چارهای نیست. باید اقرار کنم که فارغ از جوگرفتگیهای همیشگی، داستان «سال اسپاگتی» هاروکی موراکامی را چند بار خوندم. بیشتر شبیه یه نوع مرضه. بعضی وقتا سراغم میاد و نمیتونم فرار کنم، خوندن ده بارهی یه چیز، و گاهی صد باره! شاید عجیبه، اما یه کتاب کوچیک در مورد یکی از ادیان باستانی چین رو بیشتر از سیصد بار خوندم. نمیدونم چرا؟ فقط یه حس خوشاینده، سعی میکنم جلوشو نگیرم، ممکنه باعث بشه عقدهای بشم!
چند روز پیش، چند تا کتاب رسید از ایران، سوغاتی. دو تا از کارای موراکامی هم توش بود؛ «دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل» و «گربههای آدمخوار». قبلا بهشکل پراکنده چند تا از داستان کوتاههای موراکامی رو بهصورت فایل پیدیاف از اینترنت گرفته و خونده بودم. «سال اسپاگتی» توی مجموعه داستان کوتاههای کتاب اول بود. قبلا با یه ترجمهی دیگه خونده بودمش. دوباره خوندم. بازم خوندم. نمیدونم چرا این داستان موراکامی رو خیلی دوست دارم. عجیبه! قبل از نوشتن این یادداشت، داشتم دنبال فایل پیدیاف همون نسخهای که قبلا دانلود کرده بودم میگشتم که بذارمش آخر این نوشته و وقتی که پیداش کردم، بازش کردم تا یه نگاهی بندازم ببینم صحیح سالمه؛ باز کردن همانا و خوندن دوبارهاش از اول تا آخر همان…
در هر حال فکر میکنم که «سال اسپاگتی» ممکنه برای خیلی از ما پیش بیاد، فقط ممکنه بهجای اسپاگتی، چیز دیگهای جایگزینش بشه.
فایل داستان رو میذارم این پایین، اگر دوست داشتین دانلودش کنین و بخونین:
