بودا، شاخه‌اش را به‌پایین خم کرد – افسانه‌ای بیش نیست، اما باید توجه داشت، این سبک بیان اغراق‌آمیز، سعی دارد تا نگاه رهرو یا مخاطب را به‌ سمت و سوی خاصی هدایت کند که در این حکایت، «درخت» را نیز شامل می‌شود.

آن‌چه در این میان، مسند تاریخی دارد آن است که بی‌تردید، بودا در حاشیه‌ی جنگل و کنار درخت‌ها متولد شد، نه در فضایی بسته یا اتاق‌مانند.

بیداری

پس از تولد بودا، زاهدی وارسته، پیشگویی کرد که ولیعهد تازه متولد شده، در صورت دیدن رنج‌ها و مشقات جهان، زندگی درباری را رها می‌کند و به بی‌خانمانی روی می‌آورد و نجات دهنده‌ای بزرگ خواهد شد. از این‌رو پادشاه، فرزند خود را در نهایت خوشی و لذت‌های دنیوی پرورش داد. سه قصر برای بودای کوچک ساخته شد، قصرهایی برای فصل باران، زمستان و تابستان. شاهزاده از هفت سالگی، دروس و فنون حکومتی و نظامی را آموخت و در جوانی، تیرانداز و سوارکاری ورزیده شد. در شانزده سالگی یا در روایتی نوزده سالگی با دختر‌دایی خود «شاهزاده یَسودرا»12 ازدواج کرد.

بودا در یکی از گشت و گذارهایش در خارج از قصر، به چهار پدیده برخورد که تا آن زمان چنین مسائلی را ندیده بود. این چهار مورد که به «چهار نشانه» معروف هستند عبارتند از «پیری»، «بیماری»، «مرگ» و «ترک‌ِخانمان». برخورد با این نشانه‌ها که وی تا آن زمان ندیده بود، انقلابی ذهنی در او به‌وجود آورد. آن‌گاه بود که رنج و سختی را دریافت و برای درک حقیقت زندگی و رهایی از رنج، مخفیانه قصر پادشاهی را ترک کرد. این واقعه درست در زمانی روی داد که فقط یک روز از تولد تنها فرزندش «راهوله»13 گذشته بود. وی در سحرگاه، با همسر و فرزندش که در خواب بودند وداع کرد، قصر را ترک گفت و زندگی بی‌خانمانی را آغاز نمود؛ در آن زمان، وی بیست‌و‌نه ساله بود.14

در آغاز راهش به‌سوی بیداری، با مکاتب و اساتید مختلفی آشنا شد و انواع راه‌ها را پیمود، در این میان با پنج مرتاض، همگام شد. پس از شش سال ریاضت و سختی در راستای کشف حقیقت، هیچ راهی از پیش نبرد، از این‌رو بر بیهودگی ریاضت پی برد. بودا در واقع دو مرحله‌ی «افراط» و «تفریط» را طی کرد و هر دو راه را عبث و بی‌نتیجه یافت. دوران خوش‌گذرانی و ریاضت را پیمود و ناگاه به «راه میانه» دست یافت. از این‌رو، ریاضت را رها کرد، تن شست و خوراک خورد. پنج مرتاض، او را به‌علت شکستن ریاضتش ترک کردند.

پس از آن، بودا به مراقبه‌ی عمیق پرداخت و «راه میانه» را پیمود، راهی میان افراط و تفریط. در مراقبه‌ای زیر یک درخت که بعدها به «درخت بُدی»15 (یا بُدهی) مشهور شد، وی به مبارزه با شیطان یا نفس خویش پرداخت. مبارزه‌ی وی با شیطان، یک حکایتِ نمادین و افسانه‌ای‌ست. در این داستان، شیطان یا «مارا»16، پنج دختر خود که نمادی از «تکبر»، «طمع»، «ترس»، «جهل» و «شهوت» هستند را برای فریفتن سیدارتا به‌سوی او فرستاد، اما شکست خورد و آن‌گاه، خود به فریب بودا پرداخت، اما کاری از پیش نبرد و نابود شد. پس از آن، بودا به «بیداری» رسید و حقیقت جهان بر وی نمایان گشت. از آن پس بود که وی را «بودا» نامیدند، به‌معنای روشن شده و کسی که به بیداری رسیده‌است. در آن زمان وی سی و پنج ساله بود.

در آیین بودا، درختی که بودا زیر آن به مراقبه پرداخت و به بیداری رسید، شهرتی فراوان یافت. آن درخت، به پدیده‌ای مقدس برای بوداییان تبدیل شد و حتا برای آن، نامی نیز برگزیدند که به‌معنای «درخت بیداری»ست. حتا امروزه هم در محل آن درخت، دیر بودایی برپاست و بسیاری بر این باورند که درختی که امروزه آن‌را به نام بُدی می‌نامند، از نوادگان همان درختی‌ست که بودا زیر آن به بیداری رسید. 

موعظه

بودا پس از بیداری، به گسترشِ دریافت‌ها و آموزه‌های خود پرداخت. ابتدا به‌سمت «گردشگاه آهوان ایسیپته»17، محلی که پنج مرتاض دوران ریاضت وی در آن‌جا ساکن بودند رفت و اولین موعظه‌ی خود که به «موعظه‌ی بودا در بنارس»18 مشهور است را بیان کرد و پنج مرتاض، نخستین شاگردان وی شدند. وی تا پایان عمر، به گسترش آیین خود پرداخت و راه رهایی را در پیمودن راه میانه، که راهی‌ست میان افرط و تفریط دانسته و آن را روشنگری کرد.

بودا به‌طور دایم در سفر بود. از شهری و روستایی به محلی دیگر می‌رفت و پیام خود را برای همگان، گسترش می‌داد. وی عموما در سایه‌سار درخت‌ها به موعظه می‌پرداخت. خانه و اقامتگاهی نداشت و به‌صورت معلمی دوره‌گرد، سفر می‌کرد. در فضاهای باز و کنار درخت‌ها به موعظه و گفت‌و‌گو می‌پرداخت و ماوای مشخصی نداشت.

مرگ

بودا در راستای آموزش آیین یا «دارما»، به اقصا نقاط کشور سفر کرد و همواره به ارشاد و آموزش رهروان پرداخت. آموزه‌های منحصر به فرد، بی‌چشم‌داشت و ناب او، نام وی را در ردیف معلمان بزرگ تاریخ جهان قرار داد. وی طریق رهایی و رستگاری را بر پایه‌های یکساندلی، احترام و شفقت بنا نهاد. بودا پس از چهل و پنج سال تلاش و کوشش پی‌گیر در راه بیداری رهروان، کمک به تمامی انسان‌ها و ابراز عشق به تمامی موجودات هستی، در سن هشتاد سالگی، زیر دو درخت در منطقه‌ی «کوسینارا»19، کالبد جسملانی‌اش را بدرود گفت و به نیروانا20 پیوست. جسد وی چند روز بعد از مرگش، سوزانده و خاکسترش بین هفت خاندان بزرگ تقسیم شد.

ریشه‌های زمینی – ریشه‌های آسمانی

درختی با شاخه‌های انبوه و پرثمر و تنه‌ای ستبر، و یا نهالی نو‌ رَس با بدنه‌ای آسیب‌پذیر و نحیف، هر دو ثمره‌ی رشد فقط یک «دانه» هستند.

روایت انسانِ جویای کمال – در تفاسیر عرفانی شرق دور – به روایت دانه‌ی خُرد و نحیفی تشبیه می‌شود که رویای دیدن آسمان و بالیدن دارد.21

در روایتی از آیین دائو22 نیز آمده‌است: «یک درخت، هرچند هم بزرگ باشد، با یک دانه آغاز می‌شود؛ طولانی‌ترین سفرها، با اولین قدم.»

انسانی که در راه تکامل و رشد قدم می‌گذارد، هم‌چون دانه‌ای‌ست که رنج سربرآوردن از خاک را می‌پذیرد و باور دارد. جوانه‌ زدن، زیرِ انبوهی خاک و به تعبیری «تاریکی» آغاز می‌شود. هیچ دانه‌ای – یا انسانی – به‌راستی نمی‌داند پس از سربرآوردن از خاک، چه‌ چیز در انتظارش خواهد بود. به همین‌سان، آغازین عزم دانه/انسان در راه رهایی از سکون و نامولد بودن، غلبه بر «ترس» است. ترسِ از رخدادهایی که در «دانه» ماندن، هیچ اثری از آن نیست. اولین مرحله‌ی رشد و تعالیِ دانه/انسان، چیره شدن بر ترس است. از نظرگاه بودایی، «ترس» یکی از پنج دختر مارا (شیطان یا اهریمن) و مسبب بسیاری از رنج‌های بشری عنوان می‌شود. غلبه بر ترس اولیه، سبب می‌شود دانه/انسان، به جوانه/رهرو بدل شود، و این‌گونه آغازِ راهی پرخطر و دشوار رقم می‌خورد.

این‌چنین است که جوانه/رهرو پس از تلاشی طاقت‌فرسا در ظلمات، با سر بر آوردن از خاک، برای نخستین بار می‌تواند نور خورشید/حقیقتِ بودا را مشاهده کند و از آن برای رشد و بالیدن خویش بهره گیرد.

به‌همین دلیل است که بعضی رهروان بودایی که به سلک راهبان پیوسته و سر می‌تراشند، نام دیگری برای خویش برمی‌گزینند. زیرا با تبدیل شدن به جوانه، دیگر از دانه، هیچ نشانی به‌جای نمی‌ماند.

جوانه/رهرو در تلاشی که در عمق آن «بی‌تلاشی» نهفته است در مسیر «راه» (دارما) قرار می‌گیرد. این عدم تلاش، نه به‌معنای «هیچ کار نکردن» در تعبیر عامیانه‌ی آن، بلکه منوط به بخشی از تعالیم بودا‌ست که تجلی آن را می‌توان در طریقت «ذن» یافت و به «بی‌کنشی» یا «وو وِی»23 اشاره دارد. این تعلیم در آیین دائو نیز بسیار حائز اهمیت است.  

شاید بهترین نمونه از تعریف «بی‌کنشی» را بتوان در مختصر گفتارِ دو تن از بزرگان ذن بودیسم یافت.

«مرد دانا ھیچ کاری نمی‌کند، ابله خودش را به دار می‌آویزد.» (دوشین ذنجی)24

«بهترین ذاذن (مراقبه) آن است که در جریان آن، کاری انجام ندهند.» (کودو ساواکی روشی)25

بنابراین، با قرار گرفتن رهرو در مسیر تعالی، همان‌گونه که دانه برای بالیدن، تلاش بیهوده نمی‌کند، بلکه در بطن رشد قرار می‌گیرد، «راه» همان‌گونه که هست و «کنش» به همان‌صورت اصیل «بی‌کنشی» نمایان می‌شود. ساقه‌ها در پرتوی نور، رشد، و ریشه‌ها اعماق را می‌کاوند و استقرار تنه را مستحکم‌تر می‌کنند.

شاخه‌های درخت، همانند ریشه‌ها، در آسمان گسترش می‌یابند و باعث بالندگی درخت می‌شوند.

«تنه» در میانه قرار گرفته‌است، درست مانند چاکرای26 چهارم در انسان (چاکرای قلب). پایین چاکرای چهارم، سه چاکرای زمینی قرار دارد و بالای این مرز، سه چاکرای آسمانی است. بنابراین اصل، چاکراهای پایین دست که به امور زمینی و جسمانی، از قبیل اشتیاق جنسی و غیره تعلق دارند و در تمثیل درخت، ریشه‌ها را تشکیل می‌دهند، بی‌ارزش و پست نیستند بلکه باید چون ریشه‌های درختی تنومند، در خاکی مناسب و مساعد رشد یابند. رشد، به‌معنای «شناخت و درک عمیق ماهیت آن‌ها».

چاکراهای فوقانی، تلاش انسان/درخت است در راستای جذب بیشتر نور که بی‌ آن، حیات درخت، بی‌ثمر می‌شود.

بنابراین، زمینی/خاکی بودن در آیین بودا به‌معنای پست و دون بودن نیست، بلکه بستری‌ست برای ریشه دواندن و در نهایت، رهایی در آسمان.

درختی/انسانی که در تکاپوی بالندگی/تعالی از کشمکش‌ها و ناملایمات گذشت، به مرحله‌ی شکوفه دادن می‌رسد. این همان رتبه‌ای‌ست که در آیین بودا به «ارهت»27 تعبیر می‌شود.

شکوفه‌ها سمبل زیستن و مرگ هستند. همان‌گونه که در این هایکو28 از «اوئجینا اونیتسورا»29  به‌شکلی زیبا روایت شده‌اند:

می‌شکفند و …

نگاه می‌کنیم و …

فرو می‌ریزند و …

در این مرحله و پس از شکوفا شدن گل‌ها روی درخت، درخت/انسان به بخشش رایحه و زیبایی می‌پردازد. این بخشش در بطن خود، بی‌تلاش است و قضاوتی در کار نیست. برای نمونه می‌توان این هایکو را به‌عنوان تصویری زیبا از این حالت، بازخوانی کرد:

شکوفه‌های آلو

ایثار می‌کند بوی خود را

بدان کس که شاخه را می‌شکند

(بانو چی‌یوجو)30

اما این پایان نیست. پس از شکوفه دادن و مرگ گلبرگ‌ها و فروریختن ‌آن‌ها بر خاک، درخت به بار و ثمر می‌رسد و بی‌دریغ، میوه‌ی خود را ارزانی همگان می‌‌دارد. این میوه‌ها و روشنگری‌ها، ثمر و بار درخت/انسانِ وارسته است برای همگان، بی‌هیچ قضاوت و انتخاب یک‌جانبه‌ای.

در این مرحله است که درخت/انسان ، بدل می‌شود به بُدی/بودا.

از دانه‌ای در دل خاک، درختی حاصل می‌شود که بار و برش، وقف همگان می‌شود، بخششی فارغ از چشمداشت، قضاوت و انتخاب.

دانه‌های/انسان‌های بسیاری، از کف می‌روند و خوراک جانوران/مارا می‌شوند، مگر دانه/انسانی که به‌راستی، عزم بالندگی و رشد و دیدن نور را در سر می‌پروراند و در «راه» (دارما) قدم می‌گذارد.

بهترین مثال دانه‌ها/انسان‌هایی که هیچ‌گاه از پوسته‌ی خود رها نشده و هم‌چنان در خفا می‌مانند را می‌توان در این روایت بودایی مشاهده کرد.

روزی بودا از یک روستا دیدار می‌کرد. مردی از او پرسید: «تو هر روز می‌گویی که همه می‌توانند به اشراق برسند. آن‌وقت چرا همه به اشراق نمی‌رسند؟» بودا گفت: «دوست من، کاری بکن، عصر که شد فهرستی از تمام افراد دهکده تهیه کن و خواسته‌های هر یک را مقابل نام‌شان بنویس.» مرد به روستا رفت و از همه پرسید. روستایی کوچک بود و آن‌ها پاسخ‌های‌شان را دادند و او عصر، نزد بودا بازگشت و آن فهرست را به بودا نشان داد. بودا پرسید: «چه تعدادی از این مردم جویای اشراق هستند؟» مرد تعجب کرد زیرا حتا یک نفر هم نگفته بود که آرزوی اشراق را دارد. و بودا گفت: «من می‌گویم که هر انسان قادر است به اشراق برسد، نمی‌گویم که هر انسانی خواهان آن است.»

روایت درخت، تمثیلی‌ست از بالندگی و رهایی و غلبه بر ترس. رهایی دانه‌ای نحیف که با قدم گذاشتن در «راه» به مرحله‌ای خواهد رسید که ثمرش، همگان را شامل می‌شود، بی‌هیچ قضاوت، انتخاب و تکبری.

هر دانه‌ای (انسانی) در جهان، می‌تواند به درختی عظیم و پربار بدل شود، همان‌گونه که بودا می‌گوید: «همه‌ی انسان‌ها، بودا هستند.»

 

 

علی فرح‌بخش

29 ژانویه 2013

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- Buddha

2- Dharma (سانسکریت) یا Dhamma (پالی) – در ترجمه‌های فارسی، آن را درمه، دارمه، دمه، ذمه و غیره هم نوشته‌اند.

3- سنگه Sangha – به‌معنای انجمن بوداییان.

4- Satori (ژاپنی) – بُدی یا بُدهی (سانسکریت) معادل وو (چینی).

5- Gandhara – گنداره یا گندارا نیز گفته می‌شود (با قندهار اشتباه نشود). رجوع کنید به: گندهارا و هنر پیکره‌تراشی بودایی/ علی فرح‌بخش/ رادیو کوچه

6- Shakya یا ساکیا  Sakya

7- Siddhartha Gautama (سانسکریت) Siddhattha Goatama (پالی)

8- Maha Maya Davi

9- Suddhodana

10- Raja – لقب پدر بودا در بعضی مدارک و گزارشات تاریخی.

11- Lumbini – این منطقه که در زمان تولد بودا یک بیشه‌ی پر درخت بوده‌است، اکنون در نپال واقع شده، در دویست‌و‌سی کیلومتری شمال بنارس.

12- Yasodhara – برای وی نام‌های گوناگونی ذکر شده‌است از قبیل بهدا (Bhadda)، سوبهدکا (Subhaddaka) و بمبه (Bimba).

13- Rahula –  در روایاتی ذکر شده که راهوله در زمان خروج بودا از قصر، هفت روزه بود.

14- بنابر گزارشاتی احتمالا سی ساله.

15- Bodhi – به‌معنای روشن‌شدگی. در واقع این درخت، یک درخت استه (Assattha) یا پیپالا (Pippala) بوده، نوعی انجیربن که به انجیر بزچرانان هم معروف است. مکان این درخت، به معبدی به نام ماهابُدی (Mahabodhi Temple) بدل یافت. معبد، در منطقه‌ی بُدگایا (Bodh Gaya) در صد کیلومتری پاتنا (Patna) از ایالت بیهار (Bihar) هند قرار دارد و یکی از اماکن مقدس بوداییان قلمداد می‌شود.

16- Mara – در آیین بودا، شیطان نه یک وجود یا نیرویی خارجی، بلکه وهم و نیرویی‌ست درونی. شیطان در داستان‌ها شکلی نمادین داشته و بیشتر در افسانه‌ها حضور دارد.

17- Isipatana – باغ آهوان؛ منطقه‌ای در بنارس که امروزه سرنات (Sarnath) گفته می‌شود.

18- Benares – «موعظه‌ی بودا در بنارس» به «گفتار به‌گردش در آوردن چرخ آیین» یا Dhamma cakkappavatana مشهور است.

19- Kusinara – کاسیای کنونی، در پنجاه و پنج کیلومتری شرق گواخپور.

20- Nirvana (سانسکریت) – مقصد نهایی بوداییان است که فرد پس از رهایی به آن می‌پیوندد و از دایره‌ی مرگ و زندگی خارج شده و دیگر تولدی نخواهد داشت.

21- تمثیل درخت در آیین بودا، آن‌گونه که در این یادداشت به آن اشاره شده، ممکن است به دیگر طریقت‌های معنوی و مذهبی نیز شباهت داشته باشد. لذا به کارگیری این تمثیل و شرح آن با معیارهای بودایی، به‌معنای انحصاری بودن آن در بودیسم نیست. در این یادداشت، با ساختارهای اندیشه‌ی بودایی به این مبحث پرداخته شده و چه بسا در دیگر اندیشه‌ها نیز مشابه آن یافت شود. 

22- Dao یا Tao

23- Wu Wei

24- Doshin Zen-ji

25- Sawaki kodo Roshi

26- Chakra

27- Arhat

28- Haiku رجوع کنید به: هایکو و تاریخچه‌ی آن/ علی فرح‌بخش/ رادیو کوچه

29- Uejina Onitsura

30- Lady Chiyojo

بودا و درخت – دانلود فایل پی‌دی‌اف

بودا و درخت

استفاده از مقاله با ذکر منبع بلامانع است.