به ما میگفتند جنگزده، اما همه چیز به این سادگی ها نبود! خمپاره ها که آمد، خانه دیگر خانه نبود، شد بلای جان. تمام وسایل و اسباببازیها، ماند برای غارت و بعد، یکسان شدن با خاک. پدر، مادر، سه بچه، یک ماشین و دیگر هیچ، کوله بار سبک بود، نه عکسهای یادگاری و نه فرصتی برای خداحافظی. برای بعضی، دوست و آشنا و قوم و خویش، فرصت نفس هم نماند، خون ماند، خون.
شهر که بوی خون گرفت، نامش شد «خونین شهر». آن موقع من شیر میخوردم و بیخیال، آروغ میزدم گویا. به خودم که آمدم، صدای آژیر خطر بود و رادیوی کوچکی دست پدر در زیرزمین خانه ی استیجاری، جنگزده بودیم آخر! آن وقت ها گاهی به فحش میماند، مثل اینروزها که میگویند روشنفکر!
مادرم در غذا فلفل میریخت، عادت داشت. غذای مان تند بود، زبان مهمان ها میسوخت، و دل مادرم. کمتر آتش به غذا زد تا نگویند جنگزده ها، از بس که فلفل خورند افتاده اند به این روز و حال.
جنگ، خانه مان را به قول همدانی ها «خمیر» کرده بود! خمیر هم نشد، آرد شد و باد برد. کم کم که پدر روی پا ایستاد، پول توجیبی میداد برای ریختن توی قلکهای مدرسه؛ قلک نبود، نارنجک بود بی انصاف، فقط ضامن نداشت… پر میکردیم از پول خرد و هر چند وقت، پرت میکردیم وسط حیاط مدرسه، برای جبهه های جنگ. ما جنگزده بودیم و پولمان را میدادیم برای جنگی که ما را زده بود! به جای خریدن آلاسکا و جوجه و مداد! زخم خورده بودیم، زخم کاری! به ما میگفتند جنگزده! نگاه های با کنایه بود و گاه، ترحم های دلسوزانه!
دولت فخیمه ی کریمه، پول خانه خرابی که هیچ، گوز هم نداد برای جبران مافات! داشت، نداد، رفت به خیک آن هایی که ریش و پشمی به هم زده بوند. غرور پدر هم شد قوز بالا قوز، سر خم نکرد این سرو خسته حال.
بگذریم… خبرش که رسید، کشور شد غرق شادی، خرمشهر آزاد شد…
شیر که پیر شد، روباه انگولش میکند اساسی! میراث آنهایی که بی ادعا بودند، رسید به کفتارهایی که پرچمشان را ده نمکی ها و سردارهای قلابی، در دست گرفتند و چوب پرچم را کردند به ماتحت ملت! آآآآآی!! «ممدی» !! نیستی که ببینی…
خرمشهر را خدا آزاد نکرد، چون اگر میخواست آزادش کند، به بند نمیکشیدش لاکردار! خرمشهر، زادگاه من را، مردها و زن هایی آزاد کردند که خدا هم گرخید از باورشان!
پـ نـ : ممدی، همان کسی ست که خایه هایش از عمامه ی آقا بزرگتر بود! «محمد جهان آرا»، همانکه برسر مزارش، «حسین فخری» همرزم قدیمی اش خواند: ممدی نبودی ببینی…