مدتی پیش، در مقالهای پیرامون شناخت «آیین دائو»، به بخش جالبی برخوردم. در قسمتی از متن، به یکی از گفتههای «چوانگتزو» (جوانگجو) اشاره شده بود:
«دانش گذشتگان، در حد کمال بود. چگونه؟ در ابتدا، آنها از وجود اشیاء، آگاه نبودند. این کاملترین دانشهاست و نمیتوان چیزی به آن افزود. سپس، بین آنها تفاوت نهادند، اما هنوز دربارهی آنها قضاوت نکردند. اما هنگامیکه قضاوت در میان آمد، «کلیت» (دائو) از میان رفت. با از میان رفتن «کلیت»، تعصبهای بشری، ظاهر شد.»
چوانگتزو، یکی از برجستهترین شخصیتهای آیین دائو محسوب میشود. چیزی که در گفتههای او، ذهن من را بهخود مشغول کرده، صحبت از «گذشتگان» (پیشینیان) است.
چوانگتزو یکی از ستونهای اصلی مکتب دائو محسوب میشود. با توجه به زمان تولد تا مرگ وی ( 369 تا 286 ق.م.) دقیقا نمیتوان برآورد کرد که منظور وی از گذشته، چه زمانیست. شاید منظور او، اشاره به «لائوتزه» است، یعنی کسی که عموما وی را بنیانگذار آیین دائو میدانند. اما وقتی به متن «دائو دِ جینگ» (تائو ته چینگ) هم که منسوب به لائوتزه است، رجوع میکنیم، باز هم صحبت از کسانی شده که «گذشتگان» هستند. این «پیشینیان» یا «گذشتگان» که به آنها «فرزانگان کهن» گفته شده، بهراستی چه کسانی بودند که در گفتههای فرزانگانی مانند لائوتزه و چوانگتزو، از آنها بهگونهای حسرتانگیز یاد شده؟ فرزانگانی که بهراستی، فرزانه بودند و برای اندیشمندانی در بیش از دو هزار و پانصد سال پیش، «انسانهای کامل» محسوب میشدند.
در دفتر پانزدهم از دائو دِ جینگ، اینگونه آمده:
«فرزانگان کهن، کامل و دقیق بودند.
خِرد آنها، دستنیافتنی بود.
کلمات، از بیان آن عاجزند؛
آنچه میتوان بیان کرد، تنها ظاهر آنهاست.
آنها مراقب بودند؛ درست مانند کسی که از رودخانهای یخزده میگذرد.
هوشیار؛ همانند جنگجویی که در قلمرو دشمن است.
با ادب؛ همچون یک میهمان.
جاری؛ همچون یخ در حالِ آب شدن.
شکلپذیر؛ چون تکهای چوب.
پذیرا؛ همچون درهها.
زلال؛ همچون آب.
آیا برای انتظار کشیدن شکیبایید
تا زمانیکه گِلتان تهنشین شود و تنها آبِ زلال باقی بماند؟
آیا میتوانید بیحرکت باقی بمانید
تا زمانیکه عمل مناسب، خود به خود رخ دهد؟
فرزانه در جستجوی رضایتِ خاطر نیست.
نه در جستجوست، نه انتظار میکشد.
او حاضر است؛ آماده برای خوشآمدگویی به هرچیز.»
باید توجه داشت گذشته از آنکه بعضی پژوهشگران بر سر این موضوع که اصلا آیا لائوتزهای وجود داشته و آیا واقعا او نگارندهی دائو دِ جینگ بوده یا نه، دچار سرگیجه هستند، در متن این کتاب، بهقدری «گمنامی» ارجمند است که در هیچ بخشی از متن، هیچ تاریخ، مکان، نام شخص و یا واقعهی خاصی ذکر نشده. این گمنامی، در سراسر دستنوشتهای عیان است که خود نگارندهاش، از شهر رفت و دیگر هیچکس، هیچ خبری از او نیافت و ناپدید شد؛ فرزانهای که هرگز برای گسترش تعالیمش یا پایهگذاری یک مکتب، هیچ تلاشی نکرد و مردم، خودشان برای شنیدن تعالیم، نزد او میرفتند.
تقریبا در هیچ متن و سند تاریخی، گزارش دقیقی از «فرزانگان کهن» ارائه نشده، بلکه صرفا به آنها اشاره شدهاست. این فرزانگان کهن، بانیانِ ناشناختهی مفاهیمی چون یوگا، طب سوزنی، ستارهشناسی، مراقبه و غیره بودند که بهمرور زمان، توسعه و تکامل یافت. در وهلهی نخست، بهنظر میرسد که فرزانگان کهن را میتوان در حیطهی «زبانشناسی» شناخت. به این مفهوم که با خلق و پیدایش واژگان، تباهی نسلهای بعد از آنها، رقم خورد و به این ترتیب، میتوان شمهای از گذشتهی این واقعه را یافت؛ اما اینطور نیست، به این علت که هیچ واژه و کلامی از آنها بهجا نمانده، چرا که اصلا واژهای در کار نبوده. از همینرو تا حد زیادی میتوان نتیجه گرفت که حیطهی زبانشناختی، نمیتواند ابزار بررسیِ مناسبی باشد. باستانشناسی و متون باستانی نیز، کمک آنچنانی به یافتن حتا شمهای از آنان نمیکند. پس با چه ابزاری میتوان به ماهیت فرزانگان کهن پی برد؟ این جستجو، به احتمال زیاد نمیتواند ثمری داشته باشد، زیرا حتا اندیشمندی مانند لائوتزه هم از بیان آن عاجز است و تنها به تصویرگریِ ظاهر آنها پرداخته که درک خودِ این ظاهر هم، به اندازهی زیادی پیچیدهاست. بهنظر میرسد برای شناخت فرزانگان کهن، «دانش» راهبردی نیست. بلکه چیزی وجود دارد، ورای واژگان. شاید بههمین خاطر است که با درهم شکستن سکوتِ آغازین، رنج بشری هم پدید آمد.
انسان، در هیچ عصری، به اندازهی عصر حاضر، بزدل و ترسو نبوده. در تمام طول تاریخ، هرگز انسان تا این حد، طبیعت را تخریب و ویران نکرده، تا این حد، «نظر» ساطع نکرده. انسان مدرن – که البته خودش این نام را برای خودش برگزیده و با آن جولان میدهد – بهجایی رسیده که به تعبیر اُشو، به یک خودکشی گروهی، دست زدهاست. این تلاش وافر برای خودزنی، تاکنون در هیچ عصری رخ نداده. دانش بشری، هرچند مفید بوده و هست، اما هرگز نتوانسته انسان را، به رضایتِ خاطری برساند که فارغ از ترس، حتا برای دقایقی بتواند آرام بنشیند و نهتنها قضاوت نکند، بلکه با واژهها نیز دست به یقه نباشد. شاید چیزی هم که ما امروز بهعنوان «دانش» میشناسیم، تفالهی درکِ پیشینیانمان است که حتا توانایی بازیافت آنرا هم نداریم. بهنظر میرسد که ذهن (عقل/اندیشه)، آن چیزی نبوده و نیست که انسان را به آرامش حداقلی، رهسپار کند و گویا «فرآوردهی» شک فلسفی و عصر عقلگرایی و من فکر میکنم و غیره، چیزی نبوده جز پستان سیلیکونی و فستفود و تبدیل شدن کرهی زمین – یگانه مادرمان – به سطل زبالهای ابدی.
و در نهایت اینکه شاید بتوان فرزانگان کهن را، ورای واژگان، و در سکوت مطلق و هیچ کاری نکردن (وو-وِی/بیکنشی)، شناخت… شاید… چون «شناختن» هم، خودش «دست به کاری زدن» (کنش) است.

6 دسامبر 2013 at 02:25
عالی بود آقا علی .
آری سکـــــوت سرشار از سخنان ناگفته است…….
6 دسامبر 2013 at 23:21
ممنون.
سکوت، کلا چیز جذابیه! : ))