چند سال پیش، میخواستم یه کتاب چاپ کنم. کتابی در مورد مفاهیم حالتهای دست توی مجسمهها و تصاویر بودا. مثل بقیهی کارام، هیچوقت بهشکل کتاب چاپ نشد و بهصورت مقاله یا توی سایت منتشر شد. دو نوشتهی بلند دیگه رو، تونستم به صورت کتاب الکترونیکی در بیارم و بذارم توی همین وبلاگ برای دانلود، اما اون نوشته رو نتونستم، چون اولین کارم بود و فایل کامپیوتری نداشت و دستنوشتههاش هم موند ایران برای خاک خوردن. دوست داشتم نوشتههام بهصورت کتاب در بیاد، نشد، اما تلاش برای چاپ کردنش هم ماجراهایی داشت.
از این بابت که چاپ نشد به هیچ عنوان ناراحت نیستم. خیلیها مثل من هستن که برای چاپ کردن نوشتهی خودشون، امکانات ندارن. بگذریم. وقتی برای معرفی نوشتهام با دفتر چند انتشاراتی تماس میگرفتم، با هزار مصیبت بهم وقت میدادن؛ برای هفتهی آینده، ده صبح. باشه.
بعد که میرفتم دفتر انتشارات مورد نظر، نیم ساعت معطل میشدم. بعد هم از خود مدیر انتشارات خبری نمیشد و معاون یا یکی از پرسنل اونجا، با هزار ناز و گوز، برای دیدن کار میاومد. عذرخواهی میکرد که سرشون شلوغه! کار رو میگرفت، اسم و شماره تلفن رو یادداشت میکرد و میگفت که با شما تماس میگیریم.
تماس، به خاطرهها میپیوست. بنابراین مجبور میشدم بعد از چند هفته یا چند ماه، خودم باهاشون تماس بگیرم. بعد از کلی وصل شدن از این شماره به اون شماره و اینکه اصلا ما همچین چیزی از کسی نگرفتیم و فردا زنگ بزنید، کار به فرداها میکشید. بعد هم دوباره میگفتن بیا دفتر. باز هم همون بساط قبلی. نیم ساعت نگاه کردن به دیوار. بعد یکی از پرسنل میاومد و کار رو میذاشت جلو و میگفت برای چاپ خوب بهنظر میرسه، اما…. جملههایی که میشنیدم عموما توی قالبهای یکسان بود و احتمالا هنوز هم هست:
«باید با انتشارات شریک بشین، یک میلیون تومن بدین تا کتاب چاپ بشه.» (منم که بچه مایهدار! این جیبم به اون جیبم میگفت گه بخور!)
«اینجور کتابا دیگه طرفدار نداره.» (خُب عزیزم، من که همون اولش گفتم موضوع کار چیه، پس چرا یه ماه کش دادین؟! همون اول میگفتین! میخواین در مورد مفهوم حالت دست توی ویدئو کلیپای ساسیمانکن بنویسم؟ جدی میگم.)
«چاپ میکنیم، اما خودتون باید برین دنبال مجوز، برای ما دردسر داره.» (آخه نوکرتم، من برم ارشاد که منو قپونی میبرن!)
«به آقای پ دادیم خوندن، گفتن که بهتره شما از ترجمه شروع به کار کنید و بعد به نوشتن برسین.» (ماااااااا…. من یهبار با آقای پ تلفنی صحبت میکردم، از دهنم در رفت گفتم مثلا نژاد آریا، و ایشان در ردّ قوم آریا، چنان دادی سر من زد که تلفن سوخت. بعد ایشون الان شمال هستن، شما چجوری دادین خوندن؟؟!!)
«چاپ میکنیم، مشکل نداره، یک و نیم.» (یک و نیم چی؟ میگیرین؟ میدین؟ سر اون ساعت با هم دوره همی بریم دربند؟ اندازهی سنگ قبر بنده به متر؟ جمعیت ترینیداد و توباگو به میلیون؟ شما که گفتی یک و نیم، بقیهاش هم بگو خلاصمون کن دیگه!)
«متاسفم.» (خیلی ممنون. این از همه مدلهاش بهتر بود، آدم رو به فکر فرو میبرد!)
عجیبه! اونوقت میگن چرا جوونا سیگاری میشن؟!

بیان دیدگاه