بایگانی برچسب‌ها: گابریل گارسیا مارکز

جغد و اصل جنس

 

 

 شده‌ام مثل جغد. تمام شب را بیدارم و آفتاب که در می‌آید می‌خوابم. بعداز ظهر از خواب بلند می‌شوم و تا به خودم بجنبم، شده شب. چند وقتی هست که درست و حسابی، خورشید را ندیده‌ام. بعضی وقت‌ها می‌نویسم. مدتی‌ست که برای یک رادیو، مجموعه مقالاتی را آماده می‌کنم. تازگی‌ها حوصله‌ی اخبار ندارم، همه‌اش شده مصیبت و بدبختی و نکبت. شب‌ها راحت‌ترم. گاهی داستان کوتاهی می‌نویسم. بهتر از نوشتن در طول روز است که وسط آن، ناقافل صاحبخانه زنگ می‌زند و می‌پرسد که اجاره را ریختی به حساب یا نه؟ همسایه‌ی بالایی، تمام روز و حتا نصفه‌های شب، انگار که با تراکتور دارد کف آپارتمان‌اش را شخم می‌زند، سی نفر در یک آپارتمان، باور کنید. استخر ساختمان هم گاهی می‌شود مصیبت، مخصوصا وقتی که عرب‌ها یا هموطنان عزیز ایرانی، یک مرتبه به‌صورت گروهی هجوم می‌برند به آن و این‌قدر جیغ می‌زنند و داد که اگر میگرن نداشته باشی، حتما می‌گیری. خوشبختانه شب‌ها استخر تعطیل است و بیشتر سکنه‌ی مجتمع مسکونی، خواب تشریف دارند.

چند روزی هست که درگیر فراز و نشیب‌های چاپ مجموعه داستانم هستم. نمی‌دانم به کجا می‌رسد، فقط امیدوارم که سرانجام خوبی داشته باشد. دارم کتاب «سفر فیل» ژوزه ساراماگو را می‌خوانم. به وسط رسیده.

شب‌ها، تا صبح بیدارم. وبلاگ گردی می‌کنم، می‌نویسم، حرص می‌خورم. تازگی‌ها فهمیدم که نوشتن داستان، یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. یه کشف دیگر هم کردم، بازی ماریو یا همان قارچ‌خور خودمان. بعضی وقت‌ها که مغزم چموشی می‌کند، می‌پرم از روی موانع و سکه می‌خورم و بزرگ و کوچک می‌شوم. ریش‌ام کمی سفید شده. شب‌ها بیدارم و به زندگی نگاه می‌کنم، وسط تاریکی، و به دور از صداهای غریبه. بد نیست.

از این حرف‌ها که بگذریم، می‌رسیم به اصل جنس. شاید خوانده باشید، شاید هم نه، گفتم بگذارم آخر این نوشته‌ی بی‌سر و ته؛ داستانی از گابریل گارسیا مارکز، «خاطرات روسپیان سودازده‌ی من». ترجمه‌ی این کتاب در ایران اگر اشتباه نکنم سال 1386 تحت عنوان «خاطرات دلبرکان غمگین من» با ترجمه‌ی کاوه میرعباسی چاپ و چند وقت بعد ممنوع شد. البته نسخه‌ی زیراکسی‌اش در بازار بود و هست. یادم هست آن وقت‌ها که کتابفروشی داشتم، فروش این کتاب، با آن‌که نسخه‌ی زیراکسی (یا به‌قول معروف اُفسِت) بود و کلا کتاب و کتابخوانی داشت به خاطره‌ها می‌پیوست، باز هم بیشتر از کتاب‌های دیگر مارکز بود، البته در کنار «صد سال تنهایی» ترجمه‌ی بهمن فرزانه، آن هم به‌صورت غیر قانونی و زیراکسی از نسخه‌ی ترجمه‌ی قبل از انقلاب، با این وجود که بعد از انقلاب هم ترجمه‌های زیادی از این کتاب در بازار به چشم می‌خورد.

امیر حسین فطانت، این کتاب را از زبان اصلی‌اش به فارسی ترجمه کرد و در اینترنت قرار داد. این کتاب را می‌توان روایت آمریکای جنوبی داستان «خانه‌ی مهرویان خفته» یاسوناری کاواباتا دانست که خود مارکز هم به آن اقرار کرده. در هر حال، این کتاب از بهترین کارهای چند سال اخیر مارکز حساب می‌شود.   

 

خاطرات روسپیان سودازده ی من – دانلود

 


عمو گابـــو

بعضی وقتا سایه‌ی آدمایی از کنار ما می‌گذره و چنان اثری رومون میذاره  که نمیشه وصفش کرد. یکی از اون آدما برای من، گابریل گارسیا مارکز هست.

کسی که بی‌تعارف، منو ترکوند! تمام کتاب‌هاش رو که به فارسی ترجمه شده داشتم و شده بود مثل یه کلکسیون، کلکسیونی که با هجرت از ایران، توی انبار خونه‌ی پدری داره خاک می‌خوره. در هر حال اون چیزی که در نهایت می‌مونه، نه یه مشت کاغذ، بلکه خاطره‌ی سایه‌ی گذرایی هست که روح آدمو نوازش کرده و توی قلب حک شده.

احساس می‌کنم بعضی وقتا باید دِینی رو به کسی ادا کرد، هر چند که اون آدم شاید هیچ‌وقت نفهمه و ندونه که کسی، جایی، فقط از روی علاقه، چند خطی در موردش نوشته.

11 خرداد 89، توی روزنامه‌ی ایران، مقاله‌ای از من چاپ شد به نام «گابو و جادوی قلم» که نه برای قیافه گرفتن بود، نه برای روشنگری آهاد ملت شهیدپرور، و نه برای معرفی آدمی که به اندازه‌ی کافی شناخته شده‌اس، فقط برای ادای دِین بود و بس.

طبق معمول، مقاله یه کم سانسور شد. نپرسید چرا که خودمم نمی‌دونم. باور کنین صحنه‌ی مبتذل نداشت.

در هر حال، متن کامل اون رو براتون میذارم این‌جا که اگر دوست داشتین بخونین. مقاله‌ای برای عمو گابو.

دانلود فایل پی‌دی‌اف مقاله

Gabo