بایگانی ماهانه: آگوست 2011

عمو گابـــو

بعضی وقتا سایه‌ی آدمایی از کنار ما می‌گذره و چنان اثری رومون میذاره  که نمیشه وصفش کرد. یکی از اون آدما برای من، گابریل گارسیا مارکز هست.

کسی که بی‌تعارف، منو ترکوند! تمام کتاب‌هاش رو که به فارسی ترجمه شده داشتم و شده بود مثل یه کلکسیون، کلکسیونی که با هجرت از ایران، توی انبار خونه‌ی پدری داره خاک می‌خوره. در هر حال اون چیزی که در نهایت می‌مونه، نه یه مشت کاغذ، بلکه خاطره‌ی سایه‌ی گذرایی هست که روح آدمو نوازش کرده و توی قلب حک شده.

احساس می‌کنم بعضی وقتا باید دِینی رو به کسی ادا کرد، هر چند که اون آدم شاید هیچ‌وقت نفهمه و ندونه که کسی، جایی، فقط از روی علاقه، چند خطی در موردش نوشته.

11 خرداد 89، توی روزنامه‌ی ایران، مقاله‌ای از من چاپ شد به نام «گابو و جادوی قلم» که نه برای قیافه گرفتن بود، نه برای روشنگری آهاد ملت شهیدپرور، و نه برای معرفی آدمی که به اندازه‌ی کافی شناخته شده‌اس، فقط برای ادای دِین بود و بس.

طبق معمول، مقاله یه کم سانسور شد. نپرسید چرا که خودمم نمی‌دونم. باور کنین صحنه‌ی مبتذل نداشت.

در هر حال، متن کامل اون رو براتون میذارم این‌جا که اگر دوست داشتین بخونین. مقاله‌ای برای عمو گابو.

دانلود فایل پی‌دی‌اف مقاله

Gabo


داستان نوشتن

 

نوشتن، گاهی دردِ بی‌درمونی هست که ول نمی‌کنه، گاهی آرامش آوره و گاهی بی‌فایده. در هر حال کم لطفیه اگر بگم به زور می‌نویسم. نه.

نویسنده نیستم، اما نوشتن رو دوست دارم، از خیلی سال پیش. نوشتن رو از سال‌های دبیرستان شروع کردم. برای خودم می‌نوشتم. بعد کاغذها که جمع می‌شد، همشون رو یکی‌یکی دوباره از اول می‌خوندم و ریز ریز می‌کردم و می‌ریختم سطل آشغال. همون سال‌ها با یه هفته‌نامه کار می‌کردم به اسم قرن بیست و یکم که قبل از شروع قرن بیست و یکم واقعی، به‌رحمت ایزدی رفت. چند سال بعد، نوشتن برای مجله‌ی دانش یوگا و دیگران و بعد نوشتن برای مجله‌ی اخبار ادیان که اون هم برای مدتی، به‌رحمت ایزدی رفت، در حقیقت دچار توفیق اجباری بعد از انتخابات شد.

وبلاگ‌نویسی هم عالمی داشت که دچار سکته‌ی ناقص شد. بعد، شروع کردم به نوشتن داستان. داستان‌نویسی که به‌قول قدیمی‌ها، فعلا مشق نوشتن می‌کنه. بعد از حدود یک سال، اولین داستان منسجمی که نوشتم به همراه دو داستان کوتاه، شد یه مجموعه. جالبه که توی یک سال نوشتن، شد فقط شصت صفحه. بمیری! پس توی یه سال ننوشتی! بله، شما درست میگین. آخه از یکی پرسیدن خوشبختی چیه؟ گفت فاصله‌ی بین دو بدبختی.

در هر حال اولین مجموعه داستان هم شکل گرفت. اگر چاپ بشه، به‌قول منتقدین عزیز، از اون کتاب‌های لاغر می‌شه! چه میشه کرد، منتقدین عزیز هم این معزل رو بزنن به حساب گشنگی کشیدن نویسنده‌ای که فقط شصت کیلو وزن داره. برای چاپ داستان به هر دری زدم. پول که نباشه نمی‌شه عزیزم. اولش فکر می‌کردم نویسنده‌ها (اونایی که داستان می‌نویسن) برای نوشته‌هاشون پول می‌گیرن، اما جدیدا باید یه پولی هم بدن! حق دارن این ناشرهای خارج از ایران، درد ما یکی دو تا نیست، حق دارن.

در هر حال هنوز هم می‌نویسم، چه داستان و چه نوشتن در مورد ادیان و فرهنگ شرق دور. نویسنده نیستم، اما نوشتن برای من شده عادتی که امیدوارم هیچ‌وقت مجبور نشم ترکش کنم تا مرض بگیرم.

 

آخه نوشتن هم شد کار؟!