بایگانی دسته‌ها: یادداشت

جغد و اصل جنس

 

 

 شده‌ام مثل جغد. تمام شب را بیدارم و آفتاب که در می‌آید می‌خوابم. بعداز ظهر از خواب بلند می‌شوم و تا به خودم بجنبم، شده شب. چند وقتی هست که درست و حسابی، خورشید را ندیده‌ام. بعضی وقت‌ها می‌نویسم. مدتی‌ست که برای یک رادیو، مجموعه مقالاتی را آماده می‌کنم. تازگی‌ها حوصله‌ی اخبار ندارم، همه‌اش شده مصیبت و بدبختی و نکبت. شب‌ها راحت‌ترم. گاهی داستان کوتاهی می‌نویسم. بهتر از نوشتن در طول روز است که وسط آن، ناقافل صاحبخانه زنگ می‌زند و می‌پرسد که اجاره را ریختی به حساب یا نه؟ همسایه‌ی بالایی، تمام روز و حتا نصفه‌های شب، انگار که با تراکتور دارد کف آپارتمان‌اش را شخم می‌زند، سی نفر در یک آپارتمان، باور کنید. استخر ساختمان هم گاهی می‌شود مصیبت، مخصوصا وقتی که عرب‌ها یا هموطنان عزیز ایرانی، یک مرتبه به‌صورت گروهی هجوم می‌برند به آن و این‌قدر جیغ می‌زنند و داد که اگر میگرن نداشته باشی، حتما می‌گیری. خوشبختانه شب‌ها استخر تعطیل است و بیشتر سکنه‌ی مجتمع مسکونی، خواب تشریف دارند.

چند روزی هست که درگیر فراز و نشیب‌های چاپ مجموعه داستانم هستم. نمی‌دانم به کجا می‌رسد، فقط امیدوارم که سرانجام خوبی داشته باشد. دارم کتاب «سفر فیل» ژوزه ساراماگو را می‌خوانم. به وسط رسیده.

شب‌ها، تا صبح بیدارم. وبلاگ گردی می‌کنم، می‌نویسم، حرص می‌خورم. تازگی‌ها فهمیدم که نوشتن داستان، یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. یه کشف دیگر هم کردم، بازی ماریو یا همان قارچ‌خور خودمان. بعضی وقت‌ها که مغزم چموشی می‌کند، می‌پرم از روی موانع و سکه می‌خورم و بزرگ و کوچک می‌شوم. ریش‌ام کمی سفید شده. شب‌ها بیدارم و به زندگی نگاه می‌کنم، وسط تاریکی، و به دور از صداهای غریبه. بد نیست.

از این حرف‌ها که بگذریم، می‌رسیم به اصل جنس. شاید خوانده باشید، شاید هم نه، گفتم بگذارم آخر این نوشته‌ی بی‌سر و ته؛ داستانی از گابریل گارسیا مارکز، «خاطرات روسپیان سودازده‌ی من». ترجمه‌ی این کتاب در ایران اگر اشتباه نکنم سال 1386 تحت عنوان «خاطرات دلبرکان غمگین من» با ترجمه‌ی کاوه میرعباسی چاپ و چند وقت بعد ممنوع شد. البته نسخه‌ی زیراکسی‌اش در بازار بود و هست. یادم هست آن وقت‌ها که کتابفروشی داشتم، فروش این کتاب، با آن‌که نسخه‌ی زیراکسی (یا به‌قول معروف اُفسِت) بود و کلا کتاب و کتابخوانی داشت به خاطره‌ها می‌پیوست، باز هم بیشتر از کتاب‌های دیگر مارکز بود، البته در کنار «صد سال تنهایی» ترجمه‌ی بهمن فرزانه، آن هم به‌صورت غیر قانونی و زیراکسی از نسخه‌ی ترجمه‌ی قبل از انقلاب، با این وجود که بعد از انقلاب هم ترجمه‌های زیادی از این کتاب در بازار به چشم می‌خورد.

امیر حسین فطانت، این کتاب را از زبان اصلی‌اش به فارسی ترجمه کرد و در اینترنت قرار داد. این کتاب را می‌توان روایت آمریکای جنوبی داستان «خانه‌ی مهرویان خفته» یاسوناری کاواباتا دانست که خود مارکز هم به آن اقرار کرده. در هر حال، این کتاب از بهترین کارهای چند سال اخیر مارکز حساب می‌شود.   

 

خاطرات روسپیان سودازده ی من – دانلود

 


سال اسپاگتی

 

چاره‌ای نیست. باید اقرار کنم که فارغ از جوگرفتگی‌های همیشگی، داستان «سال اسپاگتی» هاروکی موراکامی را چند بار خوندم. بیشتر شبیه یه نوع مرضه. بعضی وقتا سراغم میاد و نمی‌تونم فرار کنم، خوندن ده باره‌ی یه چیز، و گاهی صد باره! شاید عجیبه، اما یه کتاب کوچیک در مورد یکی از ادیان باستانی چین رو بیشتر از سیصد بار خوندم. نمی‌دونم چرا؟ فقط یه حس خوشاینده، سعی می‌کنم جلوشو نگیرم، ممکنه باعث بشه عقده‌ای بشم!

چند روز پیش، چند تا کتاب رسید از ایران، سوغاتی. دو تا از کارای موراکامی هم توش بود؛ «دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل» و «گربه‌های آدمخوار». قبلا به‌شکل پراکنده چند تا از داستان کوتاه‌های موراکامی رو به‌صورت فایل پی‌دی‌اف از اینترنت گرفته و خونده بودم.  «سال اسپاگتی» توی مجموعه داستان کوتاه‌های کتاب اول بود. قبلا با یه ترجمه‌ی دیگه خونده بودمش. دوباره خوندم. بازم خوندم. نمی‌دونم چرا این داستان موراکامی رو خیلی دوست دارم. عجیبه! قبل از نوشتن این یادداشت، داشتم دنبال فایل پی‌دی‌اف همون نسخه‌ای که قبلا دانلود کرده بودم می‌گشتم که بذارمش آخر این نوشته و وقتی که پیداش کردم، بازش کردم تا یه نگاهی بندازم ببینم صحیح سالمه؛ باز کردن همانا و خوندن دوباره‌اش از اول تا آخر همان…

در هر حال فکر می‌کنم که «سال اسپاگتی» ممکنه برای خیلی از ما پیش بیاد، فقط ممکنه به‌جای اسپاگتی، چیز دیگه‌ای جایگزینش بشه.

فایل داستان رو می‌ذارم این پایین، اگر دوست داشتین دانلودش کنین و بخونین: 

 

سال اسپاگتی – هاروکی موراکامی