بایگانی برچسب‌ها: داستان کوتاه

مداد

زمستان سختی بود. با دو رفیق قدیمی و برادر یکی از دوستان­ مان در یک کارگاه ساخت میز تلویزیون­های ال­ سی­ دی کار می­کردم. کارمان ساخت میز با شیشه ­های ضخیم بود، به همین خاطر، دست­مان عموماً با شیشه یا تیغ و … می­برید و زخم­های ریز و درشتی، مهمان همیشگی آن­ها بود.

فضای کارگاه یک سوله­ ی صنعتی نسبتاً کوچک بود، با سقفی که برای یک سوله کوتاه به نظر می­رسید. کار از ساعت هشت صبح تا پنج بعد از ظهر بود و به خاطر بازار شب عید، گاه حجم کار آن­قدر بالا می­گرفت که تا پاسی از شب کار می­کردیم.

کارگاه، مثل بسیاری از مراکز صنعتی کوچک دیگر، نابسامان بود و امکانات خاصی نداشت. یک دستشویی کلنگی، بیرون از سوله بود و فضای داخل، با یک بخاری خانگی و یک فرگاز آشپزی قراضه که با آن چای هم درست می­کردیم کمی گرم می­شد که بیشتر دلخوشی داشت تا حرارت.

یک اتاقک کوچک بالای قسمت انبار بود و محل خوردن غذا و استراحت ظهرها، سقف­ اش آن­قدر کوتاه بود که نمی­شد صاف ایستاد. کنار انبار، یک سینک ظرفشویی زنگ زده بود و یک یخچال زهوار در رفته. سینک ظرفشویی روی یک چارچوب فلزی که با آهن قراضه جوش داده بودند سوار شده بود و زیرش یک سطل بزرگ بود که آب کثیفِ سینک در آن جمع می­شد و هر چند ساعت یک­بار باید آن را خالی می­کردیم.

ساعت­های ناهار، لحظات بسیار خوش آیندی بود، کار سخت بدنی و کمی فکری، باعث خستگی مفرط می­شد و سرمای هوا هم می­شد قوز بالا قوز. روزهای اول که در آن­جا مشغول به کار شدیم هر کس ظرف ناهارش را خودش می­ شست و کنار می­گذاشت. بعد از مدتی، یک روز که بچه­ ها دور هم نشسته بودند، قانونی گذاشتند که هر روز یک نفر شهردار شود. وظیفه­ ی شهردار این بود که نزدیک ظهر، قابلمه­ های غذا را روی بخاری بگذارد تا برای ناهار گرم شود. چای آماده کند و ظرف ­های غذای همه را بشوید و سطل زیر سینک ظرفشویی را خالی کند تا سر نرود.

هر از گاهی اتفاق می­افتاد که حواس پرتی، باعث می­شد که سطل پس مانده­ ی آب سینک سر برود و آبِ بیرون ریخته از آن، وارد انبارِ مجاور شود که برای خودش سوژه ­ای می­شد و داد سرپرست کارگاه به هوا می­رفت و چون نمی­ دانستند تقصیر کیست، همه مقصر شناخته می­شدند و دعوا مرافه­ ای راه می­افتاد. وقتی سیستم شهردار برای کارگاه مشخص شد، کارها نظم بیشتری گرفت و هر روز یک نفر مسئول بود و اگر آب سطل سر می­رفت و وارد انبار می­شد که کلی کارتن مقوایی در آن بود، همه می­ دانستند که باید یقه ­ی چه کسی را بگیرند و بقیه با فراق بال راحت ­تری کار می­کردند.

هر روز یک نفر شهردار بود و این روند در روزهای پیاپی تکرار می­شد.

سخت­ ترین و عذاب آورترین وظیفه­ ی شهردار، شستن ظرف­ها بود. به دو دلیل؛ اول آن­که بعد از خوردن غذا باید سریع می­رفت سراغ ظرف­ ها و وقت استراحت نداشت و دومین چیز که مصیبت اصلی را رقم می­زد ، شستن ظرف­ ها با آب بی­ نهایت سرد ظرفشویی بود که دست­ها را فلج می­کرد.

سرمای آب در آن روزهای سرد زمستان، به قدری شدید بود که دست­ ها به شکل وحشتناکی خشک می­شد و یخ می­زد. روزهای شهردار بودن بیشتر شبیه یک شکنجه بود و بعد از خوردن غذا، مصیبت شروع می­شد.

روند شستن ظرف ­ها با آب تگری، همچنان ادامه داشت.

بعد از گذشت یک ماه، یکی از بچه ­ها وقتی صبح به کارگاه آمد، با عصبانیت خنده­ آوری یک دستکش ظرفشویی از جیب کاپشن ­اش در آورد و کوبید روی میز کار و گفت این هم برای شستن ظرف­ ها و خلاص شدن از بدبختی! جالب بود که همه خنده­ مان گرفت از اینکه چرا زودتر به این فکر نیافتاده بودیم و همان روز اول مثلاً به جای خریدن یک سطل ماست که با ناهار می­خوردیم، یک دستکش ظرفشویی ساده نگرفتیم و یک ماه خودمان را عذاب دادیم.

به این فکر می­کردم که گاهی وقت­ها، بعضی از راه حل­ ها به قدری ساده و جلوی چشم هستند که دیده نمی­شوند و یاد این ماجرا افتادم؛ می­گویند هنگامی که « ناسا » برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آن­ ها دریافتند که خودکارهای موجود، در فضای بدون جاذبه کار نمی­کنند، چون جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی­ یابد و روی سطح کاغذ نمی­ ریزد. برای حل این مشکل، آن­ها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت، آن­ها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می­ نوشت. روس­ ها راه حل ساده­ تری داشتند، آن­ها از مداد استفاده کردند!