بایگانی ماهانه: دسامبر 2011

بــــــــودا

بودا

حدود دو هزار و پانصد سال پیش، در قلمرو پادشاهی «شاکیا» در هند باستان، شاهزاده­ا ی تولد یافت که امروزه او را از بزرگ­ترین اندیشمندان و تاریخ­ سازان جهان قلمداد می­کنند. نام واقعی وی، «گوتمه­ سیدارتا» بود. در داستان­ ها و افسانه­ ها آمده است که مادر سیدارتا، «ملکه مایا» که همسر پادشاه قلمروی «شاکیا» به نام «شاه سود هدانا» هم بود، شبی در خواب دید که فیل سپیدی از پهلوی وی وارد رحم ­اش شد. پیشگویان و بزرگان دربار، خبر تولد فرزندی را پیش­ بینی کردند. قصر پادشاهی، سرشار از شادی و شور گشت، زیرا راجه و ملکه مایا، پس از بیست سال صاحب فرزند می­شدند. همان­طور که انتظار می­ رفت، ملکه مایا باردار شد و بنابر رسم آن دوران، برای تولد فرزندش، رهسپار خانه­ ی پدری خود شد. در مسیر این سفر، در منطقه ­ای به نام «لومبینی»، ملکه قبل از رسیدن به مقصد، فرزند خود را در زیر یک درخت، به دنیا آورد. تاریخ دقیق تولد وی به وضوح مشخص نیست. تاریخ ­نگاران، بر این باورند که تولد بودا در سال 563 قبل از میلاد بوده است.

زاهدی وارسته، پیشگویی کرد که ولیعهد تازه متولد شده، در صورت دیدن رنج ­ها و مشقات جهان، زندگی درباری را رها کرده و به بی­خانمانی روی می ­آورد و نجات دهنده ­ای بزرگ خواهد شد. از این رو پادشاه، فرزند خود را در نهایت خوشی و لذت­های دنیوی پرورش داد. سه قصر برای بودای کوچک ساخته شد، قصرهایی برای فصل باران، زمستان و تابستان. شاهزاده از هفت سالگی دروس و فنون حکومتی و نظامی را آموخت و در جوانی، تیرانداز و سوارکاری ورزیده شد. در شانزده سالگی و یا در روایتی نوزده سالگی، با دختردایی خود «شاهزاده یَسودرا» ازدواج کرد.

بودا در یکی از گشت و گذارهایش در خارج از قصر به چهار پدیده برخورد که تا آن زمان چنین مسائلی را ندیده بود. این چهار مورد که به چهار نشانه معروف هستند عبارتند از پیری، بیماری، مرگ و ترک­ خانمان. برخورد با این نشانه­ ها که وی تا آن زمان ندیده بود، انقلابی ذهنی در او به وجود آورد. آن­گاه بود که رنج و سختی را دریافت و برای درک حقیقت زندگی و رهایی از رنج، مخفیانه قصر پادشاهی را ترک کرد. این واقعه درست در زمانی روی داد که فقط یک روز از تولد تنها فرزندش «راهوله» گذشته بود. وی در سحرگاه با همسر و فرزند خود که در خواب بودند وداع کرد، قصر را ترک گفت و زندگی بی­ خانمانی را آغاز نمود؛ در آن زمان، وی بیست و نه ساله بود.

در آغاز راهش به سوی بیداری، با مکاتب و اساتید مختلفی آشنا شده و انواع راه­ ها را پیمود، در این میان با پنج مرتاض همگام شد. پس از شش سال ریاضت و سختی در راستای کشف حقیقت، هیچ راهی از پیش نبرد، از این رو بر بیهودگی ریاضت پی برد. بودا در واقع دو مرحله افراط و تفریط را طی کرده بود و هر دو راه را عبث و بی­ نتیجه یافت. دوران خوش­گذرانی و ریاضت را پیمود و ناگاه به راه میانه پی برد. از این رو ریاضت را رها کرده، تن شست و خوراک خورد. پنج مرتاض، او را به علت شکستن ریاضتش ترک کردند.

پس از آن، بودا به مراقبه­ ی عمیق پرداخت و راه میانه را پیمود، راهی میان افراط و تفریط. در مراقبه ­ای زیر یک درخت که بعدها به «درخت بُدی» مشهور شد، وی به مبارزه با شیطان یا نفس خویش پرداخت. مبارزه­ ی وی با شیطان، یک داستان نمادین و افسانه ­ای­ست. در این داستان شیطان یا مارا، پنج دختر خود را که نمادی از تکبر، طمع، ترس، جهل و شهوت هستند، برای فریفتن سیدارتا به سوی او فرستاد، اماشکست خورد و آن­گاه خود به فریب بودا پرداخت، اما کاری از پیش نبرد و نابود شد. پس از آن، بودا به بیداری رسید و حقیقت جهان بر وی نمایان گشت. از آن پس بود که وی را «بودا» نامیدند، به معنای روشن شده و کسی که به بیداری رسیده است. در آن زمان وی سی و پنج ساله بود.

از آن پس، بودا به گسترش دریافت­ ها و آموزه های خود پرداخت. ابتدا به سمت «گردشگاه آهوان ایسیپته»، محلی که پنج مرتاض دوران ریاضت وی در آن­جا ساکن بودند رفت و اولین موعظه ­ی خود که به «موعظه­ ی بودا در بنارس» مشهور است را بیان کرد و پنج مرتاض، نخستین شاگردان وی شدند. وی تا پایان عمر، به گسترش آیین خود پرداخت و راه رهایی را در پیمودن راه میانه، که راهی­ ست میان افرط و تفریط دانسته و آن را روشنگری کرد.

وی در راستای آموزش آیین یا «دارما»، به اقصی نقاط کشور سفر کرده و همواره به ارشاد و آموزش رهروان می­ پرداخت. آموزه ­های منحصر به فرد، بی چشم­داشت و ناب او، نام وی را در ردیف معلمان بزرگ تاریخ جهان قرار داد. وی طریق رهایی و رستگاری را بر پایه های یکساندلی، احترام و شفقت بنا نهاد. بودا پس از چهل و پنج سال تلاش و کوشش پی­گیر در راه بیداری رهروان، کمک به تمامی انسان­ها و ابراز عشق به تمامی موجودات هستی، در سن هشتاد سالگی، زیر دو درخت در منطقه ­ی «کوسینارا»، کالبد جسملانی ­اش را بدرود گفت و به نیروانا پیوست. جسد وی چند روز بعد از مرگش، سوزانده و خاکسترش بین هفت خاندان بزرگ تقسیم شد.

بودا


تکنولوژی و خدایانی از جنس پلاستیک

از یادداشت­ های قدیمی : 

توی هند که بودم، بیشتر وقتم رو به معبدهای هندو سری می­زدم و زیر و روی کارشون رو بررسی می­کردم. توی معبدهای بزرگ­شون عموما مجسمه­ ی خدایان یا به قول ما بت­ هایی بود که بعضی­ هاشون خیلی با ارزش هستن، البته منظورم ارزش مادی هست. دم در معبد یا نزدیکی معبدهای نسبتا بزرگ، دستفروش­ هایی بودن و مجسمه­ هایی از خدایان رو میفروختن که محبوب­ترین­شون، مجسمه­ ی گنشه بود که سر فیل و تن انسان داره.

برام جالب بود که با پیشرفت تکنولوژی، خدایان بیچاره هم نتونستن جوون سالم به در ببرن و اونا هم پلاستیکی شدن. مجسمه ­هایی که از مواد شیمیایی ساخته میشن و وقتی بوشون میکنی بوی گند پلاستیک و نفت و دمپایی پاره میدن دیگه واقعا مسخره ­ست و یا ازین مواد جدیدی که شبیه گچ می­مونه و بهش میگن پلی نمی­دونم چی­ چی ساخته میشن.

البته یه خوبی هم داره؛ اگه یه موقع رفتی یه خدا خریدی و بعد از یه مدتی خراب شد یا کثیف شد و دیگه حال نداد، می­تونی بری یه دونه دیگه بگیری، یا اصلا ده تا بگیری بذاری انباری تا دم دست باشه!

امان از این تکنولوژی که حتی به خدایان بی­چاره هم رحم نکرده. زمان باستان یارو می­ شست خودشو پاره می­کرد یه بت می­تراشید از سنگ، آخرش می­زدن توی سرش که خاک بر سرت این چیه می­پرستی. وای به حال حالا که خداها رو می­خوان بسازن یه خرده پلاستیک و نون خشک و دمپایی پاره رو با یه کم دوغ و باد معده قاطی می­کنن و می­ریزن توی قالب و خداد تا خدا رو توی سیم ثانیه تولید می­کنن! حالا من نمی­دونم این مشکل خدایان هست که قضیه این­جوری شده یا مشکل آدم­ هاست که حتی برای خدایانشون هم دیگه ارزشی قائل نمیشن؟!