بایگانی دسته‌ها: یادداشت

برزخ و سیگار

 تقدیم به «بان­­ کی­مون» (دبیر کل سازمان ملل متحد)*

برزخ و سیگار**

 ( داستان کوتاه )

 

بوی گند و گُه، بوی کثافت.

ساعت، نزدیک به سه‌ی نیمه‌شب است، یا شاید سه‌ی صبح، فرق‌اش را نمی‌دانم. در هر حال، ساعت نزدیک سه است. من نزدیکِ خرواری زباله ایستاده‌ام و سیگارم را روشن می‌کنم. انتهای کُریدورِ ساختمان، یک دختر جوان افریقایی، با تلفن همراه صحبت می‌کند. باید می‌رفتم ته کریدور و سیگار می‌کشیدم تا از شرّ بوی تند زباله‌ها خلاص شوم، اما با بودن دخترک نمی‌شد. نباید دروغ گفت، حوصله هم نداشتم برای کشیدن یک سیگار، حفاظ فلزی در را ببندم، قفل را بزنم و دوباره موقع برگشتن، روز از نو و روزی از نو. آن سر و صدایی که سمفونیِ ناشیانه و گوش‌خراش کشیدنِ حفاظ آهنی به‌راه می‌اندازد و شاید باعث بی‌خوابی اهل خانه شود هم، می‌شود قوزِ بالا قوز.

به کشیدن سیگار، کمی دورتر از زباله‌ها اکتفا کردم. ساعت، نزدیک به سه‌ی نصفه‌شب است و هنوز از بعضی واحد‌ها صدا می‌آید، صدای تلویزیون، حرف زدن و حمام کردن. راهروها تقریبا سوت و کور است و هر از گاهی، آسانسور باز می­شود و کسی، سلانه‌سلانه از آن بیرون می‌خزد و می‌رود ردّ ِ کارش.

چند پُک از سیگار را از دماغم بیرون دادم تا بوی زباله‌ها را حس نکنم، فایده‌ای نداشت. این‌همه‌ جا برای ریختن زباله، آن‌وقت مردم باید حتما آن­ها را بریزند جلوی واحدِ ما؟ احتمالا چون به آسانسور نزدیک است، این‌جا می‌ریزند تا صبح، نظافت‌چی‌ها راحت‌تر آن‌ها را پایین ببرند، شاید هم یک سنت است، نمی‌دانم. دستم را روی لبه‌ی سرد و سیمانی راهرو گذاشتم. این‌جا از شیشه و حفاظ نرده‌ای و این قبیل چیزها خبری نیست؛ فقط یک تیغه‌ی بی­رنگ و لعاب سیمانی، که تا جلوی سینه می‌رسد و دیگر هیچ.

دختر افریقایی، هنوز مشغول حرف زدن است و من هم کلا بی‌خیال قضیه شدم که سیگار را ته کُریدور بکشم. البته جاهای دیگری هم هست. هر‌ طبقه‌‌ی این ساختمان، مثل روده‌ی آدمیزاد، پر از پیچ و تاب و تاخوردگی‌ست، اما من عادت کردم که حتما، یا جلوی واحد خودمان سیگار بکشم، یا ته همان کُریدور همیشگی که می‌ایستم و می‌شود از آن، چراغ‌های روشن گوشه‌ای از این شهر و آسمان‌اش را دید؛ فقط همین دو جا و نه هیچ جای دیگر. همان جای همیشگی. عادت، مرض، وسواس، لجبازی با دنیا یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذارید با قضیه هماهنگی دارد و من، هیچ مخالفتی نمی‌کنم.

آسانسور باز می‌شود و یک زن و مرد میانسال چینی، می‌زنند بیرون. انگار نه انگار که نصفه‌شب است. از پشت سرِ من رد می‌شوند و حین راه رفتن، حرف می‌زنند. این‌جا تقریبا همه‌جور آدمی هست، چینی، کره‌ای، افریقایی، هندی، تایلندی، برمه‌ای، عرب، پاکستانی….. بعضی برای کار آمده‌اند و بعضی برای تحصیل. تشخیص دادن اصلیت بعضی‌شان، سخت است، مثل این‌که فکر کنی آن کسی که از کنارت گذشت، هندی بود یا بنگلادشی، یا سری‌لانکایی، اندونزیایی، برمه‌ای یا از جای دیگر. حالا وسط بوی گند این زباله‌ها، چه اهمیتی دارد؟

این مجتمع، شکّه کننده‌است. بیشتر از هزار و پانصد واحد مسکونی، در هشت ساختمان L شکل یا هشت بلوک که به­صورت مربع، دورِ هم قرار گرفته و محیط وسط ساختمان‌ها، فضایی تفریحی‌ست. کنار این فضا، یک استخر بزرگ قرار گرفته که شب‌ها، قورباغه‌ها داخل آن شنا می‌کنند. شاید باور نکنید، اما واقعا شب‌ها قورباغه‌ها داخل آن می‌پرند یا موقع فرار از دست رهگذرها، می‌افتند توی آب استخر و با چند جوان که آخرِ شب، ویارِ آبتنی کرده‌اند، مسابقه‌ی شنا می­گذارند. نکته‌ی اساسی هم این است که هیچ زنی داخل استخر نمی‌رود، مگر با لباس و روسری و حجاب کامل.

جایی که من ایستاده‌ام و سیگار می‌کشم، طبقه‌ی دوازدهم بلوک A است، واحد یازده، درست مقابل آسانسورها و دقیقا نزدیک همان‌جایی که همه، زباله‌های‌شان را نزدیک آسانسور می‌ریزند تا صبح،  نظافتچی‌های مجتمع، آن‌ها را جمع کنند. فکر کنم این را یک‌بار گفته بودم.  

کشیدن سیگار، داخل خانه امکان ندارد. صاحب‌خانه‌ی ما به بوی سیگار حساسیت دارد و باید بیرون سیگار بکشیم. منظورم از ما در جمله‌ی قبل، یعنی من و همسرم. صاحب‌خانه‌ی ما در نوع خودش استثنایی‌ست. او، هم دوست من است، هم صاحب‌خانه‌ای که یکی از اتاق‌های واحدش را به ما داده، و هم بزرگ‌ترین طلبکار من روی این کره‌ی خاکی.

سیگار دوم را روشن می‌کنم. دست‌هایم را روی لبه‌ی سیمانی راهرو می‌گذارم. بوی زباله‌ها، کلافه کننده‌است. هر بار که می‌خواهم سیگار بکشم، باید حفاظ نرده‌ای را باز کنم و بعد از وارد شدن به خانه، آن را ببندم و از داخل، قفل عجیب و غریبی را به حفاظ بزنم و این مورد، هر بار باید تکرار شود.

روبه‌روی جایی که ایستاده‌ام، زانوی دیگرِ بلوک ما قرار گرفته. بنابراین، چیزی که منظره‌ی مقابل من را تشکیل می‌دهد عبارت است از دیوار و پنجره‌ی واحد‌های قسمت دیگر ساختمان. تنها چیز جالب این ساختمانِ به‌نظرم غول پیکر، رنگ آن است. ترکیبی از رنگ‌های تفکیک شده‌ی اُخرایی و سفید و فکر کنم کرم. ببخشید، اسم رنگ‌ها را هم مثل خودشان خیلی خوب بلد نیستم اما تنها چیزی که اطمینان دارم این است که رنگ‌های مجتمع مسکونیِ ما، خیلی شبیه رنگ‌های ساختمانِ «پوتالا» در لهاسایِ تبت است. همان ساختمانی که روزی محل اقامت دالایی‌لاما بود و بعد از فرار و تبعیدش به هند، افتاد دست کمونیست‌های ارتش سرخ چین. البته هنوز هم عظمت خودش را حفظ کرده و راهب‌های بودایی هم گاهی در آن جولان می‌دهند، همان راهب‌های بودایی نسبتا کوتاه قد با هیکل‌هایی پُر و پیمان. از همان­هایی که هر از گاه، خودشان را در اعتراض به رفتار و سیاست­های دولت چین، به آتش می­کشند و باعث می­شوند که بیشتر بنگاه­های مدافع حقوق بشر، برای رفع تکلیف و اشغال­زایی هم که شده، به زحمت بیافتند و دائم کاغذ سیاه کنند و بیانیه برینند، و سازمان ملل متحد هم به دولت چین، اخم کند و بعد به کاسه لیسی تن بدهد؛ و بعضی از این راهب­های بودایی را هم می­شود این­ور و آن­ور دنیا پیدا کرد و یا اتفاقی دید.

چند روزِ پیش که برای رساندن مادر همسرم به فرودگاه رفته بودم، توی آسانسور، دو راهب بودایی دیدم. راهب­هایی با ردای نارنجی و چمدان. نارنجی‌اش کمی به سرخی می‌زد. طبقه‌ی چهارم سوار شدند. من از طبقه‌ی پنجم می‌رفتم قسمت همکفِ فرودگاه تا با مترو برگردم به شهر، چون کرایه­ی تاکسی زیاد می‌شد. داخل آسانسور که شدند و  ایستادند، کفِ دست‌هایم را به‌هم چسباندم و جلوی‌شان کمی تعظیم کردم. جوان بودند؛ لااقل جوان‌تر از من. یکی‌شان با یک دست بالا آمده، مقابله به‌مثل کرد. به انگلیسی پرسید: «?Buddhist» و من فقط گفتم: «Yes». لبخند نرمی زد و قبل از این‌که بخواهیم بیشتر اختلاط کنیم، رسیده بودیم طبقه‌ی دوم و آن‌ها از آسانسور بیرون زدند. آرامش، از سر و صورت و ردای‌شان می‌ریخت کف آسانسور و سالن فرودگاه.

بودایی؟ ایرانی بودایی؟ شاید مسخره به‌نظر برسد اما برای من حقیقتی‌ست که از شانزده سالگی، همراهم بوده. کاری به‌کار دنیا و مملکت نداشتم، البته آن‌ها با من کار داشتند. دادگاهی و بازدداشت شدم و کتک خوردم و قضیه آن‌قدر کِش پیدا کرد که خودم، خودم را تبعید کردم به سرزمینی دیگر. یا آن­ها مرا تبعید کردند. چه فرقی می­کند، بودن یا نبودن، مسئله­ای نیست، مسئله، خود تبعید است.

یک مارمولک، روی دیوار سفید ساختمانِ روبه‌رویی، برای خودش قدم می‌زند و من، سیگار  به‌دست ایستاده‌ام.

وقتی به یک ایرانیِ هموطن می‌گویند که فلان ایرانی، بودایی‌ست – که البته به‌ندرت هم اتفاق می‌افتد – انگار بهش گفته‌ای که فلانی، کچلِ مو فِرفِری‌ست.

وقتی به دو راهب بودایی گفتم «بله»، خیلی تعجب نکردند، برعکسِ بیشتر هموطن‌هایم که انگار چیزی غیر عادی دیده‌اند! برای همین هم عموما کسی از حال و روز درون من خبر ندارد. چرا باید داشته باشد؟ چه سودی به حالش دارد؟ اصلا من چه اهمیتی دارم؟

برگردیم به داستان. پشتِ سرم، اتاقِ ما‌ست. اتاقی که فقط یک درِ چوبی دارد و یک پنکه‌ی سقفی که کلا صدای هلیکوپتر می‌دهد. نه کمدی هست و نه تختی. وسایل، به شکلی بدوی، کنار دیوارهای اتاق، برای خودشان لم داده‌اند. چمدان‌ها شده‌اند کمد. راستی، دو تا تشک ابری درجه سه هم هست، مثلا برای خوابیدن. این تشک‌های نازک و لِه و لَوَرده، بیشتر از آن‌که خواب را تداعی کند، من را یاد قوانین رهبانی دیر‌های بودایی می‌اندازد؛ راهبان بودایی که سر تراشیده‌‌اند، اجازه ندارند روی تخت­های نرم بخوابند.   

خانه‌ی قبلیِ محلِ اقامت‌مان نسبت به این‌جا، رویایی بود. چهار اتاق داشت و تمام وسایل مورد نیاز، تخت، مبل، کمد، تلویزیون….. حتی وردنه‌ی آشپزخانه هم داشت. پول که ته کشید، آوارگی نسبی هم شروع شد.

چند روز دیگر باید برای مصاحبه یا چیزی شبیه آن، بروم. احتمالا از همین ساختمانی که شبیه عمارت پوتالا ست. باید با آسانسور پایین بروم و دم ورودی مجتمع، بالاجبار تاکسی بگیرم. آسانسورهای زحمت‌کش و بی‌ادعا. آسانسورهایی که قاب بیرونی‌شان به رنگ نارنجی‌ست. نارنجی یعنی یک قدم مانده به مرگ. این تعبیر رنگ‌ها مربوط به هفت کالبد انسان است و مثلا، رنگ زرد، نماد کالبد هفتم و آخر است، همان رنگی که بودا برای ردای خودش و بر و بچه‌های تیمش انتخاب کرد. رنگ زرد در سنت‌های هندو و حتی بودایی، نماد کالبد هفتم و مرگ است، البته مرگ، نه در تعبیر عامیانه‌اش. قضیه کمی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و خود من هم زیاد سر در نمی‌آورم. راهب‌های بودایی بی‌چاره، برای این‌که هندوها با دیدن آن‌ها نگُرخند و فرار نکنند – چون ردای زرد می‌پوشیدند – مجبور شدند رنگ ردای‌شان را یک درجه پایین­تر بیاورند، یعنی رنگ کالبد ششم، که نارنجی‌ست. رنگ زرد، مرگ. رنگ نارنجی، یک قدم مانده به مرگ.

نمی‌ترسم، فعلا نمی‌ترسم. نه از مرگ و نه از آوارگی. نه از رنگ زرد و نه از خوابیدن روی تشک‌های زهوار در‌­رفته‌ی لاغرتر از خودم . حتی از بودن در این‌جا هم نمی‌ترسم، فقط کمی نگرانم.

این‌جا شهری‌ست که اگر پول داشته باشی، مردم خایه‌هایت را هم می‌لیسند و اگر نداشته باشی، کسی تو را به تخم خودش هم حساب نمی‌کند.

سیگارم به ته رسیده. همان­طور که آن­را توی آبِ گندیده­ی بیرون‌زده از یکی از کیسه‌های زباله خاموش می‌کنم، دختر افریقایی از پشت سرم رد می‌شود و می‌رود سمت آسانسور و دکمه‌ی آن را می‌زند. هنوز دارد با تلفن همراهش صحبت می‌کند و من، یک کلمه از حرف­هایش را هم نمی­فهمم.

خوابم نمی‌آید. مدتی‌ست که خواب برایم غریبه شده و هر از گاهی، فقط مهمان ناخوانده‌ی تنم می‌شود. دختر که از کنارم رد می‌شود، من هم آرام می‌روم داخل خانه تا یک داستان کوتاه بنویسم. داستانی که شاید چند خط بیشتر نباشد. نمی­دانم.

از مارمولک روی دیوار، خبری نیست. حفاظِ در، کشیده و قفل زده شد و خلاص…..

 

داستانِ اصلی، از این قرار است؛ آن‌طور که تازگی‌ها فهمیدم، من یک ایرانیِ بوداییِ تبعیدی هستم. این‌جا مالزی‌ست، کوالالامپور، بهشتِ توریست‌ها و پولدارها، جهنم کسانی که از گرمای مرطوب و باران و حشره نفرت دارند؛ و برزخ پناهنده‌های سازمان ملل متحد که احتمالا بعضی‌شان، نصفه‌های شب، کنار زباله‌ها سیگار می‌کشند.

 

*********

 علی فرح­بخش

14 آبان 1390  /  3 نوامبر 2011

کوالالامپور

————–

* این داستان کوتاه را تقدیم کردم به بان کی­مون. البته فکرنمی­کنم حتا اگر کسی پیدا شود و برایش ترجمه کند هم، وقت و فرصتی برای خواندنش داشته باشد، بس که گرفتار دست دادن با همه و گرفتن عکس یادگاری­ و امضا کردن پای کاغذپاره­های مثلا حقوق بشری­ست.

** یک­سال پیش، درست همین وقت­ها این داستان کوتاه را نوشتم. بعد از گذشت یک سال، حکایت همچنان باقی­ست. البته این بار اگر سیگاری برای کشیدن، پیدا شود.

=========

دانلود فایل پی‌دی‌اف

برزخ و سیگار – وبلاگستان رادیو کوچه – مشاهده

 


پری‌دریایی؛ از افسانه تا حقیقت

پری دریایی

امروز به‌شکل اتفاقی، توی سایت یوتیوب، یه ویدئوی کوتاه دیدم در مورد پری‌دریایی. (ویدئو رو میتونین آخر این یادداشت ببینید) ظاهر قضیه اینه که یکی از بومی‌های سواحل استان هرمزگان، مربوط به ساحل منقطه‌ی جاسک، یه پری‌دریایی رو که طوفان با خودش به ساحل آورده رو پیدا کرده و ازش فیلم گرفته (البته این چیزیه که توی این ویدئو ذکر شده) . این ویدئو، 9 فوریه 2011 روی یوتیوب، آپلود شده. 

از اونجایی که نمیشه زود قضاوت کرد و سریع به نتیجه‌ی خاصی رسید، به‌نظرم نباید با هیجان با این موضوع برخورد کرد. من همیشه داستان‌هایی از اقوام خاندان پدری‌م در مورد جن و پری و غیره شنیدم. در خصوص این ویدئوی کوتاه هم که البته مربوط به پارسال هست و من امروز دیدم، نمیشه زود قضاوت کرد. عموما ما با برخورد با این تصاویر، زود قضاوت می‌کنیم، یا سریع اون رو می‌پذریم و می‌گرخیم! و یا سریع اون رو رد و مسخره می‌کنیم! البته سخنرانی این عزیزی که این فیلم رو تهیه کرده، به‌نظر می‌رسه که خشم تعدادی از مخاطب‌ها رو برانگیخته بوده. حقیقتش اینه که منم درک نمی‌کنم که اگر بپذیریم که این سرکار خانم پری‌دریایی، واقعی واقعی بوده، چه ربطی داره به «قدرت خدا» که این دوست ارجمند انقدر روی اون اصرار و پافشاری داره!! در هر حال پدیده‌ای مثل پری‌دریایی و امثال اون، هنوز هم برای بشر معمایی حل نشده‌است. علم هنوز اون رو تایید نکرده، و جالبه که هنوز هم نمیشه اون رو رد کرد، به این دلیل ساده که به‌قول جناب انیشتین: «تمامی دانش ما در مقابل واقعیت، ابتدایی و کودکانه است، ولی با این حال، با ارزش‌ترین دارایی ماست.»   

  

   پری دریایی

یاد مطلبی افتادم که چند سال پیش، برای وبلاگم به نام «فانوس و طعم قهوه» نوشتم. شاید آوردن اون یادداشت در اینجا (به‌علت ترکیدگی وبلاگ قبلی‌م و دود شدن خرده یادداشت‌های قدیمی‌م) بی‌ربط نباشه:

 

 

29 تیر 1387

زمستون دو سال پیش، برای دیدن قسمت کوچکی از خاندان عظیم‌الجثه‌ی خودم و همین‌طور تحقیق در مورد عجایب دریا، خصوصا بحث «پری‌دریایی»، به بندرعباس رفتم. البته اگر بتونید تصور کنید که جد من به نام «کربلایی محمد بوشهری» که از بزرگ‌ترین تاجر‌ها و ملاک‌های بوشهر و خصوصا تنگستان بوشهر بوده که سال‌ها پیش به خوزستان مهاجرت کرد، 14 تا زن (و به روایتی هم 18 تا زن) و هوار تا بچه داشته، می‌تونین به وسعت این خاندان پی ببرین که توی کل ایران و اقصی نقاط گیتی، پخش و پلا هستن!

بگذریم، خوش‌بختانه به‌علت این‌که توی بندر‌عباس، اقوام زیادی دارم، سفرم به یه سفر تحقیقی تفریحی تبدیل شد تا با یه تیر دو نشون بزنم. سفر با قطار، مثل همیشه لذت‌بخش بود و البته مثل همیشه بیشتر طول زمان حرکت قطار تا رسیدن به مقصد  رو خواب بودم.

بندر؛ هوای گرم و تب کرده، رطوبت هوا و آدم‌هایی که شب‌ها کنار آتیش می‌ایستادن تا خودشون رو گرم کنن! بعد از دید و بازدید فک و فامیل و چتر انداختن توی خونه‌ی یکی از اقوام، فرصتی پیش اومد تا به‌دنبال اطلاعات در مورد پری‌دریایی و موجودات خارق‌العاده و افسانه‌ای دریا برم که بیشترِ مردم بندر، البته افراد سن و سال دار اونجا، معتقد بودن که این مسائل کاملا واقعی هست و بارها دیده شده.

قبل از سفر، کتاب‌ها و مقالات تحقیقی خوبی در مورد موضوعات جن و پری و … خونده بودم که کمک بزرگی بود برای روبه‌رو شدن با این مباحث و آماده بودن برای صحبت با مردم بومی. برای شروع، با دفتر روزنامه‌ی «صبح ساحل» که می‌گفتن معروف‌ترین روزنامه‌ی استان هرمزگان هست تماس گرفتم و در مورد تحقیقی که داشتم صحبت کردم. مدیر مسئول روزنامه، آقای «کرمی» بود که توی دفتر نبود و من رو وصل کردن به آقایی به نام «خورشید‌زاده» که گویا حالت معاون روزنامه رو داشت. بعد از یه صحبت کوتاه تلفنی، من رو به دفتر روزنامه دعوت کرد و فرداش از نزدیک باهاش صحبت کردم.

توی صحبت‌های بومی‌ها، این قضیه که چند سال پیش یه پری‌دریاییِ نیمه جون رو صبح زود، توی ساحل دریا پیدا کرده بودن، انقدر محکم بود که جای تردید باقی نمی‌ذاشت. با آقای خورشید‌زاده که صحبت کردم گفت که اون هم این خبر رو شنیده اما پوشش خبری در این مورد وجود نداره. البته گفت که توی آرشیو، چند تا مطلب در مورد مسائل ماواء‌الطبیعه هست که بهم قول داد برام پیدا می‌کنه و کپی اون رو به دستم می‌رسونه و گفت که برای صحبت در مورد این موضوع می‌تونم با شخصی به نام «ناخدا سلیمان نهنگ» تماس بگیرم.

برای دیدن ناخدا، به محله‌ای رفتم که اسمش «پشت شهر» بود و نزدیک بازار ماهی قرار داشت. البته خود بومی‌ها این کلمه‌ی «پشت شهر» رو یه‌جوری می‌گفتن که آخرش من نفهمیدم چی به چی شد! بازار ماهی، مثل بقیه‌ی بازارهای ماهی، آکنده بود از بوی تند ماهی که نمی‌شد زیاد باهاش مبارزه کرد. توی بازار ماهی، بالاخره موفق شدم موجود خوشمزه‌ای رو ببینم که چند روز پیش از اون، توی یه ساندویچی نزدیک ساحل خورده بودم و هر چند که می‌دونستم چه شکلیه، اما خیلی دوست داشتم اون گونه‌ای رو که توی ساندویچی خورده بودم ببینم که چه اندازه‌ای هست. آبزی‌ای که تقریبا چهل تا پنجاه سانت طولش بود، به رنگ تیره و لزج مانند که به زبان بومی بهش میگن «اِنکاس» و ما این موجود دوست‌داشتی و خوشمزه رو «اختاپوس» صدا می‌کنیم! البته گویا اسم علمی‌ش، سرپاور (Teuthida) هست.

پشت شهر، دقیقا نزدیک بازار ماهی بود و من با کلی تیریپ مثلا محقق رفتم اونجا! دوربین توی گردن، کوله‌پشتی، کلاه نقاب‌دار و پیرهنی که تمام دکمه‌هاش باز بود و روی یه تی‌شرت ولو شده بود، کافی بود تا بومی‌هایی که کنار ساحل نشسته بودن و داشتن ماهی عمده می‌فروختن و یا سیگار و قلیون می‌کشدن، سه سوت بفهمن که اینجانب برای اولین باره دارم اونجا رو سیاحت می‌کنم.

کنار یکی از کپر‌های حصیری، چند‌تایی مرد با پوست‌های آفتاب‌سوخته، ایستاده بودن. جلو رفتم و سلام کردم، زیاد تحویل نگرفتن! تا گفتم با ناخدا سلیمان نهنگ کار دارم، یهو تحویل بازی شروع شد. یکی‌شون که از بقیه مسن‌تر بود گفت که ناخدا رفته شکار میگو و یه هفته دیگه از دریا میاد و بعد گفت که خونه ناخدا چند تا کوچه اونور‌تره و اگه بخوام می‌بردم اونجا. چون رفتن به خونه‌ی بدون ناخدا بی‌فایده بود، سر خر رو کج کردم و رفتم دفتر یکی دیگه از روزنامه‌های هرمزگان.

یکی از آدم‌هایی که اونجا بهم اطلاعاتی می‌داد، گفت که با اداره‌ی شیلات هم تماس بگیرم، چون اونا اطلاعاتی در این مورد دارن. تماس گرفتن با اداره‌ی شیلات و تفهیم این موضوع که من چی می‌خوام، به مراتب از پیدا کردن یه پری‌دریایی واقعی هم سخت‌تر بود! مثل بقیه‌ی اداره‌ها، منو پاس می‌دادن به همدیگه، تا گه گیجه گرفتم و کلا بی‌خیال شیلات شدم.

گرمای هوا که خود بومی‌ها معتقد بودن سرما هست، باعث شد که نتونم زیاد بمونم، خصوصا نفس کشیدن با رطوبت هوا که برای من که توی منطقه‌ی خشک کوهستانی زندگی می‌کنم، مثل جون دادن تدریجی بود. با این تفاصیل تونستم اطلاعاتی از بومی‌ها بگیرم، که البته به‌جز خاطرات و صحبت‌ها نتونستم سند معتبری به‌دست بیارم. البته زمان کوتاه سفر باعث شد تا نتونم اونطور که باید و شاید به تحقیق برسم و همینطور نتونستم به جزیره‌ی هرمز برم که تقریبا همه‌ی بومی‌ها معتقد بودن که منبع موجودات عجیب و غریبه و حتی به یکی از بومی‌ها هم که گفتم برای دیدن جن و پری می‌خوام برم جزیره‌ی هرمز، چشم‌هاش گرد شد و گفت «مواظب باش»! یه جوری گفت که هم بیشتر کنجکاو شدم و هم یه کم کوپ کردم !

بومی ها معتقد بودن که پری دریایی، یه‌چیز کاملا عادی هست و وجود داره، البته مسن‌تر‌هاشون معتقد بودن که به روایت افسانه‌ها و داستان‌های قدیمی، اگه کسی یه پری دریایی ببینه و برای کسی تعریف کنه، میمیره! شاید برای همین هست که این موضوع به یه راز بدل شده، شاید!

جوونها زیاد در مورد این مسائل صحبت نمی‌کردن و زیاد هم علاقه‌ای به این موضوعات نشون نمی‌دادن. ماهیگیر‌ها، داستان‌هایی تعریف می‌کنن که مرز بین افسانه و حقیقت رو توی اون‌ها نمیشه مشخص کرد، از طرفی هم لازمه‌ی یه تحقیق، مسلما اسناد کاملا معتبر هست.

همون‌طور که گفتم، سفر خیلی کوتاه بود و البته توی شهر «میناب» که صد کیلومتری شرق بندر‌عباس واقع شده و اونجا هم کلی فک و فامیل داریم، موفق شدم تا از نزدیک یه مرد میانسال رو ببینم که می‌گفتن جن زده شده. وقتی توی بازار اصلی میناب می‌رفتم، مرد میانسال قد کوتاهی رو دیدم که یهو قاطی می‌کرد و حرکات خاصی انجام می‌داد و جیغ می‌کشید. وقتی می‌خواستم برم نزدیکش، بهم گفتن که بهش دست نزنم یا زیاد نزدیکش نشم، چون باعث میشه جن از بدن اون به بدن شخص مقابلش منتقل بشه.

با تمام این وجود رفتم نزدیکش، به چشم‌هام نگاه کرد و آروم شد، باز هم جلوتر رفتم تا توی چشم‌هاش نگاه کنم. انقدر نزدیک شدم که برای دیدن چشم‌هاش، سر‌شو که داشت تکون می‌داد، توی دستم گرفتم و مستقیما توی چشم‌هاش نگاه کردم. دقیقا نمی‌دونم چرا این کار رو کردم اما اون موقع فکر کردم باید این کار رو انجام بدم! سرش رو که ول کردم، یهو باز قاطی کرد و جیغ جیغ کنان رفت. خوب باید اقرار کنم که هیچ جن‌ای وارد بدنم نشد یا اگرم شد خبردار نشدم!

در هر حال سفر خیلی جالبی بود و بعد از مدتی اقامت، برای زیارت اقوام و آثار باستانی، به سمت کرمان رفتم و البته تصمیم گرفتم که بار دیگه حتما به دیدن ناخدا سلیمان نهنگ برم و اطلاعات بیشتری به‌دست بیارم و البته به جزیره‌ی هرمز هم سری بزنم، و حتما اگر توی سفر بعدی یه پری‌دریایی رو از نزدیک دیدم، به هیچ‌کس نگم!!

علی