بایگانی برچسب‌ها: مداد

مداد / گلستانه

گلستانه - شماره‌ی 128

گلستانه – شماره‌ی 128

اوایل آبان ماه 1388، مغازه‌ای در گوهردشت کرج اجاره کردم و یک کتابفروشی راه انداختم. چند ماه اول کار، مغازه لخت و عور بود و به‌مرور زمان، شکل و شمایلی به خودش گرفت و کتاب‌ها تعداد و تنوع بیشتری پیدا کرد و کار، تا حد زیادی رونق گرفت.

وقت‌هایی که مغازه سوت و کور بود، وقتم عموما به خواندن کتاب می‌گذشت و نوشتن. داستان کوتاه می‌نوشتم و هر از گاه، دوستی یا رفیقی که می‌آمد، داستان را می‌دادم می‌خواند و درباره‌اش صحبت می‌کردیم. یکی از داستان‌هایی که در همان زمان نوشتم، پس از خروجم از ایران، با چند داستان کوتاه دیگر در مجموعه‌ای به‌نام «سه دقیقه و سه داستان کوتاه» توسط انتشارات H&S در انگستان منتشر شد.

از سال 86 که به وبلاگ‌نویسی روی آوردم، نوشتن یادداشت برایم شده بود عادت دائمی. پیش از آن زمان هم این عادت در من بود و روی کاغذ می‌نوشتم… کلی یادداشت متفرقه داشتم. بعضی‌هاشان را گاهی مرتب می‌کردم و در وبلاگ می‌گذاشتم و تعداد زیادی هم نزدیک خانه‌تکانی شب عید که می‌شد، می‌خواندم و راهی سطل زباله می‌کردم.   

دقیق یادم نیست اما به‌گمانم پاییز یا اوایل زمستان 89، همان وقت‌ها که در کتابفروشی، برای خودم چیزهایی می‌نوشتم و البته بیشتر به سمت و سوی داستان‌نویسی گرایش داشت، یادداشتی هم نوشتم به‌نام «مداد» که کمی دستکاری‌اش کردم تا شاید بشود شبیه یک داستان کوتاه. قبل از آن زمان، نزدیک به سی مقاله در خصوص ادیان و فرهنگ شرق دور در نشریات ایران منتشر کرده بودم. اما برای اولین‌بار تصمیم گرفتم که داستان کوتاهی منتشر کنم و از آن‌جا که در این کار کاملا ناشی بودم، همان نوشته‌ی «مداد» را برای نشریه‌ی گلستانه فرستادم تا شاید منتشر کنند و بشود اولین داستان کوتاهی که رسما نوشتم.

«مداد» را پیشتر در همین وبلاگ منتشر کردم. فکر کردم که حتما چاپ نمی‌شود. کلا فراموشش کرده بودم. مدتی پیش، پی یکی از نوشته‌هایم می‌گشتم که دیدم این داستان کوتاه بالاخره پس از سه سال، در گلستانه چاپ شده، در شماره‌ی 128 / دی 1392. 

در هر حال، یکی از دوستان زحمت کشید و مجله را پیدا کرد و از روی داستان، اسکن گرفت و برایم فرستاد. این داستان کوتاه، با آن‌که خام‌دستانه است، اما بیشتر از هر چیز، برایم یادآور روزهای خوش کتابفروشی‌ای‌ست که برادران معظم له، آن‌را به فاک فنا دادند…

 

 برای مشاهده‌ی نوشته در ابعاد بزرگ‌تر، لطفا روی تصویر کلیک کنید.

 


مداد

زمستان سختی بود. با دو رفیق قدیمی و برادر یکی از دوستان­ مان در یک کارگاه ساخت میز تلویزیون­های ال­ سی­ دی کار می­کردم. کارمان ساخت میز با شیشه ­های ضخیم بود، به همین خاطر، دست­مان عموماً با شیشه یا تیغ و … می­برید و زخم­های ریز و درشتی، مهمان همیشگی آن­ها بود.

فضای کارگاه یک سوله­ ی صنعتی نسبتاً کوچک بود، با سقفی که برای یک سوله کوتاه به نظر می­رسید. کار از ساعت هشت صبح تا پنج بعد از ظهر بود و به خاطر بازار شب عید، گاه حجم کار آن­قدر بالا می­گرفت که تا پاسی از شب کار می­کردیم.

کارگاه، مثل بسیاری از مراکز صنعتی کوچک دیگر، نابسامان بود و امکانات خاصی نداشت. یک دستشویی کلنگی، بیرون از سوله بود و فضای داخل، با یک بخاری خانگی و یک فرگاز آشپزی قراضه که با آن چای هم درست می­کردیم کمی گرم می­شد که بیشتر دلخوشی داشت تا حرارت.

یک اتاقک کوچک بالای قسمت انبار بود و محل خوردن غذا و استراحت ظهرها، سقف­ اش آن­قدر کوتاه بود که نمی­شد صاف ایستاد. کنار انبار، یک سینک ظرفشویی زنگ زده بود و یک یخچال زهوار در رفته. سینک ظرفشویی روی یک چارچوب فلزی که با آهن قراضه جوش داده بودند سوار شده بود و زیرش یک سطل بزرگ بود که آب کثیفِ سینک در آن جمع می­شد و هر چند ساعت یک­بار باید آن را خالی می­کردیم.

ساعت­های ناهار، لحظات بسیار خوش آیندی بود، کار سخت بدنی و کمی فکری، باعث خستگی مفرط می­شد و سرمای هوا هم می­شد قوز بالا قوز. روزهای اول که در آن­جا مشغول به کار شدیم هر کس ظرف ناهارش را خودش می­ شست و کنار می­گذاشت. بعد از مدتی، یک روز که بچه­ ها دور هم نشسته بودند، قانونی گذاشتند که هر روز یک نفر شهردار شود. وظیفه­ ی شهردار این بود که نزدیک ظهر، قابلمه­ های غذا را روی بخاری بگذارد تا برای ناهار گرم شود. چای آماده کند و ظرف ­های غذای همه را بشوید و سطل زیر سینک ظرفشویی را خالی کند تا سر نرود.

هر از گاهی اتفاق می­افتاد که حواس پرتی، باعث می­شد که سطل پس مانده­ ی آب سینک سر برود و آبِ بیرون ریخته از آن، وارد انبارِ مجاور شود که برای خودش سوژه ­ای می­شد و داد سرپرست کارگاه به هوا می­رفت و چون نمی­ دانستند تقصیر کیست، همه مقصر شناخته می­شدند و دعوا مرافه­ ای راه می­افتاد. وقتی سیستم شهردار برای کارگاه مشخص شد، کارها نظم بیشتری گرفت و هر روز یک نفر مسئول بود و اگر آب سطل سر می­رفت و وارد انبار می­شد که کلی کارتن مقوایی در آن بود، همه می­ دانستند که باید یقه ­ی چه کسی را بگیرند و بقیه با فراق بال راحت ­تری کار می­کردند.

هر روز یک نفر شهردار بود و این روند در روزهای پیاپی تکرار می­شد.

سخت­ ترین و عذاب آورترین وظیفه­ ی شهردار، شستن ظرف­ها بود. به دو دلیل؛ اول آن­که بعد از خوردن غذا باید سریع می­رفت سراغ ظرف­ ها و وقت استراحت نداشت و دومین چیز که مصیبت اصلی را رقم می­زد ، شستن ظرف­ ها با آب بی­ نهایت سرد ظرفشویی بود که دست­ها را فلج می­کرد.

سرمای آب در آن روزهای سرد زمستان، به قدری شدید بود که دست­ ها به شکل وحشتناکی خشک می­شد و یخ می­زد. روزهای شهردار بودن بیشتر شبیه یک شکنجه بود و بعد از خوردن غذا، مصیبت شروع می­شد.

روند شستن ظرف ­ها با آب تگری، همچنان ادامه داشت.

بعد از گذشت یک ماه، یکی از بچه ­ها وقتی صبح به کارگاه آمد، با عصبانیت خنده­ آوری یک دستکش ظرفشویی از جیب کاپشن ­اش در آورد و کوبید روی میز کار و گفت این هم برای شستن ظرف­ ها و خلاص شدن از بدبختی! جالب بود که همه خنده­ مان گرفت از اینکه چرا زودتر به این فکر نیافتاده بودیم و همان روز اول مثلاً به جای خریدن یک سطل ماست که با ناهار می­خوردیم، یک دستکش ظرفشویی ساده نگرفتیم و یک ماه خودمان را عذاب دادیم.

به این فکر می­کردم که گاهی وقت­ها، بعضی از راه حل­ ها به قدری ساده و جلوی چشم هستند که دیده نمی­شوند و یاد این ماجرا افتادم؛ می­گویند هنگامی که « ناسا » برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آن­ ها دریافتند که خودکارهای موجود، در فضای بدون جاذبه کار نمی­کنند، چون جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی­ یابد و روی سطح کاغذ نمی­ ریزد. برای حل این مشکل، آن­ها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت، آن­ها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می­ نوشت. روس­ ها راه حل ساده­ تری داشتند، آن­ها از مداد استفاده کردند!