خستهام.
خسته از بچهی انقلاب بودن.
خسته از شنيدن صدای آژير قرمز در زنگ انشا.
خسته از مدرسههايی که حساب ياد داد و نگفت هيچ حرف حساب.
خسته از دانشگاهی که شده بود سايت جفتگیری و ازدواج.
خسته از کارفرمای همهچيز فهمِ حساب بانکیاش زده بيرون از شکم.
خسته از اسلام وارونهای که برای برادران، شد کاپوتی برای نمودن ما.
خسته از دادسرای انقلاب که آقای قاضی نشسته بود و با لکهی پيشانیاش ور میرفت و من ايستاده روبرويش در فکر جواب به اين سوال که پرسيد، چرا فکر میکنی پسر جان.
خسته از مردمی که فقط میرينند به هيکلام، فقط برای خالی شدن خودشان.
خسته از ديوارهای نمناک بازداشت، دستبند، چشمبند. خسته از بازجوهای اکابریِ مفتخورِ سوراخشان مال از ما بهتران.
خسته از هجرت اجباری، از جيبهای خالی، و چشمهای رو به زوال.
خسته از ديدن خون. خسته از خوردن خون، از کتک، خسته از پای چپِ رفته بر گا.
خسته از هموطن. از مطربی که قی کرد به گوشهای ما. از نويسندهی دوزاری. روشنفکر دينی. علامههای دهر سر کوچه ايستاده با تخمهی آفتابگردان. خسته از اول بفرماييد شما، والله قابلی نداشت.
خسته از وطنپرستهای آفتابپرستِ لنگر انداخته در ينگهی دنيا. خسته از ناصرالدين شاه و از آقا.
خسته از خستگی…..

روی بالکنِ جايی که نمیدانم کجاست نشستهام و…. تنها يک فنجان چای، خستگیام را در میکند.
من علی فرحبخش هستم و … بازی تازه شروع شده …