مدتی کتابفروشی داشتم. اتفاقهای جالبی میافتاد که گوشهای مینوشتم. مثل این:
29 شهریور 1389
نزدیکیهای ظهر، خانم حدودا پنجاه سالهای وارد کتابفروشی شد. یک قسمت کوچک مغازه هم لوازمالتحریر میفروختم. درخواست پاکت نامه کرد و از آن جایی که من در مغازه، پاکتِ مخصوص اهدای پول هم داشتم که کمی فانتزی بود، پیشنهاد دادم که اگر خواستند از آن مدل فانتزی بردارند، خانم مورد نظر هم موافقت کرد، چون میخواست به کسی پول کادو بدهد.
پاکتی از بین پاکتها انتخاب کرد و پول آن را داد و قبل از خروج از مغازه با لحنی سوالی پرسید: «راستی آقا، جوراب ندارین؟!!»
بهقول رضا قاسمی: «قیامت است این ملت!»
بیان دیدگاه