کدام کشتزار ؟

 

چرا گاهی فکر می‌کنم برای سرزمین دیگری هستم؟ جایی که می‌دانم کجاست اما هرگز آن را لمس نکرده‌ام. چرا در قلبم به کودو می‌اندیشم و برف‌های هوکایدو و گرمای اوکیناوا؟ به کوه‌های سر به آسمان کشیده‌ی تبت، به خاک سرخ رنگ هند، به زندگیِ در چادر مغول‌های بی‌خیال دنیا.

چرا با دیدن آدم‌های چشم بادامی، احساس امنیت می‌کنم؟ گویی که آشنایانی هزار ساله‌اند. چرا جسمم برای یک سرزمین است و روح هزار پاره‌ام، در سرزمین‌های زرد پرواز می‌کند؟

چرا غریبه‌ام با مردم سرزمین‌ام؟ و آشنا با مردم غریبه. آیا غربت من، به رنگ آبی‌ست؟ یا سبز؟ یا که بی‌رنگ؟

چرا با دیدن دست‌های بودا، قلبم آرام می‌گیرد؟ گویی خون آن، به مراقبه نشسته. کدام منِ نهفته در من، نظاره‌گر من است؟ منی که گم شده، در سرزمین بادهای شرقی.

چرا بودای شکم گنده‌ی خندان، به من نگاه می‌کند؟ چرا شکوفه‌های گیلاس معبد تایسه‌کی‌جی، پیش از رفتن به نیروانا، من را به زیارت خود می‌خوانند؟

آیا گوان‌یین، به‌هنگام رفتن به سوی کشتزارها، در میانه‌ی راه، به پسرکی بی‌خانمان، نگاه کرد و به او لبخندی هدیه داده بود؟                       

 


بازی از ســـــر . . .

 

خسته‌ام.

خسته از بچه‌ی انقلاب بودن.

خسته از شنيدن صدای آژير قرمز در زنگ انشا.

خسته از مدرسه‌هايی که حساب ياد داد و نگفت هيچ حرف حساب.

خسته از دانشگاهی که شده بود سايت جفتگیری و ازدواج.

خسته از کارفرمای همه‌چيز فهمِ حساب بانکی‌اش زده بيرون از شکم.

خسته از اسلام وارونه‌ای که برای برادران، شد کاپوتی برای نمودن ما.

خسته از دادسرای انقلاب که آقای قاضی نشسته بود و با لکه‌ی پيشانی‌اش ور می‌رفت و من ايستاده روبرويش در فکر جواب به اين سوال که پرسيد، چرا فکر می‌کنی پسر جان.

خسته از مردمی که فقط می‌رينند به هيکل‌ام، فقط برای خالی شدن خودشان.

خسته از ديوار‌های نمناک‌ بازداشت، دستبند، چشم‌بند. خسته از بازجوهای اکابریِ مفت‌خورِ سوراخ‌شان مال از ما بهتران.

خسته از هجرت اجباری، از جيب‌های خالی، و چشم‌های رو به زوال.

خسته از ديدن خون. خسته از خوردن خون، از کتک، خسته از پای چپِ رفته بر گا.

خسته از هموطن. از مطربی که قی کرد به گوش‌های ما. از نويسنده‌ی دوزاری. روشنفکر دينی.‌ علامه‌های دهر سر کوچه ايستاده با تخمه‌ی آفتابگردان. خسته از اول بفرماييد شما، والله قابلی نداشت.

خسته از وطن‌پرست‌های آفتاب‌پرستِ لنگر انداخته در ينگه‌ی دنيا. خسته از ناصرالدين شاه و از آقا.

خسته از خستگی…..

 

يك فنجان چاي

 

روی بالکنِ جايی که نمی‌دانم کجاست نشسته‌ام و…. تنها يک‌ فنجان چای، خستگی‌ام را در می‌کند.

 

من علی فرح‌بخش هستم  و … بازی تازه شروع شده …