بایگانی دسته‌ها: آسیا – فرهنگ، ادیان و سیاست

شرق‌شناسی و گرفتاریسم

 

شرق‌شناسی و گرفتاریسم

در یکی از یادداشت‌های قبلی‌ام تحت عنوان «باغ سیب و تعلیم ذن کودوی بی‌خانمان»، در میانه‌ی متن، به موردی اشاره کردم که شاید به‌علت عدم هماهنگی‌اش با یادداشت مذکور، کمی کلی‌نگرانه بود و فاقد توضیح و تشریح جزیی‌تری که حداقل تا حدودی، بتواند عمق فاجعه را نشان دهد. یادداشت از این قرار بود:

«شناخت بسیاری از ما پیرامون ذن و مفاهیم شرقی، کلیشه‌هایی‌ست که دانش آکادمیک غرب منتشر کرده، دانشی که فقط روی کاغذ و مقاله و کتاب اعتبار دارد، اما جانِ کلام نیست. این به‌معنای بیهودگی دانش – که عموما در دست اندیشمندانِ غرب بوده – نیست، اما باید توجه داشت که بودا و لائوتزه و غیره، برای دانشگاه، انستیتو و نگارش کتاب‌های بی‌شمار و پایان‌نامه‌های دانشجویی، تعلیم نداده‌اند، بلکه پیام آن‌ها روایتِ زندگی واقعی بوده، فارغ از قالب‌های انتزاعی. «واژه‌»هایی که باید به «فعل» بدل شوند، و نه به واژه‌های بیشتر. بنابراین، مسلما چیزی فراتر از «واژه» بوده و هست، هرچند که دانش آکادمیک، حتا این «ورای کلمات» را هم می‌خواهد «بیان» کند!»

قصد داشتم یادداشت مفصلی بنویسم در خصوص همین روایت مذکور و نمونه‌ای بیان کنم. این بین، متنی یافتم که کوتاه، مختصر و مفید و کاملا واضح بود و حق مطلب را هم به‌خوبی بیان می‌کند. این یادداشت کوتاه، اشاره‌ای دارد به آیین باستانی «دائو» که در متن‌های عمومی و تخصصی، همواره به‌شکل «دائوییسم» بیان می‌شود و بسیاری وقت‌ها، همین «ایسم» خودش باعث گرفتاری خواننده‌، پژوهشگر و طلبه‌ای می‌شود که در جستجوی شناخت این طریقت است. همین روایت را می‌توان به‌سادگی بسط داد به دیگر مفاهیم شرقی از قبیل آیین بودا، طریقت ذن و غیره.

«چینی‌ها میان «مکتب اندیشه» (جیا-chia) و «آیین یا دین» (جیائو-chiao) تفاوت قائل‌اند. مثلا ژوجیا (Ru Chia) مکتب کنفوسیوس یا فرهیختگان است و ژوجیائو (Ru chiao) کیش یا دین فرهیختگان است.1 به‌همین ترتیب، دائوجیا (Tao chia) دائوییسمِ فلسفه‌ی قرون چهارم و سوم پیش از میلاد و دائوجیائو (Tao chiao) دائوییسمِ دینی‌ای است که احتمالا در قرون دوم و سوم میلادی، ظاهر شد. اما در میان غربی‌ها، همواره جیا و جیائو به‌هم آمیخته شده و با «ایسم» (ism) بیان می‌شود؛ کنفسیونیسم و دائوییسم و مانند این‌ها. لذا دائوییسم (Taoism) اصطلاحی غربی با معنای مبهم است که هم بر مکتب فلسفیِ دائو و هم بر دین دائو اطلاق می‌شود. تفکیک دائوییسم فلسفی و دینی، غالبا همراه با ارزشداوری است، چرا که به نویسندگان فلسفی عمق زیادی نسبت داده می‌شود، اما تائوییسم دینی را آمیزه‌ای از جادو و خرافه‌پرستی می‌دانند. تعالیم دائوییسم در مقام فلسفه و دائوییسم در مقام دین، نه‌تنها با هم متفاوتند، بلکه حتا متضادند. دائوییسم فلسفی، عقیده‌ی پیروی از طبیعت را تعلیم می‌دهد، حال آن‌که دائوییسم دینی، عقیده‌ی عمل بر ضد طبیعت را موعظه می‌کند؛ مثلا طبق تعالیم فلسفه‌ی دائویی، آمدنِ مرگ به‌دنبال زندگی، سیری طبیعی‌ست و انسان باید با آرامش، این سیر طبیعی را بپذیرد. اما تعلیم اساسی دین دائویی، اصل و فنّ احتراز از مرگ است که آشکارا به منزله‌ی عمل بر خلاف طبیعت است. جریانات مختلف تائوییسم دینی، در جست‌و‌جوی عمر طولانی و جاودانگی مشترکند، تنها روش‌های‌شان است که آن‌ها را متمایز می‌کند.2»

از بحث پیوند زدن یک «ایسم» به هر بته و درختی که بگذریم، باید توجه داشت که اندیشه‌ی شرق، بیش از آن‌که یک مباحثه باشد، رفتاری‌ست که مسلما نمی‌توان تجربه‌ی عملی آن‌را تماما سر کلاس درس آموخت و یا با خواندن هزاران کتاب، تحلیل‌ش کرد. شناخت ماهیت‌هایی از قبیل دائو، دارما، ذن و غیره، مسلما نمی‌تواند تنها از طریق دانش صورت گیرد. دانش، در پیشبردِ شناخت، موثر است، اما در میانه‌ی راه، دانش، خود سدّ راه جوینده می‌شود چرا که «طریقه» به جایی خواهد رسید که کشفِ درون و شرح آن‌چه ناگفتنی‌ست، تنها در تجربه‌ی فردی اتفاق می‌افتد و یک ماهیت غیر قابل توصیف است. دائو، قابل بیان و تحلیل نیست. بلکه تجربه‌ای طبیعی‌ست. همین‌گونه است شناخت دارما و ذن. این شناخت و تعلیم، با دانش اکتسابی پیش می‌رود، اما در نهایت امر، به‌جایی خواهد رسید که دیگر هیچ ابزار خارجی، به‌کار نخواهد آمد. این نقطه، آغاز ورود به راهی‌ست که نمی‌توان آن‌را توصیف کرد و صرفا یک تجربه‌ی شهودی‌ست. سرآغاز این مسیر، از نقطه‌ای‌ست که در ذن، آن‌را «دروازه‌ی بی‌دروازه» می‌نامند. جایی که دانش (واژه)، دیگر نمی‌تواند از مرزهای آن عبور کند. این نقطه، گام نهادن در راهی‌ست که راه نیست، و البته مسلما نمی‌توان آن را در سایت گوگل جستجو کرد.

این جمله‌ی استاد ذن «کیوگن ذنجی»، شاید بتواند پایان مناسبی باشد برای جمع‌بندی این یادداشت… «دیدن تصویر یک کلوچه، گرسنگی آدم را رفع نمی‌کند.»

 

هویی‌ننگ – ششمین پیشوای ذن

 

تصویر: ششمین پیشوای ذن «هویی‌ننگ»، در حال دور ریختن سوتراهای مقدس

  

 پی‌نوشت‌ها:

1- جای، چوو وینبرگ، تاریخ فلسفه‌ی چین، ص 9.

2- کریشنان، همان، ص 581 و نیز

Lager wey, John, “Taoism”, Enc. of Religion, ed. Mircea Eliade, New York, 1987, vol 14, p.289

 


فرزانگانِ کهن

مدتی پیش، در مقاله‌ای پیرامون شناخت «آیین دائو»، به بخش جالبی برخوردم. در قسمتی از متن، به یکی از گفته‌های «چوانگ‌تزو» (جوانگ‌جو) اشاره شده بود:

«دانش گذشتگان، در حد کمال بود. چگونه؟ در ابتدا، آن‌ها از وجود اشیاء، آگاه نبودند. این کامل‌ترین دانش‌هاست و نمی‌توان چیزی به آن افزود. سپس، بین آن‌ها تفاوت نهادند، اما هنوز درباره‌ی آن‌ها قضاوت نکردند. اما هنگامی‌که قضاوت در میان آمد، «کلیت» (دائو) از میان رفت. با از میان رفتن «کلیت»، تعصب‌های بشری، ظاهر شد.»

چوانگ‌تزو، یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های آیین دائو محسوب می‌شود. چیزی که در گفته‌های او، ذهن من‌ را به‌خود مشغول کرده، صحبت از «گذشتگان» (پیشینیان) است.

چوانگ‌تزو یکی از ستون‌های اصلی مکتب دائو محسوب می‌شود. با توجه به زمان تولد تا مرگ وی ( 369 تا 286 ق.م.) دقیقا نمی‌توان برآورد کرد که منظور وی از گذشته، چه زمانی‌ست. شاید منظور او، اشاره به «لائوتزه» است، یعنی کسی که عموما وی را بنیان‌گذار آیین دائو می‌دانند. اما وقتی به متن «دائو دِ جینگ» (تائو ته چینگ) هم که منسوب به لائوتزه است، رجوع می‌کنیم، باز هم صحبت از کسانی شده که «گذشتگان» هستند. این «پیشینیان» یا «گذشتگان» که به آن‌ها «فرزانگان کهن» گفته شده، به‌راستی چه کسانی بودند که در گفته‌های فرزانگانی مانند لائوتزه و چوانگ‌تزو، از آن‌ها به‌گونه‌ای حسرت‌انگیز یاد شده؟ فرزانگانی که به‌راستی، فرزانه بودند و برای اندیشمندانی در بیش از دو هزار و پانصد سال پیش، «انسان‌های کامل» محسوب می‌شدند.

در دفتر پانزدهم از دائو دِ جینگ، این‌گونه آمده:

«فرزانگان کهن، کامل و دقیق بودند.

خِرد آن‌ها، دست‌نیافتنی بود.

کلمات، از بیان آن عاجزند؛

آن‌چه می‌توان بیان کرد، تنها ظاهر آن‌هاست.

آن‌ها مراقب بودند؛ درست مانند کسی که از رودخانه‌ای یخ‌زده می‌گذرد.

هوشیار؛ همانند جنگجویی که در قلمرو دشمن است.

با ادب؛ هم‌چون یک میهمان.

جاری؛ هم‌چون یخ در حالِ آب شدن.

شکل‌پذیر؛ چون تکه‌ای چوب.

پذیرا؛ هم‌چون دره‌ها.

زلال؛ هم‌چون آب.

آیا برای انتظار کشیدن شکیبایید

تا زمانی‌که گِل‌تان ته‌نشین شود و تنها آبِ زلال باقی بماند؟

آیا می‌توانید بی‌حرکت باقی بمانید

تا زمانی‌که عمل مناسب، خود به خود رخ دهد؟

فرزانه در جستجوی رضایتِ خاطر نیست.

نه در جستجوست، نه انتظار می‌کشد.

او حاضر است؛ آماده برای خوش‌آمد‌گویی به هرچیز.»

باید توجه داشت گذشته از آن‌که بعضی پژوهشگران بر سر این‌ موضوع که اصلا آیا لائوتزه‌ای وجود داشته و آیا واقعا او نگارنده‌ی دائو دِ جینگ بوده یا نه، دچار سرگیجه هستند، در متن این کتاب، به‌قدری «گمنامی» ارجمند است که در هیچ بخشی از متن، هیچ تاریخ، مکان، نام شخص و یا واقعه‌ی خاصی ذکر نشده. این گمنامی، در سراسر دست‌نوشته‌ای عیان است که خود نگارنده‌اش، از شهر رفت و دیگر هیچ‌کس، هیچ خبری از او نیافت و ناپدید شد؛ فرزانه‌ای که هرگز برای گسترش تعالیمش یا پایه‌گذاری یک مکتب، هیچ تلاشی نکرد و مردم، خودشان برای شنیدن تعالیم، نزد او می‌رفتند.

تقریبا در هیچ متن و سند تاریخی، گزارش دقیقی از «فرزانگان کهن» ارائه نشده، بلکه صرفا به آن‌ها اشاره شده‌است. این فرزانگان کهن، بانیانِ ناشناخته‌ی مفاهیمی چون یوگا، طب سوزنی، ستاره‌شناسی، مراقبه و غیره بودند که به‌مرور زمان، توسعه و تکامل یافت. در وهله‌ی نخست، به‌نظر می‌رسد که فرزانگان کهن را می‌توان در حیطه‌ی «زبان‌شناسی» شناخت. به این مفهوم که با خلق و پیدایش واژگان، تباهی نسل‌های بعد از آن‌ها، رقم خورد و به این‌ ترتیب، می‌توان شمه‌ای از گذشته‌ی این واقعه را یافت؛ اما این‌طور نیست، به این علت که هیچ واژه‌ و کلامی از آن‌ها به‌جا نمانده، چرا که اصلا واژه‌ای در کار نبوده. از همین‌رو تا حد زیادی می‌توان نتیجه گرفت که حیطه‌ی زبان‌شناختی، نمی‌تواند ابزار بررسیِ مناسبی باشد. باستان‌شناسی و متون باستانی نیز، کمک آن‌چنانی به یافتن حتا شمه‌ای از آنان نمی‌کند. پس با چه ابزاری می‌توان به ماهیت فرزانگان کهن پی برد؟ این جستجو، به احتمال زیاد نمی‌تواند ثمری داشته باشد، زیرا حتا اندیشمندی مانند لائوتزه هم از بیان آن عاجز است و تنها به تصویرگریِ ظاهر آن‌ها پرداخته که درک خودِ این ظاهر هم، به اندازه‌ی زیادی پیچیده‌است. به‌نظر می‌رسد برای شناخت فرزانگان کهن، «دانش» راهبردی نیست. بلکه چیزی وجود دارد، ورای واژگان. شاید به‌همین خاطر است که با در‌هم شکستن سکوتِ آغازین، رنج بشری هم پدید آمد.

انسان، در هیچ عصری، به اندازه‌ی عصر حاضر، بزدل و ترسو نبوده. در تمام طول تاریخ، هرگز انسان تا این حد، طبیعت را تخریب و ویران نکرده، تا این حد، «نظر» ساطع نکرده. انسان مدرن – که البته خودش این نام را برای خودش برگزیده و با آن جولان می‌دهد – به‌جایی رسیده که به تعبیر اُشو، به یک خودکشی گروهی، دست زده‌است. این تلاش وافر برای خودزنی، تاکنون در هیچ عصری رخ نداده. دانش بشری، هرچند مفید بوده و هست، اما هرگز نتوانسته انسان را، به رضایتِ خاطری برساند که فارغ از ترس، حتا برای دقایقی بتواند آرام بنشیند و نه‌تنها قضاوت نکند، بلکه با واژه‌ها نیز دست به یقه نباشد. شاید چیزی هم که ما امروز به‌عنوان «دانش» می‌شناسیم، تفاله‌ی درکِ پیشینیان‌مان است که حتا توانایی بازیافت آن‌را هم نداریم. به‌نظر می‌رسد که ذهن (عقل/اندیشه)، آن چیزی نبوده و نیست که انسان را به آرامش حداقلی، رهسپار کند و گویا «فرآورده‌ی» شک فلسفی و عصر عقل‌گرایی و من فکر می‌کنم و غیره، چیزی نبوده جز پستان سیلیکونی و فست‌فود و تبدیل شدن کره‌ی زمین – یگانه مادرمان – به سطل زباله‌ای ابدی.

و در نهایت این‌که شاید بتوان فرزانگان کهن را، ورای واژگان، و در سکوت مطلق و هیچ کاری نکردن (وو-وِی/بی‌کنشی)، شناخت… شاید… چون «شناختن» هم، خودش «دست به کاری زدن» (کنش) است.  

lao-tzu