بایگانی دسته‌ها: یادداشت

موگِن

موگِن

در آستانه‌ی سی‌وچهار سالگی، اسم خودمو به «موگن» تغییر دادم… نه تغییر رسمی، بلکه یه چیز شخصی، که نه هدف خاصی پشت اون هست و نه فرار کردن از نام شناسنامه‌ای و هویت و این‌جور چیزها که هیچ مشکلی باهاشون نداشتم و ندارم، و البته با چیزی هم نمی‌خوام بجنگم. تغییری، با این پیش فرض که قرار هم نیست لزوما، دیگران منو به این اسم صدا کنن… 

این اسم رو از یکی از شخصیت‌های یه انیمیشن ژاپنی به‌نام Samurai Champloo گرفتم. داستان، روایت برخورد اتفاقی و همسفر شدن سه غریبه‌ست برای پیدا کردن یه سامورایی که بوی گل‌های آفتابگردون می‌ده. با این‌که اینجور داستان‌ها، دیگه خیلی باسمه‌ای شده و بیشترِ هم‌نسل‌های منو یاد میتی‌کومان میندازه، اما باز هم روایتِ جذابیه که مسلما خلاقیتِ سازنده‌های اثر رو نشون میده. داستان، توی دوره‌ی اِدو (Edo) اتفاق میوفته و سه تا شخصیت اصلی داره… فوو (Fuu)، جین (Jin) و موگِن (Mugen).

فوو، یه دختر پرچونه‌ی پونزده ساله‌ست که زندگی سختی داشته و دنبال یه سامورایی‌ می‌گرده که بوی گل‌های آفتابگردون می‌ده، و همین هدف، سوژه‌ی اصلی داستان می‌شه و باعث سفری با پای پیاده که توش شخصیت‌های قصه به‌مرور، پررنگ‌تر می‌شن. این وسط هم، بیننده به‌طور غیر مستقیم با فرهنگ ژاپنِ دوره‌ی «اِدو» آشنا می‌شه. البته طنز و سبک داستان، باعث شده که این روایت فرهنگی، علاوه بر این‌که کسل‌ کننده نیست، چاشنی‌ِ خلاقیت با طعم مدرنیسم هم داشته باشه. مثلا جین، عینک امروزی می‌زنه… یا یه سری جوون، وسط شهر پیداشون میشه که تیریپِ رپ و هیپ‌هاپ هستن…

جین، یه ساموراییِ بیست‌وسه‌ ساله‌اس با تمام مشخصات ظاهری و باطنیِ یه سامورایی اصیل… که البته گاهی اوقات، بی‌طاقت میشه و جنگولک‌بازی هم در میاره… وقتی این سریال رو می‌دیدم، مسلما شخصیتِ محبوب من، جین بود. کسی که آرامش وصف‌ناپذیری داره و از «راه»، خارج نمی‌شه. تا پایان داستان، جین، هم‌چنان شخصیت مورد علاقه‌ی من بود. اما خوب که برانداز می‌کنم، برای من، جین – به‌عنوان یه سمبل و نه یه کاراکترِ صِرف – بیشتر یه «شیفتگی» بود و هست.    

و اما موگِن… یه آدم داغونِ بیست ساله، که از جزیره‌ی ریوکیو (Ryukyu)، یعنی یه‌جایِ داغون‌تر از خودش اومده. جای قل و زنجیر، روی بدنش هست و قیافه‌اش هم کلا پُکیده… سواد نداره، ولگرده و البته، شمشیرزنِ قابلیه، با ذکر این مورد که شمشیرش هم مثل سبک مبارزه‌اش، کلا با روشِ معمول سامورایی‌های دوره‌ی اِدو، فرق می‌کنه، از این نظر، می‌شه گفت که مبارزه‌ی موگِن، به‌خاطر این‌که از «اصول» تبعیت نمی‌کنه، یه جورایی بی‌شرمانه‌ست. موگِن و جین، دقیقا متضاد هم هستن، هرچند گاهی، خیلی به‌هم شبیه میشن. البته برای روایت یه داستان، مسلما باید این اتفاق بیوفته تا قصه، کسالت‌آور نشه. تضاد شخصیت‌ها، مطمئنا می‌تونه باعث رونقِ داستان بشه.

موگن، یه‌جورایی به رهایی رسیده… چون خودش رو درگیر «قانون» نکرده. البته این بی‌قانونی، گاهی زننده جلوه می‌کنه و بعضی‌ وقتا کارآمد میشه. نفهمیِ موگن، جذابه… چون نفهمیِ خالصه (اون چیزی که توی ذن ازش به‌عنوانِ ندانستگی نام میبرن). وقتی فوو و جین دارن در مورد پیدا کردن سامورایی‌ که بوی گل‌های آفتابگردون می‌ده، صحبت می‌کنن و قراره همسفر بشن، موگن، فقط یه سوال می‌پرسه: «اول بهم بگین این گل آفتابگردون که درباره‌اش حرف می‌زنین، اصلا چی هست؟!»

درسته که کارکتر موگن، خیلی غلو شده‌اس، اما به‌نظرم نفهمیِ – نادانستگیِ – زیبایی داره. موگن در نگاه اول، چیزی نیست به‌جز یه بی‌شعورِ داغون، اما جالبه که این نفهم بودن، به‌تدریج جذاب می‌شه. یه چیزی شبیه شخصیت «اسداله‌میرزا» توی سریال «دایی‌جان ناپلئون» که نظرسنجی‌ها نشون داده، محبوب‌ترین شخصیت سریال بوده… جالبه که محبوب‌ترین شخصیت سریال، آدمیه بی‌قید و بند، هوسباز، هیز، شوخ، و کسی که هیچ چیزی رو جدی نمی‌گیره و اگر دستش برسه، مادر‌بزرگ شیرعلی قصاب رو هم راضی می‌کنه… شخصیت محبوبیه، به این خاطر که نه‌تنها با خودش، بلکه با دیگران هم بی‌تعارفه. نقش بازی نمی‌کنه، واضحه، و ذات خودش رو برای رضایت دیگران، سلاخی نمی‌کنه. 

هر چند بین ندانستگی و نفهمی (با مفهوم عمومی این واژه)، فرق زیادی هست، اما موگِن – جدای از کارکتر اغراق شده‌اش – منو یاد این حکایت ذن می‌ندازه:

«دوگن ذنجی» همان‌طور که از کرسیِ بلند خطابه بالا می‌رفت، گفت: «مرید ذن، هوگِن، نزد مرشدش کیشین‌ذنجی، درس می‌گرفت. روزی کیشین‌ذنجی از او پرسید: «کجا می‌روی؟»

هوگن پاسخ داد: «نمی‌دانم.»

کیشین گفت: «ندانستن، صمیمی‌ترین است.»

و ناگهان، هوگن، به ساتوری (بیداری) رسید.

 

حکایت موگِن، روایت انسانیه که شبیه دیگران نیست، و از همه جالب‌تر این‌که، هیچ تلاشی هم نمی‌کنه تا شبیه دیگران بشه. اون، خالصه و شاید به‌همین خاطره که از نظر من، دوستداشتنیه. حتا اگر بد هم باشه، بد بودنش، واقعیه و ادا و شکلک نیست. موگِن، اصیله، یا بهتره بگم، اصله جنسه!

وقتی سه قهرمان داستان، برای چند روزی توی یه معبد ذن مستقر میشن، تنها کسی که از استاد ذن، کتک می‌خوره، موگن‌ـه. و البته تنها کسی هم هست که مستقیما از کمک استاد، بهره‌مند میشه؛ بدون این‌که حتا خودش هم متوجه این مسئله بشه.

موگن هم مثل خیلی از شخصیت‌های کارتونی و واقعی، نقطه ضعف‌های خاص خودش رو داره. قانون و عرف اجتماعی، کلا نه براش مهمه و نه تلاش می‌کنه باهاش هماهنگ بشه. عموما از طرفِ خلافکارها مورد حمایت قرار می‌گیره یا بهش پیشنهادهایی میشه که بیوفته توو کار خلاف. قیافه که غلط‌اندازه، بی‌قانونی هم باعث میشه برای خلافکارها، شخصیت محبوبی باشه. اما فکر می‌کنم که بی‌قانونی موگن، ضدّ قانون نیست، بلکه یه‌جور عدم وابستگی به قید و بندهای متعارفه که این رها و نامحدود بودن، از منبع «ندانستگی» بیرون میاد، و نه نادانی یا زرنگ‌بازی.

موگن در واقع، قانون‌گریز نیست، بلکه اصلا نمی‌دونه «قانون» چی هست.

ذهنِ موگن، به‌خاطر این‌که از دانش محروم بوده – چون در دسترسش نبوده – مجبور شده از درونِ خودش استفاده کنه، شاید برای همین، با وجود این‌که عرف جامعه، قانون من‌درآوردی اون رو نمی‌پذیره و حتا اونو مورد شماتت هم قرار می‌ده، اما این قانونِ من‌درآوردی (که البته چارچوب و محدودیتی نداره و در واقع، نه‌–قانون هست)، به‌قدری خالص و بی‌پرده‌ و ذاتیه که شاید حس حسادت مخاطبش رو موجب بشه، شاید همون حسی که در وجود منِ نوعی، ایجاد شده. البته منظورم از حسادت، تبدیل شدن به موگن نیست، بلکه دیدن چیزیه انقدر قدرتمند که می‌تونه باعث به‌وجود اومدن این سوال توی ذهن من نوعی بشه که «آیا می‌شه حداقل یه کم، وحشی‌تر و ژولیده‌تر بود؟» 

من، موگن (ذاتِ موگن) رو دوست دارم. این حسِ ژولیدگی و بی‌پروایی رو. چه در ظاهر، و چه در باطن. شخصیتش یه جورایی به «زوربا» شباهت داره، البته یه‌کم وحشی‌تر (بدوی‌تر). ندانستگیِ موگن رو دوست دارم. ندانستگی‌ای اونقدر عمیق و ذاتی، که باعث خلق یه واژه، مابین هزاران هزار واژه‌ی دیگه میشه و البته این کلمه، هیچ محدودیتی نداره چون «موگن»، یعنی «بی‌نهایت».

به‌نظرم خوبه که اسم آدم، نامحدود باشه، اونم به زبون جاپونی…  🙂

 


دانش یوگا

 

یادداشت قبلی، مدیتیشن با موزیک، یکی از نوشته‌هام بود که توی مجله‌ی دانش یوگا منتشر شد. شروع آشنایی من با دانش یوگا، به سال 82 برمی‌گرده. یادم هست که برای اولین‌بار، یکی از شماره‌های این مجله رو توی انجمن موبدان تهران دیدم. اون سال‌ها، بیشترِ وقتم به پلکیدن و پرسه زدن توی آتشکده و مراکز زرتشتی‌ها و به‌خصوص، انجمن موبدان تهران و کتابخونه‌ی اونجا می‌گذشت، و گفت‌و‌گوهای ظاهرا بی‌پایان با موبد کورش نیکنام که اون زمان رییس انجمن موبدان تهران بود و چند سال بعد، نماینده‌ی مجلس شد؛ نماینده‌ی زرتشتیان توی مجلس شورای اسلامی.

آشنایی با دانش یوگا، باعث شد که به نوشتن، جدی‌تر نگاه کنم. قبل از اون، من هم مثل خیلی‌های دیگه، توی دوره‌ی نوجوونی و اوایل جوونی، می‌نوشتم، از شعر و قطعه گرفته تا یادداشت‌هایی که شبیه مقاله بود، اما ترس از ارائه و انتشار اون‌ها، حتا در حد دوست و آشنا، منو مثل بیشتر آدم‌ها، توی عوالم هپروت نگه داشته بود و این خیالبافیِ کلیشه‌ای که آدم باید بشینه تا کشف بشه! البته کشف شدن، فارغ از اینکه اصلا طرف ارزش کشف شدن داره یا نه… دردی که خیلی‌ها باهاش دست به گریبون هستن و این کشمکش، فقط زمانی به پایان میرسه که طرف، کلا کشف و کشفیات رو کنار میزاره و برای خودش هدفی قرار میده و فارغ از احوالات روزگار، پیش میره….

از اونجایی که از دوازده سالگی، کار مطالعه در مورد ادیان شرق دور رو شروع کرده بودم و توی این زمینه‌ها تحقیق و مطالعه‌ی منسجم می‌کردم، آماده‌ی نوشتن توی همون موضوعات بودم، و چه چیز بهتر از نوشتن در مورد بودیسم، و خصوصا ذن، که بیشترین تمرکزم روی اون بود. نوشتن اولین مقاله‌ام تحت عنوان «تاریخچه‌ی مختصر ذن» اولین تلاشم بود برای بیرون زدن از پیله‌ی انزوا و گوشه‌گیری، و دست به‌کار شدن. وقتی برای اولین بار مقاله‌ام رو دیدم که چاپ شده، چنان هیجان‌زده شدم که تمام مجله‌های دانش یوگای اون ماه که دکه‌ی روزنامه‌فروشی آورده بود رو کلا خریدم! به‌جای این‌که مجله رو قایم کنم و شکست نفسی و این حرفا که ای بابا، حالا یه چی نوشتم دیگه، به هر کی می‌رسیدم، بهش یه دونه مجله می‌دادم و می‌گفتم که منم توی این شماره مطلب دارم. البته این هیجان و حس، به‌مرور زمان و نوشتن و چاپ شدن مقالات بیشتر، کمرنگ و محو شد.

توی دوره‌ی همکاریم با هیئت تحریریه‌ی دانش یوگا، مقاله‌هایی نوشتم و منتشر شد. باب آشنایی با آدم‌های جدید و چیزهای نو، هیجان‌انگیز، زیبا و پر از تجربه، با نوشتن – که تنها ابزارم بود – باز شد. ماحصل سال‌های همکاری‌های پراکنده‌ام با دانش یوگا، این مقاله‌ها بود: (با ذکر این مورد که به‌خاطر کار کردن برای امرار معاش، نوشتن برام کار حاشیه‌ای محسوب می‌شد و نه منبع درآمد.)  

تاریخچه‌ی مختصر ذن، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 5، خرداد و تیر 1382

داستان‌های ذن، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 6، مرداد و شهریور 1382

خیام و عرفان ذن، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 7، آبان و آذر 1382

دستان بودا، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 14، شهریور و مهر 1384

پیام سرمقاله، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 15، آبان و آذر 1384

مدیتیشن با موزیک، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 17، اسفند و فروردین 1385

خیزران؛ راز تهیا، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 18، اردیبهشت و خرداد 1385

بودا، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 19، تیر و مرداد 1385

گردونه‌ی مهر در آیین بودا 1، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 20، شهریور و مهر 1385

گردونه‌ی مهر در آیین بودا 2، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 21، آبان و آذر 1385

یوگا در بهاگواد گیتا، دوماهنامه دانش یوگا، شماره 29، بهمن و اسفند 1386

 

در گیر و دار نوشتن، با بعضی از نشریات دیگه هم وارد همکاری‌های موقت شدم. از اونجایی که مسائل مربوط به شرق دور، از ادیان و باورهای مذهبی گرفته تا فرهنگ و غیره، خیلی پرطرفدار نبود – و هنوز هم نیست – و جمهوری اسلامی هم، خیلی دلِ خوشی از این چیزها نداشت، نوشتن برای من تبدیل شد به یه مسئله‌ی حاشیه‌ای. البته کار کردن برای کسب درآمد هم اجازه‌ی جولان زیادی به من نمی‌داد، به این دلیل خیلی ساده که نه من و نه خانواده‌ام، پولدار نبودیم. از نوشتن‌های متفرقه و پراکنده برای نشریات هم، عموما پولی نمی‌رسید، مگر هر از گاهی که سفارش مقاله می‌دادن و مبلغی که به دستم می‌رسید، یه هفته‌ای به باد می‌رفت. نوشتن، باعث شد که درهای جدیدی به روی من باز بشه. یکی از این درهای نو، پیوستنم به موسسه‌ی گفت‌و‌گوی ادیان تهران بود که از سال 1384 تا 88 به‌عنوان پژوهشگر ادیان شرق دور و عضو هیئت تحریریه‌ی نشریه‌ی این مرکز (ماهنامه اخبار ادیان)، همکاری داشتم و بعد از انتخابات جنجالی ایران، موسسه و محمد علی ابطحی (رییس موسسه‌ی گفت‌و‌گوی ادیان) و کلا همه‌چیز ترکید!

بگذریم… اولین تجربه‌های رسمی نوشتن برای من، با مجله‌ای پیوند داشت که خوشبختانه، هنوز هم تونسته سرپا بمونه و توی هاگیر واگیرهای ایران، با سختی و مصیبت، پیش بره، مجله‌ی دانش یوگا، که اگر الان براشون مقاله‌ای بفرستم، عمرن چاپ نمی‌کنن!

هر سال، از طرف موسسه دانش یوگا، عموما توی ماه رمضون، اعضایی که با این موسسه و مجله‌اش همکاری داشتن، به افطار دعوت می‌شدن. روزهای خوبی بود… اینم چند تا عکس یادگاری از یه مراسم سالانه توی یکی از رستوران‌های غذاهای گیاهی توی پاسداران تهران، که نه اسم جاش رو یادم هست، نه سالش رو، فقط یادمه که اون وقتا خیلی جوون بودم!