پاورقی‌های کتابفروشی

 

مدتی کتابفروشی داشتم. اتفاق‌های جالبی می‌افتاد که گوشه‌ای می‌نوشتم. مثل این:

29 شهریور 1389

نزدیکی‌های ظهر، خانم حدودا پنجاه ساله‌ای وارد کتابفروشی شد. یک قسمت کوچک مغازه هم لوازم‌التحریر می‌فروختم. درخواست پاکت نامه کرد و از آن جایی که من در مغازه، پاکتِ مخصوص اهدای پول هم داشتم که کمی فانتزی بود، پیشنهاد دادم که اگر خواستند از آن مدل فانتزی بردارند، خانم مورد نظر هم موافقت کرد، چون می‌خواست به کسی پول کادو بدهد.

پاکتی از بین پاکت‌ها انتخاب کرد و پول آن را داد و قبل از خروج از مغازه با لحنی سوالی پرسید: «راستی آقا، جوراب ندارین؟!!»

 

به‌قول رضا قاسمی: «قیامت است این ملت!»


در

 

علاقه‌ی من به «در»، خصوصا درهای قدیمی، به اندازه‌ی فامیل دور نیست، اما به اندازه‌ای هست که همیشه با دیدن یه در قدیمی، میخکوب میشم. نمی‌دونم چرا و به چه علت، در هر حال هر جا که یه در قدیمی باشه، چه ایرانی و چه غیر ایرانی، میخکوب میشم و نگاه می‌کنم.

چند سال پیش با موبایل عکس می‌گرفتم. توی یکی از سفرهام به کاشان که نصف روز بیشتر طول نکشید، یکی از دوستان به نام مهدی که بسیار به من لطف داشت و به من کمک‌های زیادی کرده بود، من رو به دیدن بافت‌های قدیمی کاشان و همین‌طور باغ فین برد.

با دیدن درها، ناخودآگاه می‌ایستادم و عکس‌های کاملا غیر حرفه‌ای می‌گرفتم. طبق معمول، روی خیلی از درهای چوبی قدیمی، یادگاری نوشته بودن و با چاقو کنده‌کاری شده بود. اینم یه قسمتی هست از «هنر نزد ایرانیان است و بس».

درهای قدیمی، خاطرات زیادی رو به همراه دارن و از روی اون‌ها میشه به نوع فرهنگ، مذهب و بافت جامعه‌های قدیمی نگاهی انداخت. اصلا دنیا بدون در نمیشه!

اینم چند تا عکس از درهای قدیمی کاشان که دیدم و خوشبختانه روش خیلی یادگاری ننوشته بودن….