یادداشت قبلی، مدیتیشن با موزیک، یکی از نوشتههام بود که توی مجلهی دانش یوگا منتشر شد. شروع آشنایی من با دانش یوگا، به سال 82 برمیگرده. یادم هست که برای اولینبار، یکی از شمارههای این مجله رو توی انجمن موبدان تهران دیدم. اون سالها، بیشترِ وقتم به پلکیدن و پرسه زدن توی آتشکده و مراکز زرتشتیها و بهخصوص، انجمن موبدان تهران و کتابخونهی اونجا میگذشت، و گفتوگوهای ظاهرا بیپایان با موبد کورش نیکنام که اون زمان رییس انجمن موبدان تهران بود و چند سال بعد، نمایندهی مجلس شد؛ نمایندهی زرتشتیان توی مجلس شورای اسلامی.
آشنایی با دانش یوگا، باعث شد که به نوشتن، جدیتر نگاه کنم. قبل از اون، من هم مثل خیلیهای دیگه، توی دورهی نوجوونی و اوایل جوونی، مینوشتم، از شعر و قطعه گرفته تا یادداشتهایی که شبیه مقاله بود، اما ترس از ارائه و انتشار اونها، حتا در حد دوست و آشنا، منو مثل بیشتر آدمها، توی عوالم هپروت نگه داشته بود و این خیالبافیِ کلیشهای که آدم باید بشینه تا کشف بشه! البته کشف شدن، فارغ از اینکه اصلا طرف ارزش کشف شدن داره یا نه… دردی که خیلیها باهاش دست به گریبون هستن و این کشمکش، فقط زمانی به پایان میرسه که طرف، کلا کشف و کشفیات رو کنار میزاره و برای خودش هدفی قرار میده و فارغ از احوالات روزگار، پیش میره….
از اونجایی که از دوازده سالگی، کار مطالعه در مورد ادیان شرق دور رو شروع کرده بودم و توی این زمینهها تحقیق و مطالعهی منسجم میکردم، آمادهی نوشتن توی همون موضوعات بودم، و چه چیز بهتر از نوشتن در مورد بودیسم، و خصوصا ذن، که بیشترین تمرکزم روی اون بود. نوشتن اولین مقالهام تحت عنوان «تاریخچهی مختصر ذن» اولین تلاشم بود برای بیرون زدن از پیلهی انزوا و گوشهگیری، و دست بهکار شدن. وقتی برای اولین بار مقالهام رو دیدم که چاپ شده، چنان هیجانزده شدم که تمام مجلههای دانش یوگای اون ماه که دکهی روزنامهفروشی آورده بود رو کلا خریدم! بهجای اینکه مجله رو قایم کنم و شکست نفسی و این حرفا که ای بابا، حالا یه چی نوشتم دیگه، به هر کی میرسیدم، بهش یه دونه مجله میدادم و میگفتم که منم توی این شماره مطلب دارم. البته این هیجان و حس، بهمرور زمان و نوشتن و چاپ شدن مقالات بیشتر، کمرنگ و محو شد.
توی دورهی همکاریم با هیئت تحریریهی دانش یوگا، مقالههایی نوشتم و منتشر شد. باب آشنایی با آدمهای جدید و چیزهای نو، هیجانانگیز، زیبا و پر از تجربه، با نوشتن – که تنها ابزارم بود – باز شد. ماحصل سالهای همکاریهای پراکندهام با دانش یوگا، این مقالهها بود: (با ذکر این مورد که بهخاطر کار کردن برای امرار معاش، نوشتن برام کار حاشیهای محسوب میشد و نه منبع درآمد.)
تاریخچهی مختصر ذن، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 5، خرداد و تیر 1382
داستانهای ذن، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 6، مرداد و شهریور 1382
خیام و عرفان ذن، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 7، آبان و آذر 1382
دستان بودا، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 14، شهریور و مهر 1384
پیام سرمقاله، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 15، آبان و آذر 1384
مدیتیشن با موزیک، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 17، اسفند و فروردین 1385
خیزران؛ راز تهیا، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 18، اردیبهشت و خرداد 1385
بودا، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 19، تیر و مرداد 1385
گردونهی مهر در آیین بودا 1، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 20، شهریور و مهر 1385
گردونهی مهر در آیین بودا 2، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 21، آبان و آذر 1385
یوگا در بهاگواد گیتا، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 29، بهمن و اسفند 1386
در گیر و دار نوشتن، با بعضی از نشریات دیگه هم وارد همکاریهای موقت شدم. از اونجایی که مسائل مربوط به شرق دور، از ادیان و باورهای مذهبی گرفته تا فرهنگ و غیره، خیلی پرطرفدار نبود – و هنوز هم نیست – و جمهوری اسلامی هم، خیلی دلِ خوشی از این چیزها نداشت، نوشتن برای من تبدیل شد به یه مسئلهی حاشیهای. البته کار کردن برای کسب درآمد هم اجازهی جولان زیادی به من نمیداد، به این دلیل خیلی ساده که نه من و نه خانوادهام، پولدار نبودیم. از نوشتنهای متفرقه و پراکنده برای نشریات هم، عموما پولی نمیرسید، مگر هر از گاهی که سفارش مقاله میدادن و مبلغی که به دستم میرسید، یه هفتهای به باد میرفت. نوشتن، باعث شد که درهای جدیدی به روی من باز بشه. یکی از این درهای نو، پیوستنم به موسسهی گفتوگوی ادیان تهران بود که از سال 1384 تا 88 بهعنوان پژوهشگر ادیان شرق دور و عضو هیئت تحریریهی نشریهی این مرکز (ماهنامه اخبار ادیان)، همکاری داشتم و بعد از انتخابات جنجالی ایران، موسسه و محمد علی ابطحی (رییس موسسهی گفتوگوی ادیان) و کلا همهچیز ترکید!
بگذریم… اولین تجربههای رسمی نوشتن برای من، با مجلهای پیوند داشت که خوشبختانه، هنوز هم تونسته سرپا بمونه و توی هاگیر واگیرهای ایران، با سختی و مصیبت، پیش بره، مجلهی دانش یوگا، که اگر الان براشون مقالهای بفرستم، عمرن چاپ نمیکنن!
هر سال، از طرف موسسه دانش یوگا، عموما توی ماه رمضون، اعضایی که با این موسسه و مجلهاش همکاری داشتن، به افطار دعوت میشدن. روزهای خوبی بود… اینم چند تا عکس یادگاری از یه مراسم سالانه توی یکی از رستورانهای غذاهای گیاهی توی پاسداران تهران، که نه اسم جاش رو یادم هست، نه سالش رو، فقط یادمه که اون وقتا خیلی جوون بودم!