بایگانی برچسب‌ها: لهاسا

تبت و مدرنیزاسیون سوسیالیستی

 

تبت که روزگاری، از شگفت‌انگیزترین سرزمین‌های جهان محسوب شده و سرشار از باورها و سنت‌های منحصر به‌‌فرد بود، امروزه دیگر شگفتی‌های خود را تا حد زیادی از دست داده‌است. لهاسا، مرکز مذهبی و سیاسی تبت، مثل بسیاری از مناطق چین، در حال تبدیل شدن به شهری مدرن ا‌ست.

لهاسا، مرکز تبت

لهاسا، مرکز تبت

دیگر مناطق بام جهان نیز، دستخوش تغییرات اساسی هستند. اما فرآیند مدرن شدن در تبت، با بسیاری از نقاط جهان، تفاوت دارد چرا که این روند، با چیزی همراه بوده و هست که دالایی‌لامای چهاردهم، آن‌را «نسل‌کشی فرهنگی» می‌داند.

در سال‌های اخیر، آن‌چه باعث زوال هر چه بیشتر تبت شده‌است، چیزی نیست مگر سیاست‌های حزب کمونیست چین در حیطه‌ی مدرنیزاسیون، آن‌هم مدرن شدن به سبک و سیاق سوسیالیستی چینی‌‌اش، و البته با توسل به اسلحه. برنامه‌های مدرن‌سازی تبت، مستقیما از سوی حزب کمونیست چین رهبری می‌شود؛ دولتی که در فهرست ناقضان حقوق بشر، حضوری فعال دارد.

سوسیالیسم و تبت

عقاید سوسیالیستی، در اواخرقرن نوزدهم وارد چین شد و در سال 1907، کمونیسم آنارشیستی، شکل غالب عقاید سوسیالیستی در چین بود. با این وجود، در سال 1921 بود که حزب کمونیست، رسما در چین تاسیس شد و تا به‌قدرت رسیدن این حزب در سال 1949 و تاسیس جمهوری خلق چین، این کشور فراز و نشیب‌ها و درگیری‌های داخلی بسیاری را از سر گذراند.

به‌قدرت رسیدن مائو در راس حزب کمونیست، آغاز شدت گرفتن درگیری‌های مابین تبت و چین بود.

اول اکتبر 1949، پیروزی حزب کمونیست و اعلام جمهوری خلق چین توسط مائو، میدان تیان‌آن‌من، پکن

اول اکتبر 1949، پیروزی حزب کمونیست و اعلام جمهوری خلق چین توسط مائو، میدان تیان‌آن‌من، پکن

دولت کمونیست، تبت را جزیی از خاک مادری چین اعلام کرد و به نفوذ در این سرزمین پرداخت. شروع این نفوذ، با شعارها و تبلیغات زیبایی همراه بود که به‌مرور زمان، رنگ و لعاب خود را از دست داد. رسانه‌های چین، تصاویر سربازان ارتش کمونیست را در حال کاشتن بذر درخت‌ها در مسیر حرکت‌شان به‌‌سوی مرکز تبت، به‌نمایش گذاشتند. در گزارش رسانه‌های دولتی چین، سربازهای ارتش سرخ، در کشت محصول، به کمک روستایی‌های تبتی می‌رفتند. در بدو ورودشان به روستاها و شهرها، مردم با رقص و آواز به استقبال آن‌ها می‌آمدند و این دست تبلیغات، چنان تاثیرگذار بود که دالایی‌لاما در یکی از مصاحبه‌‌های خود در سال‌های اخیر، گفت که خود او نیز چنان جذب کمونیسم شد که به طنز، لقب بودایی کمونیست به خود داده بود.

تبت، لهاسا، دهم مارس 1959

تبت، لهاسا، دهم مارس 1959

با وجود تبلیغات بسیار گسترده‌ی دولت کمونیست چین در رسانه‌های ملی، به‌مرور زمان، سبک و سیاق برخوردها تغییر کرد. دیرهای بودایی‌ تخریب و راهب‌ها و مخالفان، کشته، بازداشت و به اردوگاه‌های کار اجباری تبعید شدند. حمله‌های نظامی ارتش چین، شکل منسجم‌تری به خود گرفت و این روند تا دهم مارس 1959 که لهاسا رسما درهم شکست، ادامه یافت. تبتی‌ها می‌گویند که دولت چین، بیش از یک میلیون تبتی را قتل‌عام کرده‌است، چیزی که چینی‌ها قویا آن را رد می‌کنند.

مدرن‌سازی

پس از سقوط لهاسا و تبعید دالایی‌لاما به هند، دولت کمونیست، برنامه‌های بلند مدت خود مبنی بر یکسان‌سازی تبت با خاک مادری چین را به مرحله‌ی عمل درآورد. پاکسازی تبت از مخالفان و سیطره بر تمامی ابعاد زندگی مردم این سرزمین، در پس شعار برابری و مدرن‌سازی، آغاز شد.

نقطه‌ی عطف مدرنیزاسیون سوسیالیستی چین در تبت، پروژه‌ی راه‌آهن چینگ‌های – تبت بود.

راه‌آهن چینگ‌های – تبت

راه‌آهن چینگ‌های – تبت

این طرح که یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های ترابری چین محسوب می‌شود، در سال 2001 آغاز شد و هرچند بسیاری آن‌را غیرممکن می‌دانستند، به سرانجام موفقیت‌آمیزی دست یافت که هدف آن، ارتقا سطح فرهنگی تبت، بهره‌بردای از معادن و باز شدن درهای تبت به‌روی جهان مدرن، اعلام شد.

دالایی‌لاما، پس از افتتاح این راه‌آهن، طی بیانیه‌ای در چهل‌و‌هشتمین یادواره‌ی قیام صلح‌آمیز مردم تبت، رسما اعلام داشت که این پروژه، با وجود مزایایی که برای توسعه دارد، خطرات فرهنگی و طبیعی بسیاری را رقم خواهد زد.

دولت کمونیست چین، ارتقا سطح فرهنگی تبت را در سرلوحه‌ی برنامه‌های مدرن‌سازی این سرزمین قرار داد، اما آن‌چه در گذر زمان نمود یافت، سیل دلالان و بازرگانان چینی به تبت بود که موجب رانش بومیان تبتی به روستاهای مجاور و وخیم‌تر شدن وضع معیشتی و زندگی‌شان شد.

مدرن‌سازی سوسیالیستی در تبت، با سلطه‌ی دائمی نظامیان چینی همراه شد. این مدرن‌سازی، بعضی دستاوردهای قابل توجه نیز داشت، هر چند منافع آن، عموما به نفع دولتمردان حزب کمونیست چین بوده و هست.

رفقای میلیاردر

نظام حاکم بر کشور وسیع و پرجمعیتی که بنیان سیاسی‌اش بر مبنای سوسیالیسم بنا شده، امروزه دیگر با سرمایه‌داران سر ناسازگاری ندارد. این امر تا به آن‌جا مشهود است که تعداد ثروتمندان حزب کمونیست چین که به طعنه آن‌ها را «رفقای میلیاردر» می‌نامند، رو به فزونی‌ست.

نماد حزب کمونیست چین

نماد حزب کمونیست چین

به گزارش هورون ریپورتس، وبسایتی که آمار ثروتمندان چین را منتشر می‌کند، در سال 2012، ۱۶۰ تن از ۱۰۲۴ نفری که به‌عنوان «ثروتمندترین چینی‌ها» شهره هستند، در مهم‌ترین ارگان‌های حزب کمونیست به پست‌های کلیدی دست یافته‌اند.

این وبسایت هم‌چنین اعلام کرده‌است که ۷۵ تن از ۳هزار عضو مجلس ملی نمایندگان خلق چین از ثروتمندترین شهروندان این کشور هستند. متوسط ثروت هر کدام از این ۷۵ نفر، یک میلیارد دلار تخمین زده می‌شود. در این صورت، مجلس خلقی چین نسبت به تمامی مجالس دنیا بیش‌ترین تعداد میلیاردر را در خود جا داده‌است. (DW.DE)

تصویر تبت مدرن

ارتقا سطح فرهنگی و مدرن‌سازی تبت، این سرزمین را به‌جایی رسانده که یافتن بومی‌هایی با سنت‌های فرهنگی در آن، کار دشواری شده‌است. مدرنیزاسیون سوسیالیستی دولت چین، لهاسا و بسیاری از مناطق تبت را به بازار مکاره‌ی سرمایه‌داران چینی بدل کرده که بومی‌های تبتی را به زانو درآورده‌اند. از سوی دیگر، فشارهای دولتی بر جامعه‌ی راهبان بودایی تبت، اعتراضات گسترده‌ای را دربرداشته که خودسوزی عده‌ای از راهبان بودایی در تبت، از نشانه‌های عمق فشارها بر این بخش از جامعه است. 

تبت مدرن، لهاسا

تبت مدرن، لهاسا

لهاسا، که زمانی یکی از بزرگ‌ترین مراکز بودایی جهان با آداب و رسومی منحصربه‌فرد محسوب می‌شد، با تسلط نیروهای نظامی حزب کمونیست چین، در حال تبدیل شدن به شهری‌ست با فست‌فودهای متنوع و تبلیغاتی که در آن، لاماهای اعظم بودایی، با سرخوشی بسیار در حال نوشیدن کوکاکولا هستند.

تقویت صنعت توریسم در تبت که یکی از اهداف جانبی دولت کمونیست چین برای درآمدزایی بود، جای خود را به سرمایه‌داران چینی‌تبار مهاجر به تبت داد، زیرا اطلاع‌رسانی بعضی از گردشگران پیرامون وضعیت رو به زوال تبت، می‌توانست انعکاس مخربی در رسانه‌های جهانی بر علیه دولت چین داشته باشد.

اصلاحات حزبی در چرخه‌ی تکرار

اعضای حزب کمونیست چین، پس از هر تغییر و جایگزینی – که پشت درهای بسته انجام می‌شود و خلق، هیچ دخالتی در آن ندارند – به‌شکلی کلیشه‌ای اعلام می‌کنند که در حزب باید اصلاحاتی انجام شود. تمام اعضای تازه به‌قدرت رسیده در حزب کمونیست، در اولین بیانیه‌های خود، دم از اصلاحات می‌زنند. این اصلاحات، سال‌هاست که در بدنه‌ی حزب کمونیست چین در حال انجام است و به‌نظر می‌رسد که تنها ثمره‌ی آن، رشد بسیار زیاد شکاف میان ثروتمندان و فقیران در چین بوده‌ که اعتراضات پراکنده‌ و نارضایتی شهروندان بسیاری را موجب شده‌است.

تبت آزاد

دولت چین، سال‌هاست که به عناوین مختلف، به نقض حقوق بشر محکوم می‌شود. اما این محکومیت، در پس قدرت اقتصادی و نظامی این دولت قدرتمند، رنگ می‌بازد. با این وجود، بسیاری از مردم تبت و هواداران غیرتبتی‌تبار آن‌ها، همچنان بر ایده‌ی «تبت آزاد» تاکید دارند و فعالیت می‌کنند؛ تبتی آزاد، رها از تسلط حکومت نظامی و برنامه‌های مدرنیزاسیون سوسیالیستیِ رفقای میلیاردرِ حزب کمونیست چین.

 

علی فرح‌بخش

15 ژوئن 2014

 

 

تبت و مدرنیزاسیون سوسیالیستی – دانلود

تبت

تبت آزاد

 

استفاده از این مقاله با ذکر منبع، بلامانع است.

 


برزخ و سیگار

 تقدیم به «بان­­ کی­مون» (دبیر کل سازمان ملل متحد)*

برزخ و سیگار**

 ( داستان کوتاه )

 

بوی گند و گُه، بوی کثافت.

ساعت، نزدیک به سه‌ی نیمه‌شب است، یا شاید سه‌ی صبح، فرق‌اش را نمی‌دانم. در هر حال، ساعت نزدیک سه است. من نزدیکِ خرواری زباله ایستاده‌ام و سیگارم را روشن می‌کنم. انتهای کُریدورِ ساختمان، یک دختر جوان افریقایی، با تلفن همراه صحبت می‌کند. باید می‌رفتم ته کریدور و سیگار می‌کشیدم تا از شرّ بوی تند زباله‌ها خلاص شوم، اما با بودن دخترک نمی‌شد. نباید دروغ گفت، حوصله هم نداشتم برای کشیدن یک سیگار، حفاظ فلزی در را ببندم، قفل را بزنم و دوباره موقع برگشتن، روز از نو و روزی از نو. آن سر و صدایی که سمفونیِ ناشیانه و گوش‌خراش کشیدنِ حفاظ آهنی به‌راه می‌اندازد و شاید باعث بی‌خوابی اهل خانه شود هم، می‌شود قوزِ بالا قوز.

به کشیدن سیگار، کمی دورتر از زباله‌ها اکتفا کردم. ساعت، نزدیک به سه‌ی نصفه‌شب است و هنوز از بعضی واحد‌ها صدا می‌آید، صدای تلویزیون، حرف زدن و حمام کردن. راهروها تقریبا سوت و کور است و هر از گاهی، آسانسور باز می­شود و کسی، سلانه‌سلانه از آن بیرون می‌خزد و می‌رود ردّ ِ کارش.

چند پُک از سیگار را از دماغم بیرون دادم تا بوی زباله‌ها را حس نکنم، فایده‌ای نداشت. این‌همه‌ جا برای ریختن زباله، آن‌وقت مردم باید حتما آن­ها را بریزند جلوی واحدِ ما؟ احتمالا چون به آسانسور نزدیک است، این‌جا می‌ریزند تا صبح، نظافت‌چی‌ها راحت‌تر آن‌ها را پایین ببرند، شاید هم یک سنت است، نمی‌دانم. دستم را روی لبه‌ی سرد و سیمانی راهرو گذاشتم. این‌جا از شیشه و حفاظ نرده‌ای و این قبیل چیزها خبری نیست؛ فقط یک تیغه‌ی بی­رنگ و لعاب سیمانی، که تا جلوی سینه می‌رسد و دیگر هیچ.

دختر افریقایی، هنوز مشغول حرف زدن است و من هم کلا بی‌خیال قضیه شدم که سیگار را ته کُریدور بکشم. البته جاهای دیگری هم هست. هر‌ طبقه‌‌ی این ساختمان، مثل روده‌ی آدمیزاد، پر از پیچ و تاب و تاخوردگی‌ست، اما من عادت کردم که حتما، یا جلوی واحد خودمان سیگار بکشم، یا ته همان کُریدور همیشگی که می‌ایستم و می‌شود از آن، چراغ‌های روشن گوشه‌ای از این شهر و آسمان‌اش را دید؛ فقط همین دو جا و نه هیچ جای دیگر. همان جای همیشگی. عادت، مرض، وسواس، لجبازی با دنیا یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذارید با قضیه هماهنگی دارد و من، هیچ مخالفتی نمی‌کنم.

آسانسور باز می‌شود و یک زن و مرد میانسال چینی، می‌زنند بیرون. انگار نه انگار که نصفه‌شب است. از پشت سرِ من رد می‌شوند و حین راه رفتن، حرف می‌زنند. این‌جا تقریبا همه‌جور آدمی هست، چینی، کره‌ای، افریقایی، هندی، تایلندی، برمه‌ای، عرب، پاکستانی….. بعضی برای کار آمده‌اند و بعضی برای تحصیل. تشخیص دادن اصلیت بعضی‌شان، سخت است، مثل این‌که فکر کنی آن کسی که از کنارت گذشت، هندی بود یا بنگلادشی، یا سری‌لانکایی، اندونزیایی، برمه‌ای یا از جای دیگر. حالا وسط بوی گند این زباله‌ها، چه اهمیتی دارد؟

این مجتمع، شکّه کننده‌است. بیشتر از هزار و پانصد واحد مسکونی، در هشت ساختمان L شکل یا هشت بلوک که به­صورت مربع، دورِ هم قرار گرفته و محیط وسط ساختمان‌ها، فضایی تفریحی‌ست. کنار این فضا، یک استخر بزرگ قرار گرفته که شب‌ها، قورباغه‌ها داخل آن شنا می‌کنند. شاید باور نکنید، اما واقعا شب‌ها قورباغه‌ها داخل آن می‌پرند یا موقع فرار از دست رهگذرها، می‌افتند توی آب استخر و با چند جوان که آخرِ شب، ویارِ آبتنی کرده‌اند، مسابقه‌ی شنا می­گذارند. نکته‌ی اساسی هم این است که هیچ زنی داخل استخر نمی‌رود، مگر با لباس و روسری و حجاب کامل.

جایی که من ایستاده‌ام و سیگار می‌کشم، طبقه‌ی دوازدهم بلوک A است، واحد یازده، درست مقابل آسانسورها و دقیقا نزدیک همان‌جایی که همه، زباله‌های‌شان را نزدیک آسانسور می‌ریزند تا صبح،  نظافتچی‌های مجتمع، آن‌ها را جمع کنند. فکر کنم این را یک‌بار گفته بودم.  

کشیدن سیگار، داخل خانه امکان ندارد. صاحب‌خانه‌ی ما به بوی سیگار حساسیت دارد و باید بیرون سیگار بکشیم. منظورم از ما در جمله‌ی قبل، یعنی من و همسرم. صاحب‌خانه‌ی ما در نوع خودش استثنایی‌ست. او، هم دوست من است، هم صاحب‌خانه‌ای که یکی از اتاق‌های واحدش را به ما داده، و هم بزرگ‌ترین طلبکار من روی این کره‌ی خاکی.

سیگار دوم را روشن می‌کنم. دست‌هایم را روی لبه‌ی سیمانی راهرو می‌گذارم. بوی زباله‌ها، کلافه کننده‌است. هر بار که می‌خواهم سیگار بکشم، باید حفاظ نرده‌ای را باز کنم و بعد از وارد شدن به خانه، آن را ببندم و از داخل، قفل عجیب و غریبی را به حفاظ بزنم و این مورد، هر بار باید تکرار شود.

روبه‌روی جایی که ایستاده‌ام، زانوی دیگرِ بلوک ما قرار گرفته. بنابراین، چیزی که منظره‌ی مقابل من را تشکیل می‌دهد عبارت است از دیوار و پنجره‌ی واحد‌های قسمت دیگر ساختمان. تنها چیز جالب این ساختمانِ به‌نظرم غول پیکر، رنگ آن است. ترکیبی از رنگ‌های تفکیک شده‌ی اُخرایی و سفید و فکر کنم کرم. ببخشید، اسم رنگ‌ها را هم مثل خودشان خیلی خوب بلد نیستم اما تنها چیزی که اطمینان دارم این است که رنگ‌های مجتمع مسکونیِ ما، خیلی شبیه رنگ‌های ساختمانِ «پوتالا» در لهاسایِ تبت است. همان ساختمانی که روزی محل اقامت دالایی‌لاما بود و بعد از فرار و تبعیدش به هند، افتاد دست کمونیست‌های ارتش سرخ چین. البته هنوز هم عظمت خودش را حفظ کرده و راهب‌های بودایی هم گاهی در آن جولان می‌دهند، همان راهب‌های بودایی نسبتا کوتاه قد با هیکل‌هایی پُر و پیمان. از همان­هایی که هر از گاه، خودشان را در اعتراض به رفتار و سیاست­های دولت چین، به آتش می­کشند و باعث می­شوند که بیشتر بنگاه­های مدافع حقوق بشر، برای رفع تکلیف و اشغال­زایی هم که شده، به زحمت بیافتند و دائم کاغذ سیاه کنند و بیانیه برینند، و سازمان ملل متحد هم به دولت چین، اخم کند و بعد به کاسه لیسی تن بدهد؛ و بعضی از این راهب­های بودایی را هم می­شود این­ور و آن­ور دنیا پیدا کرد و یا اتفاقی دید.

چند روزِ پیش که برای رساندن مادر همسرم به فرودگاه رفته بودم، توی آسانسور، دو راهب بودایی دیدم. راهب­هایی با ردای نارنجی و چمدان. نارنجی‌اش کمی به سرخی می‌زد. طبقه‌ی چهارم سوار شدند. من از طبقه‌ی پنجم می‌رفتم قسمت همکفِ فرودگاه تا با مترو برگردم به شهر، چون کرایه­ی تاکسی زیاد می‌شد. داخل آسانسور که شدند و  ایستادند، کفِ دست‌هایم را به‌هم چسباندم و جلوی‌شان کمی تعظیم کردم. جوان بودند؛ لااقل جوان‌تر از من. یکی‌شان با یک دست بالا آمده، مقابله به‌مثل کرد. به انگلیسی پرسید: «?Buddhist» و من فقط گفتم: «Yes». لبخند نرمی زد و قبل از این‌که بخواهیم بیشتر اختلاط کنیم، رسیده بودیم طبقه‌ی دوم و آن‌ها از آسانسور بیرون زدند. آرامش، از سر و صورت و ردای‌شان می‌ریخت کف آسانسور و سالن فرودگاه.

بودایی؟ ایرانی بودایی؟ شاید مسخره به‌نظر برسد اما برای من حقیقتی‌ست که از شانزده سالگی، همراهم بوده. کاری به‌کار دنیا و مملکت نداشتم، البته آن‌ها با من کار داشتند. دادگاهی و بازدداشت شدم و کتک خوردم و قضیه آن‌قدر کِش پیدا کرد که خودم، خودم را تبعید کردم به سرزمینی دیگر. یا آن­ها مرا تبعید کردند. چه فرقی می­کند، بودن یا نبودن، مسئله­ای نیست، مسئله، خود تبعید است.

یک مارمولک، روی دیوار سفید ساختمانِ روبه‌رویی، برای خودش قدم می‌زند و من، سیگار  به‌دست ایستاده‌ام.

وقتی به یک ایرانیِ هموطن می‌گویند که فلان ایرانی، بودایی‌ست – که البته به‌ندرت هم اتفاق می‌افتد – انگار بهش گفته‌ای که فلانی، کچلِ مو فِرفِری‌ست.

وقتی به دو راهب بودایی گفتم «بله»، خیلی تعجب نکردند، برعکسِ بیشتر هموطن‌هایم که انگار چیزی غیر عادی دیده‌اند! برای همین هم عموما کسی از حال و روز درون من خبر ندارد. چرا باید داشته باشد؟ چه سودی به حالش دارد؟ اصلا من چه اهمیتی دارم؟

برگردیم به داستان. پشتِ سرم، اتاقِ ما‌ست. اتاقی که فقط یک درِ چوبی دارد و یک پنکه‌ی سقفی که کلا صدای هلیکوپتر می‌دهد. نه کمدی هست و نه تختی. وسایل، به شکلی بدوی، کنار دیوارهای اتاق، برای خودشان لم داده‌اند. چمدان‌ها شده‌اند کمد. راستی، دو تا تشک ابری درجه سه هم هست، مثلا برای خوابیدن. این تشک‌های نازک و لِه و لَوَرده، بیشتر از آن‌که خواب را تداعی کند، من را یاد قوانین رهبانی دیر‌های بودایی می‌اندازد؛ راهبان بودایی که سر تراشیده‌‌اند، اجازه ندارند روی تخت­های نرم بخوابند.   

خانه‌ی قبلیِ محلِ اقامت‌مان نسبت به این‌جا، رویایی بود. چهار اتاق داشت و تمام وسایل مورد نیاز، تخت، مبل، کمد، تلویزیون….. حتی وردنه‌ی آشپزخانه هم داشت. پول که ته کشید، آوارگی نسبی هم شروع شد.

چند روز دیگر باید برای مصاحبه یا چیزی شبیه آن، بروم. احتمالا از همین ساختمانی که شبیه عمارت پوتالا ست. باید با آسانسور پایین بروم و دم ورودی مجتمع، بالاجبار تاکسی بگیرم. آسانسورهای زحمت‌کش و بی‌ادعا. آسانسورهایی که قاب بیرونی‌شان به رنگ نارنجی‌ست. نارنجی یعنی یک قدم مانده به مرگ. این تعبیر رنگ‌ها مربوط به هفت کالبد انسان است و مثلا، رنگ زرد، نماد کالبد هفتم و آخر است، همان رنگی که بودا برای ردای خودش و بر و بچه‌های تیمش انتخاب کرد. رنگ زرد در سنت‌های هندو و حتی بودایی، نماد کالبد هفتم و مرگ است، البته مرگ، نه در تعبیر عامیانه‌اش. قضیه کمی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و خود من هم زیاد سر در نمی‌آورم. راهب‌های بودایی بی‌چاره، برای این‌که هندوها با دیدن آن‌ها نگُرخند و فرار نکنند – چون ردای زرد می‌پوشیدند – مجبور شدند رنگ ردای‌شان را یک درجه پایین­تر بیاورند، یعنی رنگ کالبد ششم، که نارنجی‌ست. رنگ زرد، مرگ. رنگ نارنجی، یک قدم مانده به مرگ.

نمی‌ترسم، فعلا نمی‌ترسم. نه از مرگ و نه از آوارگی. نه از رنگ زرد و نه از خوابیدن روی تشک‌های زهوار در‌­رفته‌ی لاغرتر از خودم . حتی از بودن در این‌جا هم نمی‌ترسم، فقط کمی نگرانم.

این‌جا شهری‌ست که اگر پول داشته باشی، مردم خایه‌هایت را هم می‌لیسند و اگر نداشته باشی، کسی تو را به تخم خودش هم حساب نمی‌کند.

سیگارم به ته رسیده. همان­طور که آن­را توی آبِ گندیده­ی بیرون‌زده از یکی از کیسه‌های زباله خاموش می‌کنم، دختر افریقایی از پشت سرم رد می‌شود و می‌رود سمت آسانسور و دکمه‌ی آن را می‌زند. هنوز دارد با تلفن همراهش صحبت می‌کند و من، یک کلمه از حرف­هایش را هم نمی­فهمم.

خوابم نمی‌آید. مدتی‌ست که خواب برایم غریبه شده و هر از گاهی، فقط مهمان ناخوانده‌ی تنم می‌شود. دختر که از کنارم رد می‌شود، من هم آرام می‌روم داخل خانه تا یک داستان کوتاه بنویسم. داستانی که شاید چند خط بیشتر نباشد. نمی­دانم.

از مارمولک روی دیوار، خبری نیست. حفاظِ در، کشیده و قفل زده شد و خلاص…..

 

داستانِ اصلی، از این قرار است؛ آن‌طور که تازگی‌ها فهمیدم، من یک ایرانیِ بوداییِ تبعیدی هستم. این‌جا مالزی‌ست، کوالالامپور، بهشتِ توریست‌ها و پولدارها، جهنم کسانی که از گرمای مرطوب و باران و حشره نفرت دارند؛ و برزخ پناهنده‌های سازمان ملل متحد که احتمالا بعضی‌شان، نصفه‌های شب، کنار زباله‌ها سیگار می‌کشند.

 

*********

 علی فرح­بخش

14 آبان 1390  /  3 نوامبر 2011

کوالالامپور

————–

* این داستان کوتاه را تقدیم کردم به بان کی­مون. البته فکرنمی­کنم حتا اگر کسی پیدا شود و برایش ترجمه کند هم، وقت و فرصتی برای خواندنش داشته باشد، بس که گرفتار دست دادن با همه و گرفتن عکس یادگاری­ و امضا کردن پای کاغذپاره­های مثلا حقوق بشری­ست.

** یک­سال پیش، درست همین وقت­ها این داستان کوتاه را نوشتم. بعد از گذشت یک سال، حکایت همچنان باقی­ست. البته این بار اگر سیگاری برای کشیدن، پیدا شود.

=========

دانلود فایل پی‌دی‌اف

برزخ و سیگار – وبلاگستان رادیو کوچه – مشاهده