بایگانی ماهانه: فوریه 2012

پارسی­گویی و آش گوزآب

پارسی­گویی، فقط گفتن  درود و بدرود نیست!

من به شخصه با پدیده­ ای به نام «پارسی­گویی» موافق هستم، البته تا حدودی. این حدود رو در حقیقت عواملی مثل سواد ادبی، هدف از پارسی­گویی و انگیزه ­های جانبی تشکیل میده. در هر حال اینو مطمئنم که پارسی­گویی، فقط گفتن درود و بدرود نیست! کم نیستن جوون­ های خیلی خوبی که با علاقه­ ی زیاد درود و بدرود رو محکم و قوی می­گن، اما متاسفانه توی عمرشون نه شاهنامه خوندن، نه مثنوی معنوی و گلستان و بوستان و غیره، نه اوستا و گات­ها، و نه حتی چار تا کتاب ادبی معاصر رو. پس این سوال پیش میاد که با چه پشتوانه­ ی درونی به سمت پارسی­گویی پیش میرن؟ 

در حال حاضر، به این علت ساده که برای چند نشریه می­ نویسم، سعی می­ کنم پارسی­گویی رو تا حد زیادی رعایت کنم، هر چند کار به ظاهر راحت و در باطن سختیه!

من گاهی این تلاش مضاعف برای گفتن «درود» و «بدرود» در مکالمه­ های روزمره و یا استفاده از کلمه ­هایی که (پ، ژ، گ، چ) دارن در متن­های نوشتاری رو واقعا نمی­تونم درک کنم. اگر هدف، حذف لغت­های عربی از زبان و جایگزینی اون­ها با واژه­ های پارسی هست، پس باید همه جانبه باشه. شاید به نظر شما عجیب باشه، اما برای نمونه می­تونم بگم اگر قرار باشه ما خیلی شدید «پارسی­گویی» کنیم، بعضی وقتا به مشکل برمی­خوریم. برای مثال به معنی واژه ­ی پارسی «گوز» دقت کنید:

گوز: گردکان را گویند. (گردو) – فرهنگ دهخدا

ز زیتون و از گوز و از میوه دار

که هر مهرگان شاخ بودی به بار

(فردوسی)

 و یا :

گوزبازی: گردکان بازی .(گردو بازی) – فرهنگ دهخدا

شاید به ظاهر خنده ­داره، و یا حتا به نظر شما خیلی مته به خشخاش زدن باشه، اما حقیقت اینه که یه سری از واژه ­های اگر نگیم کهن، بگیم قدیمی، امروز معنای خودشون رو به شکل قبل از دست دادن. امروز اگر کسی پیرو پارسی­گویی هست، باید بره توی میوه­ فروشی و بگه: « درود بر شما، چهره­ ای گشاده خواهم داشت اگر یک کیلو گوز بهم بدین» (به جای این­که بگه: سلام، لطفا یه کیلو گردو بدین.) و یا به دوست خودتون بگین:«درود، میای بریم گوزبازی؟» ( به جای سلام، میای بریم گردو بازی؟) البته قبول دارم که این بازی، توی شهرها به شدت منقرض شده!

و یا:

گنبد گوز: کنایه از آسمان است. – فرهنگ دهخدا

گوزاب: آشی را گویند که از گوشت و برنج و نخود و گردکان پزند. (برهان ) (آنندراج ). از: گوز (گردو) + آب. – فرهنگ دهخدا

نتوان ساخت از کدو گوزاب / نه ز ریکاسه جامه ٔ سنجاب

خُب، حالا ممکنه بگین چرا گیر دادم به این واژه، خُب کلا گردو نمی­خریم! قبول. اما واژه ­های زیادی هست که زمانی توی فرهنگ سنتی ما وجود داشته و اگر به فکر احیای زبان پارسی هستیم، باید همه ­ی واژه­ ها رو مد نظر قرار داد. بعضی از این واژه ­ها امروز معنی دیگه ­ای پیدا کردن و خیلی از اون­ها هم دیگه کاربردی نیستن.

به نظر می­رسه ما قبل از این­که به فکر حذف بعضی واژه­ ها و جای­گزینی اونا با واژه­ های پارسی باشیم، باید ترس زبانی خودمون رو اصلاح کنیم. من متخصص زبان نیستم، اما خیلی ساده ­اس که ببینیم توی گذر زمان، خیلی از واژه­ هایی که توی جامعه ­ی ما به راحتی بیان می­شده و حتی بزرگانی مثل مولوی و سعدی هم از اون­ها استفاده می­کردن، هر روز دارن از فرهنگ عامیانه، فاصله می­گیرن و به جای اون­ ها هر روز داره کلمه­ های جدیدی جایگزین می­شه که زبان پارسی رو به گره خوردن بیش­تر نزدیک می­کنه.

به­ طور مثال برای واژه ­ی آلت تناسلی، هر روز یک معادل عمومی جدید تولید می­شه؛ بیل­بیلک، ماسماسک، شوشول، دسته، مازماله، چیز، فلان، پیروز، شاکلید و غیره. به نظر می­رسه که ادبیات نگارشی و کلامی ما، بیش­تر از اون چیزی که تصور می­کنیم، داره از هم فاصله می­گیره و شاید این در آینده عاقبت خیلی خوشی نداشته باشه. برای نمونه می­تونین ببینین که نرم­ افزارهای ترجمه، موقع ترجمه­ ی فارسی به انگلیسی، به شدت گه گیجه می­گیرن! در حالی که یه متن آلمانی رو خیلی راحت­تر و درست­تر ترجمه می­کنن.

توی دنیایی که فرهنگ­ها دارن هر روز به هم نزدیک­تر می­شن و فرهنگ جهان­ وطنی رو به گسترش هست، احیای زبان پارسی با هدف و نیت انتقام از عرب­ها، فکر نمی­کنم کار خیلی درستی باشه! اگر هدف احیای زبانی، حفظ بن­مایه و زیرساخت­ های فرهنگی قومی باشه، خیلی هم عالیه، اما توی دنیایی که مردم دارن به سمت زبانی مشترک پیش می­رن، پافشاری بیش از حد به پارسی­گویی، ما رو از هزار و چهارصد سال پیش هم عقب­ تر نمی­بره؟!

میانگین متوسط مطالعه­ ی 2 دقیقه در روز برای هر ایرانی، مصیبتی هست که بیش­تر از هر چیز، زبان پارسی رو در خطر نابودی قرار می­ده. 

احیای زبان پارسی، نه کار منه و کار یه نفر که مثل سوپرمن بیاد و همه چیز رو اصلاح کنه، این یه کار گروهی از طرف یه مجموعه­ ی متخصص رو می­طلبه که به جای تولید واژه­ های مضحکی مثل رایانه، کارانه، پایانه، یارانه و غیره، فکر درست و درمونی بکنن و بعد، ملت شهیدپرور هم وارد عمل بشن. باید بپذیریم که بعضی واژه­ های نوظهور، چه بخوایم و چه نخوایم، تولید ما نیستن. کامپیوتر رو ما درست نکردیم که واسه خودمون اسم براش تولید کنیم. به­ طور مثال، توی غرب به جای واژه­ ی «سماع» جایگزینی نذاشتن، چون تولید خودشون نبوده و از عرفان صوفیه گرفته شده و همه جا از کلمه­ ی انگلیسی «sama» استفاده می­کنن. گاهی هم پارسی­گویی به جای اصلاح، دوباره کاری می­کنه، به طور مثال به جای «ایمیل» از کلمه­ ی «پست الکترونیک» استفاده می­کنن که هم «پست» و هم «الکترونیک»ش، هر دو فرنگی هست!

جمله­ ای از دالایی لاما رو گاهی با خودم تکرار می­کنم، «به استقبال تغییرات برو، ولی ارزش­هایت را از دست نده.»

این همون چیزیه که ما نیازمندش هستیم، «تغییر، با حفظ ارزش­ها» و نه فقط «حفظ ارزش­ها»، فقط به این دلیل خیلی ساده که باید به خودمون یادآوری کنیم که با وجود گذشته­ ی تاریخی کهن و افتخار آمیز، فردایی هم وجود داره، فرداها و پس­ فرداهایی هم توی کار هست، هرچند توی دوره­ ی معاصر، تاریخ و فرهنگ کهن سرزمین­ها، دیگه فقط برای خودشون نیست، بلکه یه میراث جهانی محسوب می­شه. دیوار بزرگ، پاسارگاد و اهرام، دیگه فقط مال چینی­ ها و ایرانی­ ها و مصری­ ها نیست، بلکه برای همه ­ی انسان­های دنیاست. در حالی که مردم دنیا دارن به سمت دو زبانی شدن – زبان خودشون و تکلم به یه زبان دیگه- پیش می­رن، احیای زبان پارسی، کاری بود که باید سال ­ها پیش انجام می­گرفت و نگرفت و البته هیچ­وقت هم دیر نیست.    

در هر حال، ما گاهی بیش­تر از اون چیزی که باید و شاید، از ادبیات خودمون وحشت می­کنیم!


عکاسی و دنیای مدرن

 

خاطرم هست که چند سال پیش، مقاله‌ای خوندم از سمیرا مخلباف که در واقع یادداشت یه سخنرانی توی کن 2000 بود. سمیرا در مورد انقلاب دیجیتال و آینده‌ی سینما صحبت کرده بود که خُب من زیاد سر در نمی‌آوردم و هنوز هم خیلی سواد فهمیدنش رو ندارم.

موضوع در مورد دوربین‌های دیجیتال و آغاز قرنی بود که توی اون، هر کس می‌تونه با ساده‌ترین ابزار، یه فیلم‌ساز بشه! سمیرا توضیح داده بود که: «می‌توان تصور کرد که با انقلاب دیجیتال، ابتدا مرگ متخصصین فرا می‌رسد؛ چرا که تکنیک همگانی می‌شود و استفاده از آن در حد باز کردن دگمه‌های پیراهن شخصی خواهد شد و سپس مرگ سانسور فرا می‌رسد؛ چرا که عرضه آثار، مستقیم و شخصی خواهد شد و کامپیوتر هر خانه‌ای، هر انسانی را، به خانه همه انسان‌های کره زمین مربوط می‌سازد و سپس نوبت مرگ سرمایه می‌رسد. اما آیا ازدیاد مؤلف، در حد همگانی و بشری، به مرگ خود مؤلف منجر نخواهد شد؟» و البته در این خصوص شرح مفصلی هم داده بود…

یادم میاد که توی دوره‌ی نوجوونی، یکی از دوستام یه دوربین (ZENITH 122) خرید. اون‌وقت‌ها، عکس گرفتن، عموما در حد عکس‌های خانوادگی خلاصه می‌شد و جوجه‌کباب سیزده به‌در! از همون زمان بود که علاقه‌ی نیم‌بندی به عکاسی پیدا کردم. با مختصر پولی که جمع کردم، یه دوربین (ZENITH 12xp) دست دوم خریدم از یه سمساری، در واقع دوربین نبود، کلنگ بود!

به این خاطر که باید از نگاتیو استفاده می‌کردم، عکس گرفتن برام کاملا وحشتناک بود. پول نگاتیو و هزینه‌ی چاپ اون برای آدم کاملا ناشی و بی‌تجربه‌ای مثل من، باعث می‌شد که عکس گرفتن، سخت‌تر بشه…

سال‌ها بعد، با اومدن دوربین‌های دیجیتالی، عکس گرفتن، به کار ساده‌ای تبدیل شد. البته منظورم عکاسی حرفه‌ای نیست، بلکه عکاسی روزمره با کمترین تخصص و دانش، فقط با فشار دادن یه ماسماسک و اگر خوشت نیومد، ده تا دیگه بگیر و بعدا فایلش رو حذف کن! دوربین زِنیتِ خسته حال، سال‌ها همراه من بود و یه روز مُرد، یعنی از کار افتاد و به هر مغازه‌ی عکاسی هم که رفتم و در مورد تعمیرش صحبت کردم، طرف نیم ساعت بهم خندید.

عکس گرفتن رو سال‌ها بعد، با موبایل دوباره ادامه دادم. از واژه‌ی عکس گرفتن استفاده می‌کنم و نه عکاسی، چون به نظرم این دو تا با هم فرق دارن.

هنوز هم عکس می‌گیرم و خیلی دوست دارم که این کار رو به شکل آکادمیک یاد بگیرم و البته یه دوربین درست و حسابی هم داشته باشم که فعلا با اوضاع این جیب خالی، امکان‌پذیر نیست. اما به هر حال، به‌نظرم عکس گرفتن کار جذاب و لذت‌بخشیه.

توی جهان امروز، با کمرنگ‌تر شدن مرزها و نزدیک‌تر شدن انسان‌ها به هم از طریق رسانه‌های عمومی و اینترنت، گویا زبان انسان‌ها هم داره تغییر شکل پیدا می‌کنه و به‌نظرم «عکس» داره زبان مشترک گسترده‌تری نسبت به قبل می‌شه.

امروز جرئت کردم و توی سایت flickr عضو شدم! جهان داره پیش میره و گاهی، این تکنولوژی باعث آزار میشه و گاهی هم باعث شادی. در هر حال از این‌که با دوستان غیر فارسی زبانم، به جز زبان انگلیسی، می‌تونم با زبان «عکس» صحبت کنم، خوشحالم. هر چند نمی‌دونم این مکالمه، به کجا ختم میشه….