بایگانی ماهانه: اکتبر 2011

مداد

زمستان سختی بود. با دو رفیق قدیمی و برادر یکی از دوستان­ مان در یک کارگاه ساخت میز تلویزیون­های ال­ سی­ دی کار می­کردم. کارمان ساخت میز با شیشه ­های ضخیم بود، به همین خاطر، دست­مان عموماً با شیشه یا تیغ و … می­برید و زخم­های ریز و درشتی، مهمان همیشگی آن­ها بود.

فضای کارگاه یک سوله­ ی صنعتی نسبتاً کوچک بود، با سقفی که برای یک سوله کوتاه به نظر می­رسید. کار از ساعت هشت صبح تا پنج بعد از ظهر بود و به خاطر بازار شب عید، گاه حجم کار آن­قدر بالا می­گرفت که تا پاسی از شب کار می­کردیم.

کارگاه، مثل بسیاری از مراکز صنعتی کوچک دیگر، نابسامان بود و امکانات خاصی نداشت. یک دستشویی کلنگی، بیرون از سوله بود و فضای داخل، با یک بخاری خانگی و یک فرگاز آشپزی قراضه که با آن چای هم درست می­کردیم کمی گرم می­شد که بیشتر دلخوشی داشت تا حرارت.

یک اتاقک کوچک بالای قسمت انبار بود و محل خوردن غذا و استراحت ظهرها، سقف­ اش آن­قدر کوتاه بود که نمی­شد صاف ایستاد. کنار انبار، یک سینک ظرفشویی زنگ زده بود و یک یخچال زهوار در رفته. سینک ظرفشویی روی یک چارچوب فلزی که با آهن قراضه جوش داده بودند سوار شده بود و زیرش یک سطل بزرگ بود که آب کثیفِ سینک در آن جمع می­شد و هر چند ساعت یک­بار باید آن را خالی می­کردیم.

ساعت­های ناهار، لحظات بسیار خوش آیندی بود، کار سخت بدنی و کمی فکری، باعث خستگی مفرط می­شد و سرمای هوا هم می­شد قوز بالا قوز. روزهای اول که در آن­جا مشغول به کار شدیم هر کس ظرف ناهارش را خودش می­ شست و کنار می­گذاشت. بعد از مدتی، یک روز که بچه­ ها دور هم نشسته بودند، قانونی گذاشتند که هر روز یک نفر شهردار شود. وظیفه­ ی شهردار این بود که نزدیک ظهر، قابلمه­ های غذا را روی بخاری بگذارد تا برای ناهار گرم شود. چای آماده کند و ظرف ­های غذای همه را بشوید و سطل زیر سینک ظرفشویی را خالی کند تا سر نرود.

هر از گاهی اتفاق می­افتاد که حواس پرتی، باعث می­شد که سطل پس مانده­ ی آب سینک سر برود و آبِ بیرون ریخته از آن، وارد انبارِ مجاور شود که برای خودش سوژه ­ای می­شد و داد سرپرست کارگاه به هوا می­رفت و چون نمی­ دانستند تقصیر کیست، همه مقصر شناخته می­شدند و دعوا مرافه­ ای راه می­افتاد. وقتی سیستم شهردار برای کارگاه مشخص شد، کارها نظم بیشتری گرفت و هر روز یک نفر مسئول بود و اگر آب سطل سر می­رفت و وارد انبار می­شد که کلی کارتن مقوایی در آن بود، همه می­ دانستند که باید یقه ­ی چه کسی را بگیرند و بقیه با فراق بال راحت ­تری کار می­کردند.

هر روز یک نفر شهردار بود و این روند در روزهای پیاپی تکرار می­شد.

سخت­ ترین و عذاب آورترین وظیفه­ ی شهردار، شستن ظرف­ها بود. به دو دلیل؛ اول آن­که بعد از خوردن غذا باید سریع می­رفت سراغ ظرف­ ها و وقت استراحت نداشت و دومین چیز که مصیبت اصلی را رقم می­زد ، شستن ظرف­ ها با آب بی­ نهایت سرد ظرفشویی بود که دست­ها را فلج می­کرد.

سرمای آب در آن روزهای سرد زمستان، به قدری شدید بود که دست­ ها به شکل وحشتناکی خشک می­شد و یخ می­زد. روزهای شهردار بودن بیشتر شبیه یک شکنجه بود و بعد از خوردن غذا، مصیبت شروع می­شد.

روند شستن ظرف ­ها با آب تگری، همچنان ادامه داشت.

بعد از گذشت یک ماه، یکی از بچه ­ها وقتی صبح به کارگاه آمد، با عصبانیت خنده­ آوری یک دستکش ظرفشویی از جیب کاپشن ­اش در آورد و کوبید روی میز کار و گفت این هم برای شستن ظرف­ ها و خلاص شدن از بدبختی! جالب بود که همه خنده­ مان گرفت از اینکه چرا زودتر به این فکر نیافتاده بودیم و همان روز اول مثلاً به جای خریدن یک سطل ماست که با ناهار می­خوردیم، یک دستکش ظرفشویی ساده نگرفتیم و یک ماه خودمان را عذاب دادیم.

به این فکر می­کردم که گاهی وقت­ها، بعضی از راه حل­ ها به قدری ساده و جلوی چشم هستند که دیده نمی­شوند و یاد این ماجرا افتادم؛ می­گویند هنگامی که « ناسا » برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آن­ ها دریافتند که خودکارهای موجود، در فضای بدون جاذبه کار نمی­کنند، چون جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی­ یابد و روی سطح کاغذ نمی­ ریزد. برای حل این مشکل، آن­ها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت، آن­ها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می­ نوشت. روس­ ها راه حل ساده­ تری داشتند، آن­ها از مداد استفاده کردند! 


جغد و اصل جنس

 

 

 شده‌ام مثل جغد. تمام شب را بیدارم و آفتاب که در می‌آید می‌خوابم. بعداز ظهر از خواب بلند می‌شوم و تا به خودم بجنبم، شده شب. چند وقتی هست که درست و حسابی، خورشید را ندیده‌ام. بعضی وقت‌ها می‌نویسم. مدتی‌ست که برای یک رادیو، مجموعه مقالاتی را آماده می‌کنم. تازگی‌ها حوصله‌ی اخبار ندارم، همه‌اش شده مصیبت و بدبختی و نکبت. شب‌ها راحت‌ترم. گاهی داستان کوتاهی می‌نویسم. بهتر از نوشتن در طول روز است که وسط آن، ناقافل صاحبخانه زنگ می‌زند و می‌پرسد که اجاره را ریختی به حساب یا نه؟ همسایه‌ی بالایی، تمام روز و حتا نصفه‌های شب، انگار که با تراکتور دارد کف آپارتمان‌اش را شخم می‌زند، سی نفر در یک آپارتمان، باور کنید. استخر ساختمان هم گاهی می‌شود مصیبت، مخصوصا وقتی که عرب‌ها یا هموطنان عزیز ایرانی، یک مرتبه به‌صورت گروهی هجوم می‌برند به آن و این‌قدر جیغ می‌زنند و داد که اگر میگرن نداشته باشی، حتما می‌گیری. خوشبختانه شب‌ها استخر تعطیل است و بیشتر سکنه‌ی مجتمع مسکونی، خواب تشریف دارند.

چند روزی هست که درگیر فراز و نشیب‌های چاپ مجموعه داستانم هستم. نمی‌دانم به کجا می‌رسد، فقط امیدوارم که سرانجام خوبی داشته باشد. دارم کتاب «سفر فیل» ژوزه ساراماگو را می‌خوانم. به وسط رسیده.

شب‌ها، تا صبح بیدارم. وبلاگ گردی می‌کنم، می‌نویسم، حرص می‌خورم. تازگی‌ها فهمیدم که نوشتن داستان، یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. یه کشف دیگر هم کردم، بازی ماریو یا همان قارچ‌خور خودمان. بعضی وقت‌ها که مغزم چموشی می‌کند، می‌پرم از روی موانع و سکه می‌خورم و بزرگ و کوچک می‌شوم. ریش‌ام کمی سفید شده. شب‌ها بیدارم و به زندگی نگاه می‌کنم، وسط تاریکی، و به دور از صداهای غریبه. بد نیست.

از این حرف‌ها که بگذریم، می‌رسیم به اصل جنس. شاید خوانده باشید، شاید هم نه، گفتم بگذارم آخر این نوشته‌ی بی‌سر و ته؛ داستانی از گابریل گارسیا مارکز، «خاطرات روسپیان سودازده‌ی من». ترجمه‌ی این کتاب در ایران اگر اشتباه نکنم سال 1386 تحت عنوان «خاطرات دلبرکان غمگین من» با ترجمه‌ی کاوه میرعباسی چاپ و چند وقت بعد ممنوع شد. البته نسخه‌ی زیراکسی‌اش در بازار بود و هست. یادم هست آن وقت‌ها که کتابفروشی داشتم، فروش این کتاب، با آن‌که نسخه‌ی زیراکسی (یا به‌قول معروف اُفسِت) بود و کلا کتاب و کتابخوانی داشت به خاطره‌ها می‌پیوست، باز هم بیشتر از کتاب‌های دیگر مارکز بود، البته در کنار «صد سال تنهایی» ترجمه‌ی بهمن فرزانه، آن هم به‌صورت غیر قانونی و زیراکسی از نسخه‌ی ترجمه‌ی قبل از انقلاب، با این وجود که بعد از انقلاب هم ترجمه‌های زیادی از این کتاب در بازار به چشم می‌خورد.

امیر حسین فطانت، این کتاب را از زبان اصلی‌اش به فارسی ترجمه کرد و در اینترنت قرار داد. این کتاب را می‌توان روایت آمریکای جنوبی داستان «خانه‌ی مهرویان خفته» یاسوناری کاواباتا دانست که خود مارکز هم به آن اقرار کرده. در هر حال، این کتاب از بهترین کارهای چند سال اخیر مارکز حساب می‌شود.   

 

خاطرات روسپیان سودازده ی من – دانلود