بعضی وقتا سایهی آدمایی از کنار ما میگذره و چنان اثری رومون میذاره که نمیشه وصفش کرد. یکی از اون آدما برای من، گابریل گارسیا مارکز هست.
کسی که بیتعارف، منو ترکوند! تمام کتابهاش رو که به فارسی ترجمه شده داشتم و شده بود مثل یه کلکسیون، کلکسیونی که با هجرت از ایران، توی انبار خونهی پدری داره خاک میخوره. در هر حال اون چیزی که در نهایت میمونه، نه یه مشت کاغذ، بلکه خاطرهی سایهی گذرایی هست که روح آدمو نوازش کرده و توی قلب حک شده.
احساس میکنم بعضی وقتا باید دِینی رو به کسی ادا کرد، هر چند که اون آدم شاید هیچوقت نفهمه و ندونه که کسی، جایی، فقط از روی علاقه، چند خطی در موردش نوشته.
11 خرداد 89، توی روزنامهی ایران، مقالهای از من چاپ شد به نام «گابو و جادوی قلم» که نه برای قیافه گرفتن بود، نه برای روشنگری آهاد ملت شهیدپرور، و نه برای معرفی آدمی که به اندازهی کافی شناخته شدهاس، فقط برای ادای دِین بود و بس.
طبق معمول، مقاله یه کم سانسور شد. نپرسید چرا که خودمم نمیدونم. باور کنین صحنهی مبتذل نداشت.
در هر حال، متن کامل اون رو براتون میذارم اینجا که اگر دوست داشتین بخونین. مقالهای برای عمو گابو.
دانلود فایل پیدیاف مقاله

