چرا گاهی فکر میکنم برای سرزمین دیگری هستم؟ جایی که میدانم کجاست اما هرگز آن را لمس نکردهام. چرا در قلبم به کودو میاندیشم و برفهای هوکایدو و گرمای اوکیناوا؟ به کوههای سر به آسمان کشیدهی تبت، به خاک سرخ رنگ هند، به زندگیِ در چادر مغولهای بیخیال دنیا.
چرا با دیدن آدمهای چشم بادامی، احساس امنیت میکنم؟ گویی که آشنایانی هزار سالهاند. چرا جسمم برای یک سرزمین است و روح هزار پارهام، در سرزمینهای زرد پرواز میکند؟
چرا غریبهام با مردم سرزمینام؟ و آشنا با مردم غریبه. آیا غربت من، به رنگ آبیست؟ یا سبز؟ یا که بیرنگ؟
چرا با دیدن دستهای بودا، قلبم آرام میگیرد؟ گویی خون آن، به مراقبه نشسته. کدام منِ نهفته در من، نظارهگر من است؟ منی که گم شده، در سرزمین بادهای شرقی.
چرا بودای شکم گندهی خندان، به من نگاه میکند؟ چرا شکوفههای گیلاس معبد تایسهکیجی، پیش از رفتن به نیروانا، من را به زیارت خود میخوانند؟
آیا گوانیین، بههنگام رفتن به سوی کشتزارها، در میانهی راه، به پسرکی بیخانمان، نگاه کرد و به او لبخندی هدیه داده بود؟

بیان دیدگاه