توضیح: بنده شیطانپرست نیستم و این داستانها رو از قدیمیها شنیدم، همین، پس لطفا بعدا گیر ندین که این یارو شیطان پرسته. داستانها هم به زبان کوچه بازاری هست.
یک: یه بابایی داشته توی بیابون نون و خرما میخورده. یه جوون خیلی زیبا و رعنایی هم داشته از اونجا رد میشده. به یارو سلام میکنه و یارو هم دعوتش میکنه که یه لقمه با هم بزنن. جوون هم میشینه و یه لقمهای میزنه. طرف ازش میپرسه: جوون، تو کی هستی؟ اسمت چیه؟ طرف هم میگه: من شیطان هستم. یارو جا میخوره و میگه والله ما هر چی نقاشی از تو دیدیم که همش تو رو با شاخ و آتیش و زشت و بد ترکیب نشون میداد، پس تو چرا انقدر خوش قیافه و خوش بر و رو هستی؟ و شیطان هم جواب میده: آخه قلم دست دشمن افتاده!
دو: یه بابایی توی خیابون داشته میرفته، یهو شیطان جلوش ظاهر میشه. یارو جا میخوره و میگه تو کی هستی، طرف هم میگه من شیطانم. یارو برای اینکه بپیچه به قضیه میگه: من تو رو باور ندارم. و شیطان هم با خونسردی میگه: اما من تو رو باور دارم ناقلا !
سه: یه یارویی داشته توی بیابون با شترش میرفته که یهو فشار پایینش میزنه بالا. هر چی میگرده میبینه هیچ کسی هم دم دستش نیست و یهو یاد شترش میوفته. تصمیم میگیره که ترتیب شتر رو بده، اما میبینه قدش اصلا به شتره نمیرسه. یه کم فکر میکنه و بعد از توی جهاز شتر، یه ترازوی دو کفهای در میاره و بالای ترازو رو میبنده به جهاز شتر و دو کفهی اونو از پشت شتر آویزون میکنه. یواش یواش از پشت جهاز میره پایین، یه پاشو میذاره توی یه کفه ترازو و اون یکی رو توی کفهی دیگه. بالای ترازو هم میگیره که نیوفته و با شتر مشغول میشه و ترتیب شتر رو میده. کارش که تموم میشه پایین میاد و وقتی داشته لباسشو مرتب میکرده میگه: بر شیطوون لعنت! توی همون لحظه یهو شیطان جلوی چشم یارو ظاهر میشه و میگه: آخه مادر قحبه، من اگر هزار سال هم فکر میکردم به عقلم نمیرسید که وسط بیابون چطوره میشه ترتیب یه شتر رو اینجوری داد، اونوقت تو به من بد بخت لعنت میفرستی؟!

بیان دیدگاه