دائو را اگر توان گفت، جاودان نیست. نام را اگر توان نامید، جاودان نیست. بینام، آغاز آسمان و زمین است؛ نامیده، هزاران هزار را مادر. بیآرزو، راز بیند؛ آرزومند، فاش؛ یگانهاند این دو نام، و این بسان تاریکیست. هزارتویی، تاریک؛ دروازهای به راز. (دفتر اول)
پیمانهی خالی، به که لبالب. تیز تیغ، کند شود. یشم و طلا، به باد رود. جار جاه و مال، مصیبت آورد. کار که پایان گرفت، کنار گیر؛ این است راه آسمان. (دفتر نه)
سی پرهی چرخ در محور، از تهی محور چرخ میچرخد. از رس آوندی ساز، از تهیست سرشاری. اتاق را درها و پنجرههایی ساز، از تهی، اتاق را ثمر است. آنچه هست را ثمری؛ آنچه نیست را سودی. (دفتر یازده)
رمز و راز شکوفید، پیش از آسمان و زمین، در خالیا و خاموشا، پیدا و ناپیدا، هزاران هزار را مادر، نامش ندانم، دائو بنامم؛ نامجویانش «بزرگ» خوانند. بزرگ است؛ روان شود، روانهی دورها، چنین است که، باز میگردد. دائو بزرگ است؛ آسمان، بزرگ؛ زمین بزرگ است؛ انسان، بزرگ؛ اکنون، چهار بزرگ جهان؛ انسان، در این میان. انسان رهرو زمین، زمین رهرو آسمان، آسمان رهرو طبیعت، طبیعت رهرو دائوست. (دفتر بیستوپنج)
تهی از خود فرزانه، سرشار دیگران. با نیکان نیکم، با بدان نیک؛ و این نیکی ناب. با پارسا مردم پارسایم، با تردامن مردم پارسا، و این پارسایی ناب. فرزانه فروتن و حیرت جهان. حیرتزده مردم؛ او، کودکانه به کار. (دفتر چهلونه)
مرگ را گریزی نیست، زندگی را نیز. گروهی همرهان زندگیند، گروهی همرهان مرگ. گروهی نگهبان زندگیند، پس همرهان مرگ. در بند زندگیند مردم. گشوده بند، از دام و دد نپرهیزد؛ در رزم، زخم بر ندارد. نه آماج نیزهها، نه صید درندگان؛ بیمرگ است. (دفتر پنجاه)
زبان بست، آنکه دانست. ندانست، آنکه گفت. روزنها بپوشان، درها ببند، تندخو نباش، گره بگشا، تندای نور بکاه، خاکسار باش؛ راز کهن، این است. فرزانه را، نه سودای دشمن، نه سودای دوست، نه آرزوی سود و زیان، نه آرزوی عزت و رسوایی؛ والاتر انسان، اوست. (دفتر پنجاهوشش)
خشونت است، خشونت خاموش. این، قانون. فرزانه، دل نیالاید، خطا را دستمایه نکند. پارسایان عیب پوشند؛ عیبجویان، گمگشته. دریا دل است، دائو؛ یار پارسایان، اوست. (دفتر هفتادونه)
(منبع: دائو دِ جینگ، برگردان هرمز ریاحی و بهزاد برکت)

