بایگانی دسته‌ها: یادداشت

من و گلدان سرخس

 

شاید نیازی به گفتن نیست. هر بار که سرخسِ ایوان را نگاه می‌کنم، گویی به من چیزی می‌گوید. حرفی می‌زند.

مادرم گریه می‌کرد. چشم‌های درشت پدرم، خیسِ خیس بود. همان بوی عطر همیشگی‌اش را می‌داد در فرودگاه.

چه می‌شود کرد. گاهی برای آزادی، باید اشک ریخت، یا این‌که اشکِ کسی را درآورد. نه از روی کینه. از این‌رو که دنیا، بازی‌های خاص خودش را دارد و گاه، گریزگاهی نیست.

شاید نیازی به گفتن نیست. هر بار که شاخه‌های سرخسِ ایوان را نگاه می‌کنم، شک می‌کنم که انسان هستم یا روحی سرگردان. خاطره‌ای از هیچ، یا ذره غباری که هر از گاه می‌خندد و شوخی می‌کند با دیگران.

به‌راستی چه فرقی می‌کند که یک سرخس باشی، یا مسافری که نمی‌داند مقصدش کجاست؟

 

 

 


پاورقی‌های کتابفروشی

 

مدتی کتابفروشی داشتم. اتفاق‌های جالبی می‌افتاد که گوشه‌ای می‌نوشتم. مثل این:

29 شهریور 1389

نزدیکی‌های ظهر، خانم حدودا پنجاه ساله‌ای وارد کتابفروشی شد. یک قسمت کوچک مغازه هم لوازم‌التحریر می‌فروختم. درخواست پاکت نامه کرد و از آن جایی که من در مغازه، پاکتِ مخصوص اهدای پول هم داشتم که کمی فانتزی بود، پیشنهاد دادم که اگر خواستند از آن مدل فانتزی بردارند، خانم مورد نظر هم موافقت کرد، چون می‌خواست به کسی پول کادو بدهد.

پاکتی از بین پاکت‌ها انتخاب کرد و پول آن را داد و قبل از خروج از مغازه با لحنی سوالی پرسید: «راستی آقا، جوراب ندارین؟!!»

 

به‌قول رضا قاسمی: «قیامت است این ملت!»