من و گلدان سرخس

 

شاید نیازی به گفتن نیست. هر بار که سرخسِ ایوان را نگاه می‌کنم، گویی به من چیزی می‌گوید. حرفی می‌زند.

مادرم گریه می‌کرد. چشم‌های درشت پدرم، خیسِ خیس بود. همان بوی عطر همیشگی‌اش را می‌داد در فرودگاه.

چه می‌شود کرد. گاهی برای آزادی، باید اشک ریخت، یا این‌که اشکِ کسی را درآورد. نه از روی کینه. از این‌رو که دنیا، بازی‌های خاص خودش را دارد و گاه، گریزگاهی نیست.

شاید نیازی به گفتن نیست. هر بار که شاخه‌های سرخسِ ایوان را نگاه می‌کنم، شک می‌کنم که انسان هستم یا روحی سرگردان. خاطره‌ای از هیچ، یا ذره غباری که هر از گاه می‌خندد و شوخی می‌کند با دیگران.

به‌راستی چه فرقی می‌کند که یک سرخس باشی، یا مسافری که نمی‌داند مقصدش کجاست؟

 

 

 


بیان دیدگاه