در حدود هزار و پانصد سالِ پیش، یک راهب بودایی از هند به چین عزیمت کرد و پس از اقامت در چین، با آمیزش مکتب دائو و کیش بودایی، طریقتی را بنا نهاد به نام «ذن» که در چین به نام «چن» شناخته میشود.
در داستانها آمدهاست: امپراطور وو، بودیدارما را در بدو ورودش به چین، به حضور خواند. امپراطور به آیین بودایی در آمده بود و بسیار شیفتهی پوشیدن خرقهی بودایی و از حفظ خواندن دعاها بود. امپراطور را اشرافزادهای با فرهنگ و فرهیخته توصیف کردهاند و بودیدارما مانند یک وحشی بیفرهنگ، با چشمان خیره و ریش پرپشت تصویر شدهاست.
متن زیر اولین گفت و گوی بودیدارما با امپراطور وقت چین است:
امپراطور: از بدو حکمرانیام، معابد بسیاری ساختهام، متون مذهبی زیادی را ترجمه و از زندگی پارسایانه حمایت کردهام. چه فضیلتی یافتهام؟
بودیدارما: هیچ.
امپراطور: چرا؟
بودیدارما: اینها همه اعمالی حقیرند. یک عمل حقیقی ارزنده، مستقیما از قلب برمیخیزد و به موفقیتهای دنیایی ربطی ندارد.
امپراطور: پس آموزهی مقدس شما دربارهی اینها چیست؟
بودیدارما: خالی بزرگ. بدون هیچ چیز مقدس.
امپراطور: پس تو که هستی؟
بودیدارما: نمیدانم.
میگویند این مکالمه از مشهورترین مکالمات در تاریخ چین محسوب میشود که امپراطور در این گفت و گو به سختی مغلوب شد.
در مورد بودیدارما افسانههای زیادی نقل شده. میگویند او هشت سال مداوم به مراقبه نشست و برای جلوگیری از خوابآلودگی، پلک چشمهای خود را برید و به گوشهای انداخت. در افسانهها آمده که از محلی که بودیدارما پلکهای بریدهی خود را به آنجا انداخت، بوتهی چای رویید که بعدها پیروان طریقت ذن، برای غلبه بر خوابآلودگی به هنگام مراقبه از نوشیدنی چای استفاده میکردند و اولین کسانی بودند که آن را بهعنوان یک نوشیدنی، رونق دادند.
درست است که اینگونه افسانهها، خرافات محسوب میشود، اما نکات و درسهایی در بر دارد که میتوان حقایق بسیاری را از آن بیرون کشید.
