نوشتن، گاهی دردِ بیدرمونی هست که ول نمیکنه، گاهی آرامش آوره و گاهی بیفایده. در هر حال کم لطفیه اگر بگم به زور مینویسم. نه.
نویسنده نیستم، اما نوشتن رو دوست دارم، از خیلی سال پیش. نوشتن رو از سالهای دبیرستان شروع کردم. برای خودم مینوشتم. بعد کاغذها که جمع میشد، همشون رو یکییکی دوباره از اول میخوندم و ریز ریز میکردم و میریختم سطل آشغال. همون سالها با یه هفتهنامه کار میکردم به اسم قرن بیست و یکم که قبل از شروع قرن بیست و یکم واقعی، بهرحمت ایزدی رفت. چند سال بعد، نوشتن برای مجلهی دانش یوگا و دیگران و بعد نوشتن برای مجلهی اخبار ادیان که اون هم برای مدتی، بهرحمت ایزدی رفت، در حقیقت دچار توفیق اجباری بعد از انتخابات شد.
وبلاگنویسی هم عالمی داشت که دچار سکتهی ناقص شد. بعد، شروع کردم به نوشتن داستان. داستاننویسی که بهقول قدیمیها، فعلا مشق نوشتن میکنه. بعد از حدود یک سال، اولین داستان منسجمی که نوشتم به همراه دو داستان کوتاه، شد یه مجموعه. جالبه که توی یک سال نوشتن، شد فقط شصت صفحه. بمیری! پس توی یه سال ننوشتی! بله، شما درست میگین. آخه از یکی پرسیدن خوشبختی چیه؟ گفت فاصلهی بین دو بدبختی.
در هر حال اولین مجموعه داستان هم شکل گرفت. اگر چاپ بشه، بهقول منتقدین عزیز، از اون کتابهای لاغر میشه! چه میشه کرد، منتقدین عزیز هم این معزل رو بزنن به حساب گشنگی کشیدن نویسندهای که فقط شصت کیلو وزن داره. برای چاپ داستان به هر دری زدم. پول که نباشه نمیشه عزیزم. اولش فکر میکردم نویسندهها (اونایی که داستان مینویسن) برای نوشتههاشون پول میگیرن، اما جدیدا باید یه پولی هم بدن! حق دارن این ناشرهای خارج از ایران، درد ما یکی دو تا نیست، حق دارن.
در هر حال هنوز هم مینویسم، چه داستان و چه نوشتن در مورد ادیان و فرهنگ شرق دور. نویسنده نیستم، اما نوشتن برای من شده عادتی که امیدوارم هیچوقت مجبور نشم ترکش کنم تا مرض بگیرم.
آخه نوشتن هم شد کار؟!

بیان دیدگاه