ردیفی که من نشسته بودم، هفت صندلی داشت. من از سمتِ راست، نفر اول بودم، نزدیک راهرو. او کنار من نشسته بود، پدر و مادرش بغل دستش، و سه برادر قد و نیمقدش هم شده بودند واگنهای آخری این قطار که میرفت به مقصد موسیقی و ایستگاه میان نُتها.
سالن، شلوغ بود. اجرای دومِ یک روزهی گروه «موسا»؛ یک گروه موسیقی سنتی ژاپنی که بعد از گشت و گذار و اجرای کنسرت در چند کشور، رسیده بود ایران، تهران. دو اجرا در یک شب؛ همین.
خبر این کنسرت را از بچههای ایرانی سفارت ژاپن شنیده بودم. آنوقتها، بعضی روزها میرفتم سفارت، عضو کتابخانه بودم و لای کتابهای آنجا برای خودم شلنگتخته میانداختم، کتابهایی به سه زبان؛ انگلیسی، ژاپنی و چند قفسه کتابهای فارسی در مورد ژاپن و تک و توکی هم کتابهای بیربط.
آنوقتها زبان ژاپنی هم میخواندم. همه فکر میکردند و میگفتند که احمق هستم، اما بهنظرم تازه سر عقل آمده بودم. اسم معلم زبان ژاپنیام رضا بود. چند وقتِ بعد، فهمیدم که با مسئول کتابخانهی سفارت ژاپن، نامزد است، یا شاید هم دوست. به هم میآمدند. نمیدانم چرا دوست داشتم ازدواجشان را ببینم. جفتشان ایرانی بودند، هر دو فارغالتحصیل زبان ژاپنی، هر دو نیم وجودی داشتند شبیه مردم سرزمین آفتاب تابان. آرام بودند، پرحوصله و بیحاشیه.
شاید به همین خاطر بود که یک سال بعد، وقتی مسئول کتابخانهی سفارت را در نمایشگاه کتاب تهران در غرفهی ژاپن دیدم و احوالپرسی کردیم، از حال رضا پرسیدم. گفت که ازدواج کردند و این بهترین خبری بود که آن سال شنیدم، آنهم در نمایشگاه کتابی که از محل همیشگیاش منتقل شده بود مصلای امام، جایی که فقط یک ساعت چرخیدم و حالم بد شد از آن آشفته بازار.
رضا چند روز قبل از کنسرت، خبرش را به من داده بود، سر کلاس درس. وارد سالن که شدم، ردیف را پیدا کردم. شمارهی ردیف و صندلی، روی بلیت بود. افتاده بودم وسط یک خانوادهی به تمام معنا ژاپنی. شمارهی صندلیام، این خانوادهی چشمبادامی را دقیقا نصف میکرد. یک مرد و یک زن، با چهار بچه. پدر از راه رسید و شمارهی صندلیها را کنترل کرد. من نشسته بودم سر جای اصلیام، وسط ردیف.
بلند شدم. مگر میشود ادب ژاپنیها را دید و بلند نشد. پدر خانواده، با لبخند و چند کلمه انگلیسی گفت که اگر ممکن است جابهجا شوم. قبل از گفتن، خودم تکان خورده بودم و داشتم میرفتم سرِ ردیفِ صندلیها. زن و مرد، میانسال بهنظر میرسیدند، با سه پسر و یک دختر. همگی نشستیم روی هفت صندلیِ ردیفمان در سالن کنسرت.
دخترک نشست کنار من، پدرش کنار او ، مادر و سه پسر کوچکِ قد و نیم قد هم، ردیف را تکمیل کردند.
دخترک ده یازده ساله بهنظر میرسید، یا شاید هم کوچکتر. صورتش کمی کشیده بود، چشمهای بادامی و تیره داشت، با لبخندی نخودی روی لبش. موهای مشکی و نسبتا بلندی داشت. نیمنگاهی به صورت صاف و کودکانهاش انداختم. نمیدانم چرا آنموقع با دیدنش، دوست داشتم که پدر باشم؛ پدری که هنوز زن نداشت.
لبخند ملایمی زدم و به من نگاه کرد. وقتی جواب لبخندم را داد، دندانهای خرگوشیاش زد بیرون. کاش هویج بودم و نفلهام میکرد!
کنسرت شروع شد، دقیقا سر ساعت. طبق معمول، بعضی از ایرانیها دیر رسیدند و هی چراغ قوه بود که راه باز میکرد و نظم نتها آشفته میشد از این بینظمی هموطنان.
کنسرت، دو اجرا داشت، هر دو در یک شب، با فاصلهی زمانی حدودا دو سه ساعت، دقیق یادم نیست. بلیت من برای اجرای دوم بود. رضا و نامزدش اجرای اول رفته بودند. بدم نمیآمد کنار آنها بودم و با دیدنشان که با هم ژاپنی حرف میزدند و صدایشان موقع صحبت کردن بهسختی شنیده میشد، مینشستم و از اینکه نمیفهمم چه به هم میگویند، خوشحال میشدم؛ حضورشان کفایت میکرد.
اجرا دو قسمت داشت. اگر حافظهام اشتباه نکند، در هر بخش، چهار قطعه نواخته شد، با یک تنفس پانزده دقیقهای یا شاید هم بیست دقیقه. تمام جزییات روی یک کاغذ راهنما بود. اسم قطعهها با مختصر شرحی در موردشان، ساعت شروع، ساعت تنفس و زمانِ پایان برنامه. همه چیز روی نظم ژاپنیاش پیش رفت.
دخترک همچنان کنار من بود. پدرش با یک دوربین داشت فیلمبردای میکرد از صحنه. نورها گاهی خاموش و خفیف میشد و گاه، کل سالن میدرخشید از هیجان و نور و صوت سازهای کوبهای؛ تایکو (Taiko).
پیش از هر اجرا، یکی از نوازندهها، مختصر شرحی میداد از حال و هوای قطعه. قطعه که نه، خودِ اصلِ جنس.
ساعتِ تنفس که اعلام شد، نیمی از سالن هجوم برد بیرون. من بلند شدم و کمی هیکلام را تاب دادم. برای دیدن کنسرت، سی کیلومتر راه آمده بودم، با یک تاکسی فکسنی، از اتوبانی که به آن میگفتند قربانگاه تهران-کرج؛ به این اصطلاح معروف بود.
دخترک که بلند شد تا با سه برادرش پی شر برود، یادم افتاد که چند کلمهای ژاپنی هم بلدم. با رضا چند جلسهای بود که رسیده بودیم به مکالمه، بعد از رد شدن از کوه حروف ژاپنی؛ هیراگانا، کاتاکانا و شروع نوشتن اعجوبههایی بهنام کانجی.
سلام کردم، به ژاپنی. انگار مجبورم کرده بودند. چشمهای بادامیاش برق میزد. جواب داد. بعدها فهمیدم که این ملت، مثل ما زیاد سلام و احوالپرسی ندارند و یکراست میروند سرِ اصل مطلب.
با پدر خانواده چند کلمهای انگلیسی رد و بدل شد. خوشحال بودم که انگلیسیاش از من بهتر نیست.
از دخترک اسمش را پرسیدم، جواب داد. من هم اسم خودم را گفتم و بعد از آن، او نخودی خندید. میدانستم برای چه میخندد. خودم هم کِرم داشتم. مکالمه به پایان رسید. یک مکالمهی ژاپنی، هر دو طرف خودشان را معرفی کردند و این یک گفت و گوی خوب بود. تازه به نفعم شد، چون اگر بیش از این کِش پیدا میکرد، کم میآوردم و تِرمال میشد قضیه از سر تا ته. دخترک دوید و از لای صندلیها رفت سراغ برادرهایش برای شیطنت؛ البته به سبک آرام ژاپنیوار.
بخش دوم کنسرت، بعد از تنفس شروع شد، درست سر ساعت، سر دقیقه. چهل پنجاه هموطن کرواتی و ژیگول، مانده بودند بیرون، حتما فکر میکردند که کنسرت هم مثل پروازهای ایران اِیر و هزار کار دیگر، با تاخیر انجام میشود. دریغ که همه چیز سر برنامه بود. باز هم چراغ قوه و صدا و واویلای جمعیتِ دیر رسیده به سالن، با تمام این اوصاف، نتوانست بریند به موسیقی سحر انگیز.
دخترک باز هم کنار من لنگر انداخت. نیناسی بود برای خودش! نتها که در فضا جاری شد، دیگر نه دخترک بود و نه سه پسر قد و نیمقد و پدر مادرشان، نه هموطنهایی که خرت و خرت چیپس میخوردند و با هم صحبت میکردند. همه چیز برایم محو شد. صدای شامیسن (shamisen) و کوتو (koto) که در هم آمیخت، سحر شدم. افسون موسیقی بود، فراتر از زمان و مکان. نیازی به هیچ کلامی نبود و هیچ کلامی هم نبود؛ زمان محو شد.
قطعهها که به پایان رسید و کف زدنها و سوتهای بلبلی ته کشید، سالن هم رفته رفته خالی شد. من هنوز مسحور بودم. خانوادهی بغل دستیام لای جمعیت محو شده بود و دخترک ناپدید.
کاش دوباره اسمش را به من میگفت و من باز اسمم را برایش میگفتم تا ریز بخندد. کاش باز هم میگفت که اسمش «هوتارو»ست و من باز میگفتم اسمم «علی»ست. راستی، «علی» نه! «آری». ساده است، ژاپنیها حرف «ل» ندارند و بهجای آن از حرف «ر» استفاده میکنند؛ پس اسم من با تغییر زبانی خاص خودش، به ژاپنی میشود «Ari».
هوتارو رفت. مثل ذره نوری که ناگهان درخشید و بعد، لای سیاهی گم شد. نمیدانم چرا، اما چشمهای آن دخترک، هیچوقت از یادم نرفت. دختر کوچکی که اسمش هوتارو بود، در ژاپنی یعنی کرمشبتاب، دخترکی که بعد از گفتن اسمم، نخودی خندید. میدانستم چرا. اسم من در زبان ژاپنی، میشود «آری»، یعنی مورچه !
*********

بیان دیدگاه