بایگانی ماهانه: سپتامبر 2011

مراسم چای

teaceremony

مراسم چای ژاپنی یا «چا‌نو‌یو»، مراسم سنتی نوشیدن چای است که در ژاپن قدیم رونق یافت. محققان بر این باورند که در آغاز، مراسم چای از چین به ژاپن راه یافته و بعدها مردم سرزمین ژاپن، آن‌را با سبک و سیاق خاص خود تغییر شکل دادند. این مراسم در معابد ذن بودایی به اوج شکوفایی خود رسید و به اماکن عمومی نیز راه یافت.

نبوغ ژاپنی، بار دیگر جلوه‌گر شد و نوشیدن ساده‌ی چای را به مراسمی معنوی بدل ساخت که ساتوری یا بیداری را نشانه می‌گرفت. در این مراسم که در سکوت کامل برگزار می‌شود، میزبان، طی تشریفات خاص و با آرامش بسیار، چای را آماده کرده و به میهمانان تعارف می‌کند. میهمانان، در سکوت، نظاره‌گر این مراسم بوده و هیچ کلامی به زبان نمی‌آورند.

چهار رکن اصلی مراسم چای ژاپنی عبارت است از : هماهنگی، احترام، پاکی و آسودگی. این چهار رکن، خود حاکی از عمق و ژرفای این مراسم سنتی‌ست که نشانگر روح خارق‌العاده و نگاه ویژه‌ی مردم سرزمین آفتاب تابان است به ساده‌ترین مسائل زندگی، مسائلی ساده چون نوشیدن چای؛ چای با طعم ذن.


سه داستان شیطانی

 

توضیح: بنده شیطان‌پرست نیستم و این داستان‌ها رو از قدیمی‌ها شنیدم، همین، پس لطفا بعدا گیر ندین که این یارو شیطان پرسته. داستان‌ها هم به زبان کوچه بازاری هست.

 

یک: یه بابایی داشته توی بیابون نون و خرما می‌خورده. یه جوون خیلی زیبا و رعنایی هم داشته از اون‌جا رد می‌شده. به یارو سلام می‌کنه و یارو هم دعوتش می‌کنه که یه لقمه با هم بزنن. جوون هم میشینه و یه لقمه‌ای میزنه. طرف ازش می‌پرسه: جوون، تو کی هستی؟ اسمت چیه؟ طرف هم میگه: من شیطان هستم. یارو جا می‌خوره و میگه والله ما هر چی نقاشی از تو دیدیم که همش تو رو با شاخ و آتیش و زشت و بد ترکیب نشون می‌داد، پس تو چرا انقدر خوش قیافه و خوش بر و رو هستی؟ و شیطان هم جواب میده: آخه قلم دست دشمن افتاده!

 

دو: یه بابایی توی خیابون داشته می‌رفته، یهو شیطان جلوش ظاهر میشه. یارو جا می‌خوره و میگه تو کی هستی، طرف هم میگه من شیطانم. یارو برای این‌که بپیچه به قضیه میگه: من تو رو باور ندارم. و شیطان هم با خونسردی میگه: اما من تو رو باور دارم ناقلا !

 

سه: یه یارویی داشته توی بیابون با شترش می‌رفته که یهو فشار پایینش میزنه بالا. هر چی می‌گرده میبینه هیچ کسی هم دم دستش نیست و یهو یاد شترش میوفته. تصمیم می‌گیره که ترتیب شتر رو بده، اما میبینه قدش اصلا به شتره نمی‌رسه. یه کم فکر می‌کنه و بعد از توی جهاز شتر، یه ترازوی دو کفه‌ای در میاره و بالای ترازو رو می‌بنده به جهاز شتر و دو کفه‌ی اونو از پشت شتر آویزون می‌کنه. یواش یواش از پشت جهاز میره پایین، یه پاشو میذاره توی یه کفه ترازو و اون یکی رو توی کفه‌ی دیگه. بالای ترازو هم می‌گیره که نیوفته و با شتر مشغول میشه و ترتیب شتر رو میده. کارش که تموم میشه پایین میاد و وقتی داشته لباسشو مرتب می‌کرده میگه: بر شیطوون لعنت! توی همون لحظه یهو شیطان جلوی چشم یارو ظاهر میشه و میگه: آخه مادر قحبه، من اگر هزار سال هم فکر می‌کردم به عقلم نمی‌رسید که وسط بیابون چطوره میشه ترتیب یه شتر رو اینجوری داد، اونوقت تو به من بد بخت لعنت می‌فرستی؟!