نیمه شب، کنار آلاچیق نشستم، برف بود و نور فانوس و طعم قهوه …
وبلاگنویسی برای من، مثل بسیاری از تجربههای زندگیام، نیمنگاهی گذرا و دلانگیز بود و هست، هرچند در تلاشم تا آنرا به نگاهی واضحتر و شفافتر بدل کنم… برای خودم، و برای آنها که میخوانند.
در آغازِ وبلاگنویسی، آنچنان انگیزهای برای نوشتنِ خود انگیخته نداشتم و از آنجایی که نه شاعر بودم و نه اهلِ دل، وبلاگم بیشتر به روزنامهدیواریهایی شباهت داشت که بریدهی جراید و مطالبِ مسروقه، بر آن نقش میبست و از آنجا که پیرامون مشرق زمین بود، نامش را «دریچهای به شرق» گذاشتم، دریچهای که در روزهای آغازین آذر ماه 1386 بهروی مخاطبانی که نبودند و پیدا شدند و پیوند خوردیم، گشوده شد.
هر چند پیش از آن، بیش از بیست مقاله در نشریات ایران بهچاپ رسانده بودم، اما آنچنان یارای نوشتن مطالب خودجوش، در من بهچشم نمیخورد. با گذر زمان و افزایشِ خوانندگان متعدد و گاه، چند نظر مکتوب از طرف آنها در بخش نظرات وبلاگ، میل و اشتیاق به نوشتن، افزایش بیشتری یافت و از آنسو که محیط آن روزهای وبلاگنویسی، نوشتههای بلند را پس میزد و کوتاهنویسی، برای ذائقهی اهالی بیحوصلهی آن سرزمین مجازی، جذاب و راحتالحلقومتر بود، در لابهلای مطالب مسروقه از منابع نهچندان در چشم و دسترسِ عموم، خرده مطلبهایی مینوشتم که بیشتر به مقالههای نیمبند کوتاه شده شباهت داشت تا یادداشت و دستنوشتههای شخصی یا بهقول وبلاگنویسان، «دلنوشته». بعدها فهمیدم که در دنیای مجازی، گذاشتن مطالب از جای دیگر، اسمش سرقت نیست، بلکه «اطلاعرسانی»ست. چیز غریبی بود و هست…
نوشتههای دسترنج دیگران را که از منابع مختلف میگرفتم و در وبلاگ قرار میدادم، عموما با ذکر منبع و نام نویسندهی مربوطهاش بود، نه از جهتِ رعایت حقوق اهل قلم، بلکه به این علت پیش پا افتاده که در سالهایی که بهکار تحقیق و تالیف مشغول بودم، به این سبک و سیاق نگارش، عادت داشتم و از سوی دیگر، بحثهای پیش آمده بر سر موضوع مطلبِ بهروز شده را که ممکن بود نظرات انتقادی پیرامونش مطرح شود، تا حدودی بهگردن میگرفتم و در صورت حاد شدن بحث، چون اهل بحث کردن نبودم – و همچنان هم نیستم – آنرا به دامنِ منبع و سوم شخص غایب میانداختم و از اینرو تا حدودی، حس تنبلی ذاتیام ارضا میشد، البته عموما بحث به جاهای باریک نمیکشید و در بیشتر مواقع، از محور کلی موضوعات، استقبال میشد. کمی شیطنت و نگاه طنزآمیز من به مسائل روزمره و یا حتا مباحث حرفهای هم، موجب ایجاد فضای نسبتا ساده و دوستانهای برای رفقای وبلاگی و همچنین مخاطبهای عمومی شد تا وبلاگ، در ژستهای روشنفکری شاخدار و پر زرق و برق و زرد و سیاه غرق نشود… نمیدانم که شد یا نشد، اما سعیام بر این بود…
این روند، ادامه یافت تا نوشتههای خودجوشام، بیشتر از قبل شد و از آنجایی که گاه میخواستم از مسائل غیر تخصصی و غیر شرقی بنویسم و وبلاگ دریچهای به شرق هم، ریتم و حال و هوای خاصی بهخود گرفته بود، به سرم زد تا وبلاگ دیگری تحت عنوان «دستنوشتههای من» راهاندازی کنم تا فضایی باشد برای نوشتههای شخصی و داستانهای کوتاهی که آن زمان، تازه شروع بهنوشتنشان کرده بودم. نوشتن مقاله و کار تحقیق، جدای از محیط وبلاگ پیش میرفت و گاه، اشارهای به آنها میکردم.
اولین مطلب وبلاگ دستنوشتههای من، «سفر با بیگانگان آشنا» بود. یادداشتی در مورد کتاب و کتابخوانی که سرآغاز وبلاگی شد که 22 اردیبهشت 1387، ساعت 13:26 (بهگفتهی بلاگفا) خلق شد تا شروع و فصل نویی باشد برای نوشتن، به سبکهایی که برایم نو بود و هیجانانگیز و خودجوش و لذتبخش. آنوقتها، وبلاگنویسی در ایران کاملا جا افتاده بود و در میان وبلاگنویسان، من به کودکی نوپا شباهت داشتم. حتا از تنظیمات وبلاگ هم سر در نمیآوردم و کاملا ناشی بوده و هنوز هم هستم. ماجرای من و تکنولوژی، شده داستان دیو و دلبر …
در همین وبلاگ «دستنوشتههای من»، اولین داستان کوتاهم را که با زبان عامیانه نوشته بودم، تحت عنوان «روزی از روزها» معرفی کردم که نظرات کم تعداد اما بهنسبه رضایتبخشی در موردش گفته شد و برایم آغاز فصل جدیدی از داستاننویسی بود.
بعدها عنوان این داستان را به «داستان یک صبح» تغییر دادم، زیرا حس میکردم «روزی از روزها» نامی بیش از حد عامیانه و از طرف دیگر، غیر حرفهایست و در این میان، تصمیم برای تغییر نام داستان، انگیزهای شد برای ویرایش کامل آن. امروز فکر میکنم که نهتنها نام داستان، که کلیت آن، فقط یک تمرینِ نوشتن بود و بس. راست است که میگویند اگر میخواهید نویسنده شوید، قبل از خریدن کاغذ و قلم، یک سطل زباله بخرید.
در همین وبلاگِ «دستنوشتههای من» بود که عاشقانههایم را برای سارا مینوشتم، هر چند محافظهکاریِ گاه افراطیام، باعث شد که هیچوقت نامی از او در وبلاگ نبرم – حتا در مطالبی که بعد از ازدواج میخواستم در مورد سارا بگویم – و در مطالبی که مینوشتم از اصطلاح «آن دیگری» استفاده میکردم که خوشبختانه، او هم مخالفتی نداشت و گاه برایش جذاب بود.
آن روزها که رابطهمان داشت عمیقتر میشد و من از ابراز احساسات به سارا کمی واهمه داشتم، نوشتن، برایم مجال و گریزگاهی بود تا حرفهایم را برایش بازگو کنم. هر چند همیشه باور داشتم و اقرار میکردم که ذاتا، رومانتیک نیستم و یک رئالیست و سنتگرای کله شقام، اما بهشکل شگفتانگیزی، نوشتههای عاشقانهام که هیچ اسمی در آن نبود، مورد توجه مخاطبان و خوانندگانِ نسبتا کم تعداد وبلاگ قرار گرفت، تا آنجا که یک دوست وبلاگی که میانسال و پخته و اهل مطالعه بود، اقرار کرد که نوشتهام تحت عنوان «غیر قابل انکار است»، زیباترین متن عاشقانهای بوده که خوانده و دیگر دوستان نیز نوشتهها را واقعا خوب ارزیابی میکردند که برایم دلگرمی فوقالعادهای بود در باب نوشتن و دست بهقلم شدن از نوع ادبی، و نه پژوهشی. شاید حکایت آن تعریفها هم، شبیه روایتِ همان ساعتی بود که رضا قاسمی از معلمش گرفته بود و الباقی ماجرا. آن یادداشتها، جدای از بحث نوشتن و غیره، باعث نزدیکی و پیوند بیشترم با سارا شد و گویا از این بابت، لااقل روی یکی از خوانندههای وبلاگ، تاثیر زیادی داشت!
تک و توک نوشتههایی هم بود که واقعا از سر بیحوصلگی یا تجربهاندوزی مینوشتم و میدانستم که گند میزنم، اما مینوشتم تا واکنشِ خوانندگان را ببینم و نوشتههایم را قیاس کنم. گاهی واقعا گند میزدم، ناخواسته. گاهی نوشتههایم شبیه لجبازی بود و گاهی خودم هم از نوشتهام زیاد سر در نمیآوردم، مثل یادداشتی که فقط یک خط داشت: «دیشب یادم رفت بخوابم. چرا؟»
در همان وبلاگ، داستان کوتاه کوتاهی نوشتم که جالبترین نظرات برایش نوشته شد. داستان، فقط یک جمله بود؛
«گفت نه و رفت.»
جالب آنکه بیشتر کسانی که نظر داده بودند، این داستان را در فضایی که عشقِ یکطرفه بر آن حاکم بود و شخصی از شخص دیگر، خواستگاری کرده باشد تجسم کرده بودند و تا آنجایی که بهیاد دارم، کسی نگفته بود که مثلا برداشت کرده شخصی در جبههی جنگ، برادرش تیر خورده و وقتی برای نجات او بهمیان کارزار دشمن میرود و فرماندهاش به او دستور میدهد که برگردد، میگوید نه و میرود، و یا هزاران برداشت دیگر. تنها چیز جالب توجه برایم این بود که کسی نگفت که این داستان کوتاه کوتاه، اصلا داستان نیست.
در کشاکش وبلاگ «دستنوشتههای من»، وبلاگ «دریچهای به شرق» را در دی ماه 1387 منحل کردم. بسیاری از دوستان – که عدهشان به ده دوازده نفر هم نمیرسید و کم تعداد بودند – از اینکه «دریچهای به شرق» را تعطیل کردم، انتقاد کردند، اما گرایشام به دستنوشتهها که تماما از خودم و با موضوعات کاملا متفرقه بود و همچنین، بعد از دادگاهی شدنم در دادسرای انقلاب، به اتهام ترویج عقاید بودایی، که بعد از سه هفته کش و قوس و بازجویی، حکم منع تعقیب از سوی قاضی صادر شد، احساس مطبوعی از نوشتن در «دریچهای به شرق» نداشتم. پیشتر، اخطارهایی از طرف وزارت ارشاد در مورد بعضی مقالات منتشر شدهام داده شده بود که مثل فحش دادن رانندها به یکدیگر، امری عادی محسوب میشد، اما این حس نامطبوع که در زندگی اجتماعیام همواره با من بود و در آستانهی دادگاهی شدنم، توسط لطف برادران ریشو، به اتاق شخصیام هم رسید، چند سال بعد و پس از آنکه کتابفروشیام را دایر کردم و زندگیمان داشت تازه روی غلتک میافتاد، باز هم درست از آب درآمد و آنقدر فشارها زیاد شد که خودم را تبعید کردم به جایی که اصلا نمیدانستم کجاست… بگذریم…
بعد از مدتی، در 16 بهمن 1387، نام وبلاگ را به «فانوس و طعم قهوه» تغییر دادم. بعدها هر چه فکر کردم نتوانستم ریشهی پیدایش این عنوان را بیابم و تنها حس خلـأیی را بهیاد میآورم که در زمستان – فصل مورد علاقهام – مرا احاطه کرده بود و سراپا عشق بودم و شادی بیدلیل…
جملهی آغازین این تغییر نام، بهقدری برایم واضح شده بود که فکر میکردم واقعا چنین چیزی رخ داده، در حالیکه این برش، فقط زادهی ذهن من بود، نه یک رخدادِ حقیقی، و در یک خط، تمام حرف را زدم.
«نیمه شب، کنار آلاچیق نشستم، برف بود و نور فانوس و طعم قهوه …»
که قسمت پایانی جمله، نام جدید وبلاگ را رقم زد.
عجیبتر از آنکه نمیدانم این نام چگونه به ذهنم خطور کرد، آن بود که وبلاگِ تغییر نام یافته، چند روز بعد، دوباره بهدست خودم به سطل زبالهی دهکدهی جهانی پیوست، هر چند که فضای وبلاگ، همچنان دایر بود؛ اما خالی و بیمطلب. چند ماه بعد، دوباره به فضای مجازی برگشتم، با آنکه گرفتاریهای کاری مرسومِ زندگی ما در ایران دایر بود، اما بیش از هر چیز برایم اثبات این قضیه را در بر داشت که گاهی بهطرز وحشیانهای نویسنده میشوم.
شروع دوبارهی نوشتن در وبلاگ «فانوس و طعم قهوه»، با مطلبی تحت عنوان «بازی از سر…» در ششم خرداد 1388 یعنی پانزده روز قبل از ازدواجم با سارا آغاز شد. یک روز قبل از مراسم وصلت و در شلوغیها و هیجانات انتخابات ریاست جمهوری ایران، مطلبی نوشتم تحت عنوان «حاشیه…» که نگاه شخصی و متلکآلودم بود به مسائل سیاسی جاری، و البته نگاهی به وضعیت جامعه، نه ریز و درشتهای سیاست و مسائل سیاسی بنیادین، که سالها بود آنها را بهدست فراموشی سپرده بودم.
فردای روز ازدواجم با سارا، انتخابات نرمی برگزار شد که آرامش قبل از طوفان بود. از شنبه 23 خرداد 1388 با اعلام تدریجی شمارش رایها، بادهای مخالف، شروع به وزیدن کرد تا ایران به خروشی سراسری بیافتد و در این بین، باید بپذیریم که وبلاگنویسی، دستخوش ورود بینهایت مسائل سیاسی شد و این امر، مرگِ نیمبند و تدریجی وبلاگنویسی را موجب شد. بسیاری از وبلاگنویسان، یا نقد سیاسی مینوشتند و یا بهعلت رخدادهای آن روزها، تحسن کرده و وبلاگ را بهروز رسانی نمیکردند.
بیشترِ وبلاگهایی که تا آن روز، شعرهای عاشقانهی دوزاری و اساماسهای پایین تنهای و عکسهای روز جنیفر لوپز و پامِلا اندرسون را میگذاشتند و بازدیدهای کلان داشتند، ناگهان به وبلاگهای سیاسی با گرایشهای مختلف تبدیل شدند که بیشتر به نوعی تخلیهی هیجاناتِ شخصی شباهت داشت تا فضایی برای بحثهای واقعا سیاسی.
من، همچنان در حاشیه بودم.
بعد از کمی فروکش کردن اعتراضاتِ مردمی و وبلاگی و غیره، در هشتم تیر 1388 مطلبی نوشتم بهنام «روزگار…» که در چند سطر کوتاه، نگاهی داشتم به روزگار. عجیبتر از همه، اشارهام به درگذشت مایکل جکسون بود که چند روز پیش از آن، بهشکلی ناگهانی رخ داده بود و باید اقرار کنم که تحت تاثیر آن قرار گرفتم، زیرا قسمتی از نوجوانی و شور و هیجانات آن دورانام با مایک، بسط پیدا میکرد، هرچند برای خوانندگان وبلاگ، در آن فضای سیاسی بهوجود آمده در ایرانِ بعد از انتخابات، موضوعِ آنچنان قابل توجهی نبود.
پانزدهم مرداد 1388 خبر ازدواجم را در وبلاگ، با یادداشت کوتاهی تحت عنوان «بههمین سادگی…» درج کردم. از چند جهت برای دوستان و حتا خودم عجیب بود. اول آنکه همیشه میگفتم ازدواج نمیکنم و اینکار را مسخره میدانستم و دومین شگفتی آن بود که من، بهعنوان یک محافظهکار کاملا افراطی که عموما مسائل شخصی خودم را در وبلاگ مطرح نمیکرد، دست به اقرار موضوع ازدواجم زدم که البته از این کار، هیجانزده بودم.
نوزدهم مرداد 1388 مطلبی در وبلاگ قرار دادم که چند عکس به آن ضمیمه شد؛ عکسهایی که با دوربین گوشی همراه در یک ون گرفته بودم و این، آغاز گرفتن عکسهایی شد با موبایل که صرفا برایم کاری بود لذتبخش و هیجانانگیز و نه چیزی فراتر. پیش از آن، گاهی بهشکل غیر حرفهای، عکاسی میکردم و شیفتهی این هنر بودم و هنوز هم عکس میگیرم و البته، هیچوقت بیان نکردم که عکاسی میکنم. جهان عکس و عکاسی را دوست دارم و همیشه برایم زیبا و شگفتانگیز است.
با سیر نزولیِ کار تحقیق در موسسهی گفت و گوی ادیان که از پاییز سال 1384 بهعنوان محقق ادیان شرق دور و بودیسم، عضو گروه پژوهشی و هیئت تحریریهی مجلهی وابسته به آن، یعنی مجلهی «اخبار ادیان» مشغول بهکار بودم، و بعد از دستگیری محمد علی ابطحی – رییس موسسه – در حاشیهی اعتراضاتِ بعد از انتخابات ریاست جمهوری خرداد 1388، خداحافظیام با این موسسه که علاقهی قلبی بسیار زیادی به آن داشتم و تجربههای نگارشی واقعا ارزشمندی برایم به ارمغان آورد، رقم خورد که همکاری با چهار سردبیر مجله در طول چهار سال، جزء لاینفک کار پژوهشی و زندگی مطبوعاتیام بوده و خواهد ماند.
با راهاندازی کتابفروشیام در اوایل آبان ماه 1388، مطلبی تحت عنوان «کتابفروشی شمس» در وبلاگ بهروز رسانی کردم که آخرین مطلب من در آن رکود خاکستری وبلاگنویسی بود و مدتی بعد از درج آن یادداشت، بعد از حذف تمام نوشتههایم، با مطلب بیعنوانی، از دنیای وبلاگنویسی خداحافظی کردم و تنها توانستم این جمله از استادم را برای دوستان وبلاگیام در مدت قریب به دو سال، بهیادگار بگذارم: هر روز، روز خوبیست. خداحافظ.
آن روزها، هرگز فکر نمیکردم که دوباره به عالم وبلاگنویسی بازگردم و گمان میکردم که آن یک خط، خداحافظیام بود با دنیای وبلاگنویسی. اشتباه بود. از ایران که بیرون زدم، دوباره افتادم در عالم نوشتن. وبلاگی نو… یک فنجان چای… نوشتههایی نو… بازی از سر…
اوایل، من هم مثل خیلی از ایرانیهایی که به هزار و یک دلیل، خاک مادریشان را ترک میکنند، نوشتههایم سرشار از هیجان، نفرت، شیفتگی و سردرگمی بود. اولین یادداشتهایم در این وبلاگی که میبینید، حاکی از عمق فاجعه است، حداقل با خودم که روراست میشوم، اینطور برآورد میکنم. چه فایده دارد اینهمه چُسنالههای بیپایان. باید ساخت… در حد توان. شروع کردم به ساختن… نوشتن… ترجمه و تالیف… چارچوب و قالبی برای نوشتهها در نظر گرفتم. شاید هنوز به انسجام نرسیده، اما تلاش میکنم. آن جملهی معروف کنفسیوس را گرفته و چپاندم وسط پیشانیام… «بهجای لعنت فرستادن به تاریکی، یک شمع روشن کن.»
تکاپوییست نوشتن… لذتی غیر قابل وصف… بودنی شگفتانگیز…
بهجای نوشتن از هر دری، شروع کردم به نوشتن از دریچهای به شرق… از بودا… از باورها… از سرزمین چشمبادامیها و اینسوی دنیا که دارد میشود شبیه آنسوی دنیا… از جادوی ادبیات… از ذن… راهی که راه نیست… دروازهی بیدروازه… همچنان پیش میروم… یک قدم جلوتر… برای نوشتن… و برای پیش رفتن…
فیسبوک که شده حکایت واویلا لیلی، تکنولوژی هم دلبری میکند… دوگن اما سخت ایستاده…
یک قدم جلوتر…
هنوز مینویسم… فعلا زندهام … چه با فانوس و طعم قهوه، چه با یک فنجان چای و صد سال تنهایی.
من موگن هستم، و هیچ بازییی در کار نیست.



